نقد و بررسی
نقد آنومالیسا (Anomalisa) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرههای آشنا در جهانی بیچهره «Anomalisa» فیلمی است درباره مردی که به نظر میرسد همهچیز را در اختیار دارد: حرفهای موفق، اعتبار اجتماعی و توانایی سخن گفتن درباره پیوند انسانی. بااینحال، در تجربهٔ درونی او جهان به مجموعهای از صداها و چهرههای تکراری فروکاسته است. مایکل استون، سخنران انگیزشیِ داستان، در سفر کاریاش به هتلی در سینسیناتی میرسد و با لیسا آشنا میشود؛ زنی که حضورش، دستکم برای مدتی، نظم یکنواخت ادراک او را بر هم میزند.
فیلم بهجای آنکه این آشنایی را صرفاً قصهای عاشقانه ببیند، از آن دریچهای برای بررسی تنهایی، میل و دشواری شناختن دیگری میسازد. روایت به نمایش رویدادهای بزرگ متکی نیست؛ نیروی خود را از حسی کمصدا اما ماندگار میگیرد: اینکه گاه جهان نه بهسبب تغییرکردن، بلکه بهسبب فرسودگی نگاه ما بیروح میشود.
روزمرگی بهمثابه تعلیق یکی از انتخابهای جسورانهٔ فیلم، مکث طولانی بر امور معمولی است: رسیدن به هتل، گفتوگوهای مؤدبانه، راهروها، اتاقها و لحظههایی که در سینمای متعارف اغلب حذف میشوند. این جزئیات بهتدریج به مادهٔ اصلی درام بدل میشوند. تکرار، فقط ویژگی زندگی مایکل نیست؛ شیوهای است که فیلم با آن بیننده را در تجربهٔ او شریک میکند.
« بااینحال، در تجربهٔ درونی او جهان به مجموعهای از صداها و چهرههای تکراری فروکاسته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
صحنهها گاهی چنان آرام پیش میروند که ممکن است حس رخوت بر تماشاگر چیره شود، اما همین کندی کارکردی روشن دارد: یکنواختی را بهجای توضیحدادن، قابل لمس میکند. بااینهمه، این راهبرد همیشه بینقص نیست. هرگاه جزئیات روزمره از کشف تازهای در شخصیت یا فضا پشتیبانی نکنند، فیلم برای لحظهای در همان ملالی میماند که قصد تصویرکردنش را دارد.
این خطر در بخشهایی از میانهٔ روایت محسوس است. اما حتی آنجا نیز خستگی تماشاگر را نمیتوان کاملاً از موضوع فیلم جدا کرد؛ «Anomalisa» میخواهد نشان دهد که فرسودگی چگونه به عادت بدل میشود و عادت چگونه توان دیدن را از انسان میگیرد. استاپموشن؛ واقعگراییِ ناآرام انتخاب انیمیشن استاپموشن، انتخابی تزیینی یا صرفاً نامتعارف نیست.
عروسکها با حرکاتی محدود و چهرههایی اندکی ناآشنا، همزمان واقعی و غریب به نظر میرسند. این فاصلهٔ کوچک میان انسان و بازنمایی انسان، از آغاز نوعی ناآرامی بصری میسازد: گویی جهان فیلم آشناست، اما چیزی در آن درست سر جای خود قرار نگرفته است. کارگردانی مشترک چارلی کافمن و دوک جانسن از ظرفیت این شیوه برای توجه به حرکتهای خرد استفاده میکند؛ خمشدن بدن، مکث یک نگاه یا جابهجایی مختصر دست، اهمیتی مییابد که شاید در فیلمی زنده زیر انبوه جزئیات گم میشد.
« بااینهمه، این راهبرد همیشه بینقص نیست. »
شخصیتها و اجرا
عروسکها و حرکات واقعگرایانهشان بخشی از معنای اثرند، نه پوششی بر آن. در عین حال، این واقعگرایی هرگز به تقلید بیواسطه از بازیگران زنده تبدیل نمیشود. مصنوعیبودنِ آشکار پیکرهها یادآوری میکند که آنچه میبینیم، جهانی ساختهشده و ذهنی است. همین دوگانگی، فضای وهمآلود فیلم را تقویت میکند: تماشاگر میان همدلی با شخصیتها و آگاهی از ساختگیبودن آنها معلق میماند.
گاه این تعلیق از خود دیالوگها تأثیرگذارتر است. صدا و تنهاییِ ادراک صدا در «Anomalisa» نقشی محوری دارد. تجربهٔ مایکل از آدمهای پیرامونش با نوعی همانندی شنیداری همراه است؛ در نتیجه، مسئلهٔ بیگانگی نه فقط در رفتار و رابطه، بلکه در خودِ شنیدن ریشه میدواند. فیلم با این تمهید، پرسشی ساده اما نگرانکننده پیش میکشد: آیا دیگری واقعاً برای ما یگانه است، یا ما او را از پشت عادتها و نیازهای خود میشنویم؟
صداپیشگی دیوید تولیس، جنیفر جیسن لی و تام نونان به این ایده جان میدهد. بازیها بهجای تأکیدهای پررنگ، بر مکث، تردید و تغییرهای ظریف تکیه دارند. صدای مایکل، خستگی و خودآگاهی مردی را منتقل میکند که میان نیاز به صمیمیت و ناتوانی در حفظ آن گرفتار است. لیسا نیز با انرژی و گرمایی که در گفتار و رفتار او جاری است، حضوری متمایز پیدا میکند؛ اما فیلم او را صرفاً نیرویی جادویی برای درمان مایکل نمیسازد.
« عروسکها و حرکات واقعگرایانهشان بخشی از معنای اثرند، نه پوششی بر آن. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صمیمیت میان این دو از لحظههای کوچک شکل میگیرد و همین ظرافت، آن را باورپذیر میکند. عشق، تصویر ذهنی و دیگریِ واقعی آشنایی مایکل و لیسا، در ظاهر، وعدهٔ گشایشی عاشقانه را میدهد. فیلم با هوشمندی از جذابیت این تصور بهره میگیرد: شاید یک برخورد، یک صدای متفاوت یا یک رابطه بتواند یکنواختی زندگی را از میان ببرد.
اما علاقهٔ مایکل همواره با پرسشی دشوار همراه است؛ او تا چه اندازه به خودِ لیسا توجه میکند و تا چه اندازه به تصویری که از او ساخته است؟ این پرسش، فیلم را از قصهای دربارهٔ نجاتیافتن بهوسیلهٔ عشق دور میکند و رابطه را به میدان آزمونِ خودشناسی بدل میسازد. در اینجا، فیلم گاه در مرز میان دلسوزی و انتقاد حرکت میکند.
مایکل رنج میبرد، اما رنجبردن بهتنهایی او را از مسئولیت رفتارش معاف نمیکند. کافمن اجازه نمیدهد که احساسات او تمام حقیقت روایت را در اختیار بگیرند. در مقابل، لیسا نیز فقط موضوع اشتیاق مردانه نیست؛ او خواستهها، تردیدها و آسیبپذیریهای خودش را دارد. بااینحال، پرداخت رابطه در مقاطعی سادهتر از ایدههای فلسفی فیلم به نظر میرسد و ممکن است برخی تماشاگران آن را به الگویی آشناتر از یک عاشقانهٔ نامتوازن نزدیک ببینند.
« صمیمیت میان این دو از لحظههای کوچک شکل میگیرد و همین ظرافت، آن را باورپذیر میکند. »
قوتها و کاستیها
طنز، اندوه و امر فراواقعی طنز فیلم از فاصلهٔ میان ظاهر جدی موقعیتها و پوچی نهفته در آنها برمیخیزد. گفتوگوهای روزمره، رسمهای اجتماعی و حتی لحظههای صمیمی گاه چنان با خشکی یا بیتناسبی همراه میشوند که خنده را به لب میآورند؛ اما این خنده بهسرعت رنگی تلخ پیدا میکند. فیلم نه کمدیای پرشتاب است و نه ملودرامی آشکار.
لحن آن در حد فاصل شوخی، اندوه و اضطراب حرکت میکند و همین جابهجایی، تجربهای عاطفی میسازد که بهسادگی در یک ژانر جا نمیگیرد. لایهٔ فراواقعی اثر نیز با همین منطق عمل میکند: واقعیت اندکی کج میشود تا وضعیت روانی شخصیت آشکارتر شود. بااینحال، برخی از این ایدهها در تمام لحظهها بهطور کامل با مسیر روایی پیوند نمیخورند.
گاه حس میشود فیلم تصویری نیرومند در اختیار دارد، اما هنوز آن را به ضرورتی دراماتیک تبدیل نکرده است. این ناهماهنگی، از ارزش فضای رؤیاگونهٔ اثر نمیکاهد، ولی نشان میدهد که قدرت مفهومی فیلم همیشه با انسجام قصه همپایه نیست. جمعبندی «Anomalisa» اثری کوچکمقیاس و در عین حال بلندپرواز است؛ فیلمی که بهجای تکیه بر پیچشهای پرهیجان، بر کیفیت تجربهٔ زیستن در جهانی تکرارشونده تمرکز میکند.
« طنز، اندوه و امر فراواقعی طنز فیلم از فاصلهٔ میان ظاهر جدی موقعیتها و پوچی نهفته در آنها برمیخیزد. »
جمعبندی
استاپموشنِ دقیق، طراحی صوتی هوشمندانه و بازیهای کماغراق، تنهایی شخصیتها را به شکلی ملموس درمیآورند. در مقابل، ریتم کند، تأکید گاه فرساینده بر جزئیات و فاصلهای که میان غنای ایدهها و سادگی بعضی بخشهای روایت ایجاد میشود، ممکن است برای گروهی از مخاطبان مانع ارتباط باشد. ارزش ماندگار فیلم در پاسخی قطعی به پرسشهایش نیست، بلکه در آشکارکردن دشواری آنهاست: چگونه دیگری را میبینیم، چه زمانی از او تصویری برای نیازهای خود میسازیم و آیا تازگیِ یک رابطه میتواند نگاه فرسودهٔ ما را دگرگون کند؟
فیلم این پرسشها را با لحنی صمیمی و بیهیاهو پیش میبرد و از تماشاگر میخواهد نه به دنبال نسخهای ساده برای رهایی، بلکه به دنبال لحظههایی باشد که در آنها جهان برای مدتی کوتاه دوباره یگانه به نظر میرسد.
« استاپموشنِ دقیق، طراحی صوتی هوشمندانه و بازیهای کماغراق، تنهایی شخصیتها را به شکلی ملموس درمیآورند. »
ثبت دیدگاه