نقد و بررسی
نقد گئروس (Güeros) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از سرگردانی «Güeros» ساختهٔ آلونسو روییسپالاسیوس، فیلمی دربارهٔ جستوجوست؛ اما نه جستوجویی که مقصدی روشن و قطعی داشته باشد. در مکزیکوسیتیِ روزگار اعتصاب دانشجویی سال ۱۹۹۹، توماس، سومبرا و سانتوس راهی یافتن نوازندهای افسانهای میشوند که نامش بیش از آنکه نشانی از یک شخص واقعی باشد، حامل خاطره، آرزو و نوعی وعدهٔ مبهم است.
در این میان، آنا نیز به جمع آنان میپیوندد و مسیرشان از خیابانها و فضاهای شهر میگذرد؛ با مکثهایی ناگهانی، برخوردهایی پیشبینیناپذیر و لحظههایی که بیشتر از آنکه قصه را به پیش ببرند، حالوهوای شخصیتها را آشکار میکنند. از همینجا میتوان دریافت که فیلم چندان به الگوی یک سفر ماجراجویانهٔ منظم وفادار نیست.
حرکت شخصیتها بیشتر شبیه پرسهزدن است: راهی که گاه به مقصد نزدیک میشود و گاه در حاشیهٔ آن گم میشود. این بیجهتی، هم نقطهٔ قوت اثر است و هم سرچشمهٔ مهمترین محدودیتش. «Güeros» میخواهد تماشاگر را در وضعیت تعلیق جوانی شریک کند؛ آن دورهای که آدم هنوز نمیداند به چه چیزی متعهد است، اما از ایستادن در جای خود نیز احساس ناآرامی میکند.
مکزیکوسیتی، شخصیتی زنده شهر در این فیلم صرفاً پسزمینهٔ اتفاقها نیست. خیابانها، ساختمانها، فاصلههای میان محلهها و رفتوآمدهای بیپایان، به بخشی از جهان درونی شخصیتها بدل میشوند. مکزیکوسیتی با همهٔ تضادهایش در قابها حضور دارد: شهرِ حرکت و ازدحام، اما در عین حال شهرِ انتظار، انزوا و بیعملی.
« از همینجا میتوان دریافت که فیلم چندان به الگوی یک سفر ماجراجویانهٔ منظم وفادار نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شخصیتها در آن میچرخند، به دیگران برمیخورند و از کنار فرصتهایی میگذرند که شاید خودشان نیز معنایشان را نمیدانند. این جغرافیای شهری به فیلم کیفیتی اجتماعی میدهد، بیآنکه روایت را به گزارشی مستقیم دربارهٔ اعتصاب یا سیاست تبدیل کند. اعتصاب دانشجویی در پسزمینه حضور دارد و بر رفتارها و فضای عمومی سایه میاندازد، اما فیلم بیشتر به فاصلهٔ آدمها از رخدادهای بزرگ توجه میکند: به اینکه چگونه میتوان در روزگاری پرتنش زندگی کرد و همزمان احساس کرد تماشاگرِ زندگی خویش هستی.
گاهی کنش سیاسی به نیرویی زنده و جمعی بدل میشود و گاهی در برابر رخوت و دودلی فردی قرار میگیرد. همین کشاکش است که شهر را از منظرهای زیبا فراتر میبرد و به فضایی سرشار از پرسش تبدیل میکند. سیاهوسفیدی بهمثابهٔ اندیشه سیاهوسفیدی فیلم از نخستین لحظهها هویت بصری آن را تعیین میکند.
این انتخاب ممکن است برای بعضی تماشاگران نشانهای آشکار از «هنریبودن» به نظر برسد؛ بهخصوص اگر انتظار داشته باشند هر تصمیم فرمی ضرورت روایی روشنی داشته باشد. بااینحال، در بهترین لحظههای فیلم، فقدان رنگ صرفاً آرایش تصویری نیست. بافت شهر، چهرهها و نورها در این قابها کیفیتی خاطرهوار پیدا میکنند، گویی آنچه میبینیم همزمان در حال رخدادن و به یاد آوردهشدن است.
این وجه نوستالژیک با جستوجوی موسیقیدانی از گذشته پیوند مییابد، اما فیلم گذشته را پناهگاهی بینقص نمیسازد؛ بیشتر نشان میدهد که جوانان چگونه به خاطراتی تکیه میکنند که شاید خودشان تجربهشان نکردهاند. تقابل روشنایی و تاریکی همچنین با تضادهای اجتماعی و عاطفی فیلم همآواست: میان مشارکت و کنارهگیری، آرمانخواهی و بدبینی، تعلق و بیگانگی.
« گاهی کنش سیاسی به نیرویی زنده و جمعی بدل میشود و گاهی در برابر رخوت و دودلی فردی قرار میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
دوربین در لحظههای آرام، شهر و آدمها را با ترکیببندیهای دقیق مینگرد و در لحظات آشفتگی میتواند به حرکتی ناآرامتر تن دهد. بنابراین، تصویر سیاهوسفید همیشه ثابت و تزئینی باقی نمیماند؛ گاه به شیوهای برای نشاندادن آشفتگی ذهنی بدل میشود. با وجود این، فیلم از خطر خودآگاهی افراطی نمیگریزد.
بعضی انتخابهای فرمی آنقدر برجستهاند که ممکن است احساس شود اثر میخواهد تماشاگر را پیشاپیش به تحسین سبک خود فرا بخواند. آن لحظههایی که این نمایشگری به تجربهٔ شخصیتها خدمت میکند، قانعکنندهاند؛ آنجا که پیوند ضعیفتر میشود، ژست بصری آشکارتر به چشم میآید. چهار جوان و کیفیت بازیها بخش مهمی از جذابیت فیلم بر دوش گروه بازیگران است.
تنوچ اوئرتا در نقش سومبرا، جوانی را تصویر میکند که میان رخوت و میل به حرکت معلق مانده است. او قرار نیست قهرمانی مصمم باشد؛ جذابیت بازیاش در همین ناتمامی، در مکثها و واکنشهایی است که نشان میدهند شخصیت هنوز برای خود نیز کاملاً روشن نیست. سباستیان آگیره در نقش توماس انرژی متفاوتی به جمع میآورد.
حضور او بیقراری و کنجکاوی را وارد سفر میکند، بیآنکه این کیفیت به بازیگوشیِ صرف تقلیل یابد. لئوناردو اورتیسگریس و ایلسه سالاس نیز در شکلگیری تعادل گروه سهم دارند. سانتوس و آنا تنها همراهان مسیر نیستند؛ نگاه و واکنشهایشان گاه تنشهای پنهانی میان شخصیتها را آشکار میکند. حاصل کار، گروهی باورپذیر است که پیوند میان اعضایش بیشتر از راه شوخی، سکوت، اختلاف و همنشینی ساخته میشود تا از طریق گفتوگوهای توضیحی.
« با وجود این، فیلم از خطر خودآگاهی افراطی نمیگریزد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین حس طبیعیِ بودن در کنار یکدیگر باعث میشود حتی وقتی مسیر داستان از یک موقعیت به موقعیت دیگر میجهد، تماشاگر همچنان به جمع شخصیتها وابسته بماند. شوخیها نیز معمولاً از برخورد آدمها و موقعیتها بیرون میآیند، نه از تلاش آشکار برای ساختن لحظهای کمیک؛ ازاینرو، در بسیاری از موارد به سرزندگی فیلم کمک میکنند.
موسیقی، خاطره و میل به یافتن معنا موسیقی در «Güeros» بیش از آنکه مجموعهای از قطعات برای همراهی تصویر باشد، نیروی محرک یک افسانه است. نوازندهٔ مورد جستوجو به کانون نوعی نوستالژی بدل میشود: کسی که شاید گذشتهای درخشان داشته، اما اکنون بیشتر در روایت دیگران زندگی میکند. شخصیتها او را فقط برای یافتن یک هنرمند نمیجویند؛ در پی چیزی هستند که بتواند به روزمرگی و سردرگمیشان معنایی بدهد.
از این حیث، سفرشان شکل سادهای از شیفتگی به یک چهرهٔ مشهور نیست، بلکه واکنشی است به خلأیی که هنوز نامی برایش ندارند. فیلم در برخورد با این افسانه، بیش از آنکه پاسخ قطعی عرضه کند، بر خودِ میل به جستوجو تأکید میگذارد. خاطره ممکن است بزرگتر از واقعیت شود، و تصویر یک هنرمند در ذهن آدمها گاه از خود او پیشی بگیرد.
این ایده با تجربهٔ جوانی نیز پیوند دارد: جوانان اغلب به الگوها و داستانهایی دل میبندند که وعدهٔ نوعی زندگی معنادار را میدهند؛ اما حرکت به سوی آن وعدهها الزاماً به کشف راهی روشن نمیانجامد. موسیقی و سکوتهای پیرامون آن، در کنار فضای شهر، این فاصله میان خیال و واقعیت را برجسته میکنند.
« فیلم در برخورد با این افسانه، بیش از آنکه پاسخ قطعی عرضه کند، بر خودِ میل به جستوجو تأکید میگذارد. »
قوتها و کاستیها
فیلم به جای آنکه شخصیتها را با درس یا نتیجهای آماده روبهرو کند، اجازه میدهد جستوجویشان همچنان شکلی نامطمئن داشته باشد. روایت نامنظم و مسئلهٔ ریتم ساختار «Güeros» از گسست، مکث و تغییر مسیر استقبال میکند. این شگرد با سرگردانی شخصیتها همخوان است و میتواند حس همراهی با ذهنی پریشان را ایجاد کند؛ اما در همهٔ بخشها به یک اندازه کارآمد نیست.
گاه پراکندگی روایت به معنای واقعی کلمه به تجربهٔ پرسهزدن بدل میشود و تماشاگر را در فضای فیلم غوطهور میکند. گاه نیز رشتهٔ روایی آنقدر شل میشود که برخی موقعیتها بیشتر همچون ایستگاههایی جدا از هم به نظر میرسند تا اجزای ضروری یک مسیر. ریتم نیز از همین ویژگی اثر میپذیرد. فیلم در بخشهایی با مکثهای طولانی و تغییرات کمشتاب، فرصت میدهد شخصیتها و شهر در ذهن تماشاگر تهنشین شوند.
اما این کندی همیشه حاصل تأملی ثمربخش نیست؛ لحظاتی وجود دارد که تکرار حس بلاتکلیفی، خود به نوعی بلاتکلیفی در پیشبرد فیلم تبدیل میشود. تماشاگرانی که انتظار روایتی فشرده، پرحادثه و دارای هدفهای پیوسته دارند، احتمالاً با بخشهایی از اثر فاصله خواهند گرفت. در مقابل، کسی که با روایتهای آزاد و شخصیتمحور همراه میشود، ممکن است همین لغزشها را بخشی از صمیمیت و صداقت فیلم بداند.
جمعبندی «Güeros» فیلمی است دربارهٔ جوانانی که هنوز نمیدانند چه میخواهند، اما در برابر ماندن و تسلیمشدن نیز بیقرارند. جستوجوی موسیقیدان افسانهای، اعتصاب دانشجویی و سفر در شهر، هرکدام دریچهای میشوند به مسئلهای بزرگتر: چگونه میتوان میان خاطره، آرمان و زندگی روزمره راهی پیدا کرد؟
« روایت نامنظم و مسئلهٔ ریتم ساختار «Güeros» از گسست، مکث و تغییر مسیر استقبال میکند. »
جمعبندی
آلونسو روییسپالاسیوس پاسخ سادهای نمیدهد و همین امتناع، با روح سرگردان فیلم تناسب دارد. قدرت اثر در پیوند میان فضای شهری، تصویرهای سیاهوسفید، بازیهای طبیعی و حس ناپایدار جوانی نهفته است. در سوی دیگر، پراکندگی روایت، افتوخیز ریتم و گاه آشکارشدن ژست هنری میتوانند تجربه را برای بعضی تماشاگران فرساینده کنند.
بااینهمه، فیلم در بهترین لحظههایش بهجای آنکه سرگردانی را صرفاً موضوع داستان قرار دهد، آن را به کیفیتی دیداری و عاطفی بدل میسازد. نتیجه اثری است نامتعارف و زنده که شاید همه را با خود همراه نکند، اما تصویری ماندگار از شهری پرتناقض و نسلی در جستوجوی جهت به جا میگذارد.
« آلونسو روییسپالاسیوس پاسخ سادهای نمیدهد و همین امتناع، با روح سرگردان فیلم تناسب دارد. »
ثبت دیدگاه