نقد و بررسی
نقد جوانمرگ (Dying Young) | 1991
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای در سایهٔ فنا «Dying Young» ساختهٔ Joel Schumacher، درامی عاشقانه از سال ۱۹۹۱ است که عشق را نه در چشمانداز وعدههای بیپایان، بلکه در مواجهه با محدودیت زمان میسنجد. هیلاری اونیل پس از پایان رابطهای تلخ، میکوشد زندگیاش را از نو سامان دهد و بهعنوان پرستار خصوصی ویکتور گدس، مردی جوان مبتلا به سرطان خون، مشغول به کار میشود.
میان این دو، رابطهای شکل میگیرد که از مراقبت روزمره آغاز میشود و به پیوندی عاطفی میرسد؛ پیوندی که از همان ابتدا زیر سایهٔ بیماری و ناپایداری قرار دارد. فیلم از این موقعیت آشنا بهره میگیرد تا پرسشی ساده اما اثرگذار طرح کند: وقتی آینده مبهم و کوتاه به نظر میرسد، چگونه باید در اکنون زندگی کرد؟
پاسخ فیلم بیش از آنکه فلسفی یا پیچیده باشد، عاطفی است. «Dying Young» میخواهد تماشاگر را به نزدیکی دو شخصیت ببرد و اندوهی را که از دانستنِ پایانپذیری عشق برمیخیزد، به تجربهای ملموس بدل کند. این انتخاب، لحظاتی لطیف و بهیادماندنی میآفریند؛ اما گاه فیلم را به سوی احساساتیگری و تأکید بیش از اندازه بر رنج نیز میکشاند.
« پاسخ فیلم بیش از آنکه فلسفی یا پیچیده باشد، عاطفی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آشنایی دو جهان متفاوت هیلاری و ویکتور از دو جهان اجتماعی و عاطفی متفاوت میآیند. او جوانی است که با ناکامیهای عاطفی و دشواریهای زندگی روزمره روبهروست؛ او نیز در موقعیتی قرار دارد که بیماری، استقلال و امیدش را محدود کرده است. تفاوت میان این دو در آغاز زمینهای مناسب برای شکلگیری رابطه فراهم میآورد: هرکدام چیزی را در دیگری مییابد که در زندگی خود کم داشته است.
هیلاری با حضورش از سکون و انزوای ویکتور میکاهد و ویکتور نیز او را با جهانی تازه از هنر، آسایش و امکانهای ناشناخته آشنا میکند. بااینحال، فیلم در پرورش این تفاوتها همیشه به یک اندازه موفق نیست. رابطه گاهی بیش از آنکه حاصل شناخت تدریجی دو شخصیت باشد، نتیجهٔ نیاز روایی به نزدیککردن آنها به نظر میرسد.
دلبستگیشان در لحظاتی باورپذیر و گرم است، اما برخی تغییرات عاطفی سریعتر از آن رخ میدهند که فیلم برایشان زمینهای محکم بسازد. همین شتاب، فاصلهای میان ظرفیت عاطفی داستان و میزان اقناعکنندگی آن پدید میآورد. بازیها و گرمای رابطه Julia Roberts در نقش هیلاری، حضوری روشن و پرانرژی دارد.
« آشنایی دو جهان متفاوت هیلاری و ویکتور از دو جهان اجتماعی و عاطفی متفاوت میآیند. »
شخصیتها و اجرا
چهره و بازی او به شخصیت نوعی صمیمیت میبخشد که از سردشدن فضای داستان جلوگیری میکند. هیلاری درگیر ترس، تردید و مسئولیتی سنگین است، اما رابرتس میکوشد او را صرفاً به چهرهای اندوهگین فرو نکاهد. در بهترین لحظات، بازیاش میان مراقبت و دلبستگی تعادلی طبیعی برقرار میکند و نشان میدهد چگونه وظیفهای حرفهای میتواند به تجربهای شخصی و عمیق بدل شود.
Campbell Scott در نقش ویکتور، تصویری پیچیدهتر و گاه دوپهلو ارائه میدهد. شخصیت او هم آسیبپذیر است و هم میتواند خودخواه یا دشوار جلوه کند؛ این ناهمواری بالقوه میتوانست به رابطه عمق ببخشد. اما فیلم همیشه فرصت کافی برای روشنکردن لایههای رفتاری او فراهم نمیکند و در نتیجه، بخشی از واکنشهای ویکتور بیش از آنکه از درون شخصیت بجوشند، در خدمت پیشبرد ملودرام قرار میگیرند.
با وجود این، شیمی میان دو بازیگر در صحنههای آرام و روزمره بهتر از لحظات پرتنش عمل میکند؛ نگاهها، مکثها و گفتوگوهای ساده گاه بیش از اوجهای نمایشی احساس برمیانگیزند. بیماری، مراقبت و اخلاق عاطفه یکی از ظرفیتهای مهم فیلم، پیوندزدن عشق با مراقبت است. هیلاری ابتدا در مقام پرستار وارد زندگی ویکتور میشود و ناچار است با واقعیت جسمانی بیماری روبهرو شود؛ واقعیتی که نه زیباست و نه بهآسانی در قالب خیالپردازی عاشقانه جای میگیرد.
« چهره و بازی او به شخصیت نوعی صمیمیت میبخشد که از سردشدن فضای داستان جلوگیری میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در برخی صحنهها به دشواری مراقبت و درمان اشاره میکند و نشان میدهد که نزدیکی عاطفی تنها از لحظات دلنشین ساخته نمیشود، بلکه مسئولیت، خستگی و ترس را نیز دربرمیگیرد. بااینهمه، این وجه انسانی گاهی زیر فشار ملودرام کمرنگ میشود. بیماری ممکن است بیش از آنکه به تجربهای چندوجهی و مستقل بدل شود، ابزاری برای شدتبخشیدن به عشق و اندوه به نظر برسد.
فیلم در پرداخت پیامدهای روانی و اجتماعی بیماری، ژرفای بالقوهٔ موضوع را تا پایان دنبال نمیکند و بیشتر بر کشمکش عاطفی دو شخصیت تمرکز دارد. از همین رو، اثر در لحظاتی که به سکوت، مراقبت و آسیبپذیری نزدیک میشود، صادقتر است تا زمانی که میکوشد اندوه را با تأکیدهای آشکار به تماشاگر منتقل کند.
روایت آشنا و ریتم نابرابر ساختار داستان بر الگوی شناختهشدهٔ عاشقانهای بنا شده است که عشق را در برابر مانعی بزرگ قرار میدهد. ازاینرو، بسیاری از فرازهای روایت برای تماشاگر آشنا به نظر میرسند و مسیر کلی داستان چندان غافلگیرکننده نیست. فیلم بهجای آنکه این آشنایی را با پیچیدگیهای شخصیتی یا کشفی تازه جبران کند، اغلب به همان ابزارهای ملودراماتیک متکی میماند؛ ابزارهایی که در صحنههایی اثرگذارند، اما در کنار هم میتوانند حس پیشبینیپذیری را تقویت کنند.
« بااینهمه، این وجه انسانی گاهی زیر فشار ملودرام کمرنگ میشود. »
قوتها و کاستیها
ریتم نیز یکدست نیست. آغاز فیلم با معرفی هیلاری و موقعیت تازهٔ او، حرکت روایی نسبتاً روشنی دارد؛ اما در میانه، داستان گاه در تکرار وضعیت عاطفی شخصیتها درجا میزند. صحنهها بهجای آنکه همواره رابطه را به سوی لایهای تازه ببرند، بعضی اوقات صرفاً همان اندوه و اشتیاق را از زاویهای دیگر بازگو میکنند.
این کندی بهخودیخود برای یک درام عاشقانه عیب محسوب نمیشود، اما وقتی با تحول محدود شخصیتها همراه باشد، از نیروی روایت میکاهد. تصویر و موسیقی؛ لطافت در قاب تصویربرداری Juan Ruiz Anchía به فیلم جلوهای نرم و رؤیایی میدهد. فضاهای داخلی و چشماندازهای طبیعی اغلب با نوری لطیف ثبت شدهاند و تصویر میکوشد تضاد میان زیبایی لحظههای مشترک و حضور همیشگی بیماری را برجسته کند.
این زیبایی بصری با روح رمانتیک فیلم همخوان است و به صحنههای آرام، کیفیتی دلپذیر میبخشد. بااینحال، گاه قاببندی و نورپردازی چنان صیقلیاند که تجربهٔ دشوار شخصیتها را از زبری واقعیت دور میکنند؛ گویی اندوه نیز باید از صافی زیباییشناسی فیلم عبور کند. موسیقی James Newton Howard، با ملودیهای آرام و تأکیدهای عاطفی، در ساختن فضای فیلم نقشی مهم دارد.
« تصویر و موسیقی؛ لطافت در قاب تصویربرداری Juan Ruiz Anchía به فیلم جلوهای نرم و رؤیایی میدهد. »
جمعبندی
موسیقی در لحظههای خلوت، پیوند میان دو شخصیت را تقویت میکند و به احساساتی که کلام از بیانشان بازمیماند، مجال بروز میدهد. در عین حال، همین موسیقی گاهی بهجای همراهی با احساس صحنه، آن را برای تماشاگر مشخص میکند؛ در چنین لحظاتی، فیلم بهجای اعتماد به بازی و تصویر، بر نشانههای شنیداری تکیه میکند و اندوه را بیش از اندازه صریح میسازد.
جمعبندی «Dying Young» اثری است که بیش از هر چیز بر نیروی چهرهها، فضای لطیف و میل به ساختن عاشقانهای اندوهبار تکیه دارد. بازیهای Julia Roberts و Campbell Scott به رابطه گرما میبخشند و فیلمبرداری و موسیقی، جهان بصری و شنیداری هماهنگی برای آن میسازند. در بهترین لحظات، اثر بهجای نمایش پرهیاهوی اندوه، به سکوت و نزدیکی دو انسان مجال میدهد؛ لحظاتی که ارزش عاطفی فیلم را روشن میکنند.
در مقابل، روایت از کلیشههای ژانر فاصلهٔ زیادی نمیگیرد و پرداخت برخی شخصیتها و موقعیتها به اندازهٔ لازم طبیعی و دقیق نیست. کندی میانهٔ فیلم و تأکیدهای احساسی آشکار نیز مانع میشوند که همهٔ ظرفیت داستان به تجربهای کاملاً باورپذیر بدل شود. با این حال، برای تماشاگرانی که به درامهای عاشقانهٔ آرام و ملودرامهای انسانی علاقه دارند، فیلم میتواند اثری دلنشین و تأثیرگذار باشد؛ نه به سبب تازگی قصه، بلکه بهواسطهٔ لحظههایی که یادآوری میکنند گاهی ارزش عشق در دوام آن نیست، بلکه در حضوری است که به زندگی اکنون میبخشد.
ثبت دیدگاه