نقد و بررسی
نقد سوناتا (Sonata) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از سکوت و امکان شنیدن «سوناتا» ساختهٔ بارتوش بلاشکه، درامی لهستانی است که زندگی گرژگوش پْوونکا را دستمایهٔ روایتی دربارهٔ شنیدن، فهمیدهشدن و حقِ داشتنِ رؤیا قرار میدهد. گرژگوش از کودکی در جهانی بسته به نظر میرسد؛ اطرافیانش دشواری او در برقراری ارتباط را به اوتیسم نسبت میدهند، حال آنکه کمشنوایی شدیدش مانعی اساسی در مسیر ارتباط با دیگران بوده است.
فیلم از همین خطای تشخیصی، روایتی میسازد که هم به تنهایی یک نوجوان میپردازد و هم نگاه خانواده و نهادهای پیرامون او را به پرسش میگیرد. این اثر بر پایهٔ زندگی واقعی گرژگوش پْوونکا ساخته شده و نقش او را میخاو سیکورسکی بازی میکند. با آشکارشدن کمشنوایی و دریافت کاشت حلزون، جهان گرژگوش ناگهان ساده و بیدردسر نمیشود.
او باید صداها، واژهها و موسیقی را بیاموزد؛ تجربهای که برای دیگران بدیهی مینماید، اما برای او فرایندی پرزحمت و گاه گیجکننده است. در کنار این دگرگونی، استعداد موسیقاییاش مجال بروز پیدا میکند و رؤیای پیانیستشدن شکل میگیرد. فیلم این مسیر را نه صرفاً داستان کشف یک استعداد، بلکه کوشش پسری برای یافتن راهی به سوی دیگران تصویر میکند.
« این اثر بر پایهٔ زندگی واقعی گرژگوش پْوونکا ساخته شده و نقش او را میخاو سیکورسکی بازی میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شنیدن؛ بیش از دریافت صدا یکی از ایدههای محوری فیلم، تفاوت میان شنیدن و فهمیدن است. کاشت حلزون امکان دسترسی گرژگوش به صدا را فراهم میکند، اما ورود به جهان شنیداری بهتنهایی به معنای تسلط بر زبان، رابطه یا قواعد اجتماعی نیست. «سوناتا» وقتی به این فاصله توجه میکند، از روایت سادهٔ «درمان و رهایی» فراتر میرود: فناوری دریچهای میگشاید، اما عبور از آن به زمان، آموزش، همراهی و صبر نیاز دارد.
این نکته، بار انسانی ماجرا را افزایش میدهد. دشواری اصلی تنها در وضعیت جسمانی گرژگوش نیست؛ بخشی از رنج او از آنجا میآید که دیگران پیش از شناختنش، دربارهاش داوری کردهاند. فیلم در این وجه، به اهمیت تشخیص دقیق و خطر فروکاستن یک انسان به برچسبی از پیشساختهشده اشاره میکند. با این حال، روایت گاهی مضمون خود را بیش از اندازه توضیح میدهد.
گفتوگوهای طولانی و شرح مستقیمِ موقعیتها در بخشهایی جای ظرافت تصویری را میگیرند و اجازه نمیدهند تماشاگر همهٔ معنا را از رفتار و سکوت شخصیتها کشف کند. موسیقی بهمثابه زبان موسیقی در فیلم زینتی برای فضاسازی نیست؛ به تدریج به زبان دیگری برای گرژگوش بدل میشود. علاقهٔ او به پیانو، پیش از آنکه شنیدن موسیقی به معنای معمول برایش ممکن شود، از راه تماس و ارتعاش ساز شکل میگیرد.
« شنیدن؛ بیش از دریافت صدا یکی از ایدههای محوری فیلم، تفاوت میان شنیدن و فهمیدن است. »
شخصیتها و اجرا
همین پیوند، موسیقی را از نشانهٔ استعداد صرف به شکلی از تجربهٔ بدنی و عاطفی تبدیل میکند: راهی برای ارتباط با چیزی که پیشتر از او پنهان مانده بود. عنوان فیلم نیز به جهان موسیقایی داستان اشاره دارد و رؤیای اجرای «سونات مهتاب» بتهوون، خطی عاطفی در مسیر گرژگوش پدید میآورد. جذابیت این بخش در آن است که موسیقی هم افق امید است و هم میدان آزمون.
استعداد بهتنهایی کافی نیست؛ تمرین، پذیرش دیگران و مواجهه با محدودیتها نیز در مسیر او نقش دارند. فیلم در بهترین لحظههایش موفق میشود همین تنش را نگه دارد: تماشاگر هم به نیروی کشش موسیقی نزدیک میشود و هم دشواری عملیِ رسیدن به رؤیایی بزرگ را احساس میکند. خانواده و فشارِ پیرامون حمایت خانواده از نقاط عاطفی مهم اثر است، اما فیلم آن را بیتنش و آرمانی نشان نمیدهد.
پدر و مادر گرژگوش نیز با فرسودگی، نگرانی و اختلافهای خود روبهرو هستند. مراقبت از نوجوانی که سالها درست فهمیده نشده، بر زندگی اطرافیانش سایه میاندازد و رابطهها را تحت فشار قرار میدهد. این وجه به فیلم صداقت میبخشد: مهرورزی در چنین موقعیتی لزوماً آسان یا بیوقفه نیست و اعضای خانواده نیز نیازمند دیدهشدناند.
« جذابیت این بخش در آن است که موسیقی هم افق امید است و هم میدان آزمون. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در کنار خانواده، مدرسه و متخصصان و آموزگارانی قرار دارند که میتوانند راه را هموار کنند یا بر دشواری آن بیفزایند. با این همه، برخی شخصیتهای پیرامونی بیش از آنکه زندگی مستقل و پیچیدهای داشته باشند، کارکردی روایی پیدا میکنند: یکی مانع است، دیگری پشتیبان، و فردی دیگر نمایندهٔ بیاعتمادی.
همین تقسیمبندی گاه از عمق درام میکاهد. فیلم به ساختارهایی اشاره میکند که گرژگوش را محدود کردهاند، اما همیشه فرصت نمییابد نشان دهد این افراد و نهادها چگونه به باورهایشان رسیدهاند. بازیگری و ساخت شخصیت اصلی بازی میخاو سیکورسکی مهمترین اتکای دراماتیک فیلم است. نقش گرژگوش به کنترل جسمانی و عاطفی نیاز دارد؛ شخصیتی که در آغاز راهی برای بیان خواستهها و آشفتگیهایش ندارد و سپس باید با دگرگونیهای تازه کنار بیاید.
بازیگر میکوشد فاصلهٔ میان انزوای اولیه و گشایش تدریجی شخصیت را از طریق رفتار، نگاه و واکنشها بازتاب دهد. ماگژاتا فورمنیاک و ووکاش سیمات نیز در نقش والدین، فشار و دلبستگی خانوادگی را به روایت میآورند. با این حال، فیلم همیشه شخصیتپردازی را به اندازهٔ موضوعش پیچیده نمیکند. گرژگوش گاهی بیش از آنکه شخصیتی با خواستهها و تناقضهای ویژه باشد، به محور روایتی دربارهٔ پشتکار و غلبه بر مانع تبدیل میشود.
« همین تقسیمبندی گاه از عمق درام میکاهد. »
قوتها و کاستیها
واکنشهای تند یا رفتارهای دشوار او نیز در بعضی لحظهها بیشتر وسیلهای برای بالا بردن تنشاند تا نتیجهٔ پرداختی پیوسته و دقیق. در نتیجه، همدلی با او ممکن است در صحنههای مؤثر شکل بگیرد، اما در سراسر فیلم یکسان و عمیق باقی نماند. ریتم، اوجگیری و لغزشهای روایی «سوناتا» در آغاز برای استقرار وضعیت شخصیتها و شرح دشواریهای خانوادگی به زمان نیاز دارد.
برای برخی تماشاگران، این بخش ممکن است کند به نظر برسد؛ پس از آن، کشف کمشنوایی و ورود موسیقی نیروی محرکهٔ روشنتری به داستان میدهد و روایت گیراتر میشود. پیگیری رؤیای گرژگوش، بهویژه هنگامی که دیگران امکان موفقیت او را بعید میدانند، کشش عاطفی قابلتوجهی ایجاد میکند. اما همین حرکت رو به جلو گاهی به بهای طبیعیبودن روایت تمام میشود.
بعضی پیچشها چنان به نظر میرسند که برای سوقدادن قصه به نقطهٔ بعدی طراحی شدهاند، نه آنکه از دل شخصیتها و موقعیتها بهضرورت سر برآورند. پایانبندی نیز شتابزده جلوه میکند؛ گویی فیلم برای رسیدن به نتیجهٔ عاطفی مطلوب، بخشی از مسیر لازم را کوتاه کرده است. این شتاب، از اثرگذاری لحظههای پایانی میکاهد، زیرا تماشاگر فرصت کافی برای درک کامل پیامدهای آنچه بر گرژگوش گذشته پیدا نمیکند.
« در نتیجه، همدلی با او ممکن است در صحنههای مؤثر شکل بگیرد، اما در سراسر فیلم یکسان و عمیق باقی نماند. »
جمعبندی
جمعبندی «سوناتا» در هستهٔ خود داستانی انسانی و امیدبخش دارد: پسری که سالها ناتوان از برقراری ارتباط تصور شده، با آشکارشدن کمشنواییاش امکان تازهای برای فهم جهان و بیان خویش مییابد. فیلم در پیوند میان موسیقی و ارتباط، و در نمایش حمایت خانواده در کنار فرسودگی آن، لحظههایی تأثیرگذار خلق میکند.
مسیر گرژگوش یادآور این است که تواناییهای انسان ممکن است پشتِ مانعهایی پنهان بمانند که دیگران در تشخیص یا فهمشان ناکام بودهاند. با وجود این، اثر از ضعفهایی چون گفتوگوهای توضیحی، ریتم نابرابر، شخصیتپردازی گاه کلیشهای و فرجام شتابزده رنج میبرد. «سوناتا» همیشه از ظرفیت داستان واقعیاش بهرهٔ کامل نمیگیرد و بعضی گرههایش بیش از اندازه حسابشده به نظر میرسند.
با این همه، پیوند عاطفی میان گرژگوش و موسیقی، و مضمونِ گوشسپردن به انسانی که پیشتر درست شنیده نشده است، به فیلم ارزشی فراتر از یک روایت سادهٔ موفقیت میبخشد.
ثبت دیدگاه