نقد و بررسی
نقد نهنگ عنبر: سلکشن رویا (Sperm Whale: Roya's Selection) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای میان خاطره و اکنون «نهنگ عنبر: سلکشن رویا» دنبالهای است که نیروی محرک خود را از عشقی دیرپا و ناکام میگیرد؛ عشقی که در حافظهٔ ارژنگ دوام آورده، حتی وقتی زندگی بارها مسیر او و رویا را از هم جدا کرده است. فیلم با قرار دادن این پیوند در امتداد سالهای متمادی، صرفاً داستان خواستن و نرسیدن را روایت نمیکند؛ به تصویری از آدمی میرسد که گذشته برایش به بخشی از اکنون بدل شده است.
ارژنگ در پنجاهسالگی هنوز با عاطفهای زندگی میکند که ریشهاش به کودکی میرسد، و همین فاصلهٔ میان سن امروز او و شور قدیمیاش، سرچشمهٔ اصلی طنز و اندوه فیلم است. روایت بر پایهٔ بازگشتهای مکرر به گذشته شکل میگیرد و خاطرات را در کنار موقعیتهای زمان حال مینشاند. این رفتوآمد، رابطهٔ ارژنگ و رویا را از یک دلبستگی ساده فراتر میبرد و به آن کیفیتی افسانهوار میدهد؛ گویی هر دیدار تازه، فرصتی است برای بازنویسی سرنوشتی که پیشتر از دست رفته.
با اینهمه، تکرار ناکامیها همیشه به کشف تازهای دربارهٔ شخصیتها نمیانجامد و گاهی بیشتر از آنکه لایهای به قصه بیفزاید، همان حس آشنای انتظار را دوباره بازتولید میکند. نوستالژی؛ هم نیروی عاطفی، هم دام روایت فیلم بهخوبی میفهمد که خاطره فقط مجموعهای از اتفاقهای گذشته نیست؛ حالوهوایی است که با موسیقی، تصویر و شوخی دوباره زنده میشود.
« روایت بر پایهٔ بازگشتهای مکرر به گذشته شکل میگیرد و خاطرات را در کنار موقعیتهای زمان حال مینشاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ارجاعهای موسیقایی و نشانههای فرهنگی، جهان آشنایی میسازند که برای تماشاگر میتواند یادآور دورهای دیگر باشد. این عناصر به فیلم سرزندگی میبخشند و اجازه میدهند که عاشقانهٔ مرکزیاش در فضایی سبکتر و بازیگوشانهتر جریان یابد. طنز نیز در همین بستر کارکردی دوگانه پیدا میکند: هم موقعیتهای دشوار را قابلتحملتر میسازد و هم از شدت احساسات اغراقشدهٔ ارژنگ فاصلهای کمیک میگیرد.
اما نوستالژی، وقتی پیوسته به خود ارجاع دهد، ممکن است به جای آنکه شخصیتها را عمیقتر کند، به جانشین شخصیتپردازی بدل شود. گاهی موسیقی و یادآوریهای گذشته چنان بخش مهمی از جذابیت صحنهها را بر دوش میکشند که فرصت پرداخت دقیقتر به خواستهها و تناقضهای درونی آدمها محدود میشود. در نتیجه، فیلم میان دو امکان معلق میماند: ساختن روایتی دربارهٔ حافظه و گذر زمان، یا عرضهٔ مجموعهای از لحظههای نوستالژیک و سرگرمکننده.
جذابیت اثر در جمع کردن این دو است؛ کاستیاش نیز در آنجا آشکار میشود که یکی جای دیگری را میگیرد. ارژنگ و رویا؛ دو سوی یک دلبستگی رابطهٔ ارژنگ و رویا تنها بر خاطرهٔ عشق استوار نیست؛ تفاوت نگاه آنها به گذشته نیز در شکلگیری این رابطه نقش دارد. ارژنگ گذشته را همچون وعدهای ناتمام حفظ کرده و میکوشد آن را به فرصتی دوباره تبدیل کند.
« ارجاعهای موسیقایی و نشانههای فرهنگی، جهان آشنایی میسازند که برای تماشاگر میتواند یادآور دورهای دیگر باشد. »
شخصیتها و اجرا
رویا، در مقابل، در بستری از انتخابهای شخصی و محدودیتهای اجتماعی زندگی کرده است؛ مهاجرت او نیز فقط یک جابهجایی مکانی نیست، بلکه نشانی از فاصلهای است که میان تجربهٔ زیستهٔ او و جهان ارژنگ پدید آمده است. همین تفاوت، پرسشی را در مرکز داستان قرار میدهد: آیا وفاداری به خاطره همان عشق است، یا گاهی صورت دیگری از ناتوانی در پذیرفتن تغییر؟
فیلم این پرسش را بیشتر در قالب موقعیتهای کمیک و عاطفی پیش میبرد تا با تحلیل مستقیم. در نتیجه، رابطهٔ دو شخصیت برای تماشاگر دلنشین و قابلپیگیری میماند، اما همیشه به پیچیدگیای که موضوعش وعده میدهد نمیرسد. ارژنگ گاهی چنان اسیر تصور خود از عشق است که صدای زمان حال در برابر خاطرهاش کمرنگ میشود.
رویا نیز در بعضی لحظات بیش از آنکه از منظر درونی خودش گسترش یابد، در نسبت با آرزوی ارژنگ تعریف میشود. این نابرابری، از مهمترین فرصتهای ازدسترفتهٔ فیلم است. بازیها و کیفیت حضور بازیگران رضا عطاران برای ارژنگ ترکیبی از شور کودکانه، سماجت و درماندگی میسازد. توانایی او در برقراری تعادل میان طنز و احساس، مانع از آن میشود که شخصیت به یک عاشق سادهدل و یکبعدی فروکاسته شود.
« فیلم این پرسش را بیشتر در قالب موقعیتهای کمیک و عاطفی پیش میبرد تا با تحلیل مستقیم. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
عطاران میتواند در یک لحظه خندهدار باشد و در لحظهای دیگر، تلخیِ مردی را نشان دهد که سالها به فرصتی موهوم امید بسته است. این جابهجایی لحن، بهویژه در فیلمی که کمدی را با حسرت پیوند میدهد، اهمیت زیادی دارد. مهناز افشار نیز به رویا حضوری گرم و متین میبخشد و در کنار عطاران، از شکلگیری کشش میان دو شخصیت حمایت میکند.
جذابیت رابطه فقط حاصل دیالوگها نیست؛ بخشی از آن به واکنشها، مکثها و اختلاف در شیوهٔ مواجههٔ دو نفر با گذشته وابسته است. بااینحال، چون پرداخت رویا در برخی بخشها زیر سایهٔ روایت ارژنگ میماند، بازیگر مجال کمتری برای نمایاندن استقلال عاطفی شخصیت پیدا میکند. حاصل، همراهی مؤثر دو بازیگر است که گاه از محدودیتهای خود فیلمنامه فراتر میرود.
ریتم و ساختمان روایت ساختار مبتنی بر یادآوری، از نظر موضوعی انتخابی بجا است: قصهای دربارهٔ عشقی قدیمی طبیعی است که از میان خاطرهها عبور کند. مسئله در خودِ رفتوبرگشت نیست، بلکه در میزان ضرورت هر بازگشت است. هر بار بازگشت به گذشته باید چیزی از رابطه، شخصیتها یا زمینهٔ اجتماعی آنها روشن کند؛ اما وقتی خاطرهها تنها همان حسرت پیشین را تأیید میکنند، روایت پراکنده میشود و حرکت دراماتیک کندتر از حد لازم پیش میرود.
« این جابهجایی لحن، بهویژه در فیلمی که کمدی را با حسرت پیوند میدهد، اهمیت زیادی دارد. »
قوتها و کاستیها
این پراکندگی بر ضرباهنگ فیلم اثر میگذارد. صحنههای سرگرمکننده و ارجاعهای خوشساخت، لحظاتی پرتحرک میآفرینند، اما پیوند آنها با مسیر اصلی داستان همیشه به اندازهٔ کافی محکم نیست. فیلم گاهی به جای پیش بردن تعارض، بر فضای آشنای خود تکیه میکند. بنابراین تماشاگر ممکن است از هر صحنه بهتنهایی لذت ببرد، اما در پیوند میان صحنهها، نوعی ناپیوستگی احساس کند.
این ضعف، تجربهٔ تماشای فیلم را نابود نمیکند، ولی از انسجام احساسی آن میکاهد. کمدی و موسیقی در خدمت عاطفه طنز فیلم از برخورد میان آرمان عاشقانهٔ ارژنگ و واقعیتهای روزمره پدید میآید. شخصیت او با جدیتی کمابیش نامتناسب به عشقی قدیمی میچسبد و همین جدیت، در کنار رفتارهای عجیب و موقعیتهای اغراقشده، ظرفیت کمدی میسازد.
فیلم همچنین از ارجاعهای موسیقایی برای تغییر حالوهوا بهره میگیرد؛ موسیقی در اینجا صرفاً پسزمینه نیست، بلکه بخشی از حافظهٔ مشترک شخصیتها و تماشاگر را فعال میکند. بااینحال، شوخیها همواره به یک اندازه کارآمد نیستند. بعضی از آنها از دل شخصیت و موقعیت برمیآیند و به رابطه عمق یا جنبوجوش میبخشند؛ برخی دیگر بیشتر بر آشنایی تماشاگر با نشانههای نوستالژیک حساب میکنند.
« این پراکندگی بر ضرباهنگ فیلم اثر میگذارد. »
جمعبندی
در حالت نخست، کمدی به عاطفه خدمت میکند؛ در حالت دوم، ممکن است مسیر تأمل دربارهٔ آدمها را قطع کند. همین ناهمگونی سبب میشود فیلم در بهترین لحظات، آمیزهای دلنشین از شوخی و حسرت باشد و در لحظات کماثرتر، به سرگرمیای متکی بماند که زود از ذهن میگذرد. جمعبندی «نهنگ عنبر: سلکشن رویا» بیش از هر چیز بر جذابیت یک عشق قدیمی و نیروی خاطره تکیه دارد.
بازیهای رضا عطاران و مهناز افشار، شوخیهای سرزنده و فضای موسیقایی، اثر را به تجربهای خوشتماشا تبدیل میکنند؛ بهخصوص برای مخاطبی که با حالوهوای نوستالژیک آن همراه شود. در سوی دیگر، بازگشتهای مکرر به گذشته گاه ریتم را فرسوده میکنند و تأکید بر ارجاعها فرصت پرداخت ژرفتر به رویا و تعارضهای درونی هر دو شخصیت را کاهش میدهد.
پایانبندی نیز چنانکه باید، همهٔ مسیرهای داستانی را به نتیجهای کاملاً رضایتبخش نمیرساند، بیآنکه لازم باشد جزئیاتش آشکار شود. حاصل، فیلمی است گرم و سرگرمکننده که در خاطرهپردازی تواناست، اما در تبدیل آن خاطره به درامی کاملاً منسجم و چندلایه، به همان اندازه کامیاب نمیشود.
« در حالت نخست، کمدی به عاطفه خدمت میکند؛ در حالت دوم، ممکن است مسیر تأمل دربارهٔ آدمها را قطع کند. »
ثبت دیدگاه