نقد و بررسی
نقد کثیف مثل فرشته (Dirty Like an Angel) | 1991
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان قانون و میل «Dirty Like an Angel» اثر کاترین بریا، بیش از آنکه داستانی پلیسی با رگههای عاشقانه باشد، مطالعهای تلخ دربارهٔ فرسودگی، میل و مناسبات قدرت است. ژرژ، مأمور پلیسی میانسال و خشن، در جهانی زندگی میکند که مرز میان وظیفه و منفعت شخصی در آن از پیش مخدوش شده است. او برای کمک به دوست خلافکار دیرینهاش، مانونی، همکار جوانش دیدیه را به مراقبت از خانوادهٔ او میگمارد؛ غیبتی که راه را برای نزدیکشدن ژرژ به باربارا، همسر دیدیه، باز میکند.
بریا این موقعیت را نه بهانهای برای تعلیق جنایی، بلکه بستری برای آشکارکردن میلهای پنهان و مناسبات نابرابر میان شخصیتها قرار میدهد. همین جابهجاییِ مرکز ثقل، هم امتیاز فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از ناهماهنگیهای آن. ژرژ؛ مردی فرسوده و متناقض ژرژ در نگاه نخست ضدقهرمانی آشنا به نظر میرسد: پلیسی خسته، بدبین و بیاعتنا به قواعدی که باید پاسدارشان باشد.
اما فیلم او را صرفاً به صورت کاریکاتوری از فساد یا مردانگی خشن عرضه نمیکند. درون خشونت و خودسریاش، نوعی تهیبودن و درماندگی نیز دیده میشود؛ گویی رابطه با باربارا برای او فرصتی است تا موقتاً از حس زوال و بیمعنایی فاصله بگیرد. بازی کلود براسور این دوگانگی را خوب منتقل میکند: ژرژ میتواند در یک لحظه سلطهجو و آزارنده باشد و در لحظهای دیگر، نیازمند و آسیبپذیر جلوه کند.
بااینهمه، فیلم از تماشاگر نمیخواهد رفتار او را با رنجش توجیه کند. ژرژ همزمان جذابیتِ آسیبپذیری و خطرِ سوءاستفاده از قدرت را با خود دارد. این دوگانگی، شخصیت را از یک تیپ ساده فراتر میبرد، بیآنکه او را تطهیر کند. مسئله این است که فیلم گاه بیش از آنکه این تناقض را بپروراند، به حضور سنگین ژرژ تکیه میکند؛ در نتیجه، بخشهایی از شخصیتپردازی به جای آنکه از دل کنشها رشد کند، بر دوش بازیگر میافتد.
« همین جابهجاییِ مرکز ثقل، هم امتیاز فیلم است و هم سرچشمهٔ بخشی از ناهماهنگیهای آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
باربارا؛ از موقعیت انفعال تا آگاهی باربارا در آغاز در موقعیتی محدود قرار دارد: همسری جوان که در غیاب شوهرش، در فضایی بسته و ناآرام به سر میبرد. رابطهاش با ژرژ از همان ابتدا با تفاوت سن، تجربه و قدرت گره خورده است. بااینحال، بریا او را به ابژهای خاموش برای خواست مردانه تقلیل نمیدهد.
باربارا در برابر آنچه بر او میگذرد، واکنش نشان میدهد، میسنجد و بهتدریج نسبت خود را با میل و اختیار بازتعریف میکند. بازی لیو در صحنههای دونفره، بهویژه به سبب تغییرهای ظریف در حالت و لحن، به این مسیر عمق میدهد. باربارا نه شخصیتی است که از آغاز همهچیز را بداند و نه قربانیای که هیچ عاملیتی نداشته باشد.
نیروی دراماتیک او در همین ناپایداری شکل میگیرد: گاه بهنظر میرسد از سر بیحوصلگی یا سردرگمی به ژرژ نزدیک شده، اما رابطه بهتدریج پرسشهایی جدیتر دربارهٔ خواستن، تسلیمشدن و کنترلکردن پیش میکشد. فیلم پاسخهای سادهای عرضه نمیکند و همین ابهام، به شخصیت مجال میدهد از یک نقش فرعی فراتر برود.
بازیها و تنش صحنهها مهمترین سرمایهٔ فیلم، بازیهای آن است. براسور و لیو در صحنههای مشترک، رابطهای را میسازند که در آن جذابیت، فشار روانی و نابرابری دائماً به هم تنه میزنند. تنش نه فقط از آنچه گفته میشود، بلکه از مکثها، فاصلهٔ میان دو بدن و تغییرهای کوچک در رفتار پدید میآید.
« رابطهاش با ژرژ از همان ابتدا با تفاوت سن، تجربه و قدرت گره خورده است. »
شخصیتها و اجرا
بریا گاهی صحنه را در امتداد زمانی طولانی نگه میدارد و اجازه میدهد گفتوگو و سکوت، هر دو، به میدان کشمکش بدل شوند. این انتخاب میتواند تماشاگر را در دل موقعیت محصور کند و حس ناخوشایندِ نزدیکی را افزایش دهد. نسبت دیدیه با ژرژ نیز به این فضا بُعد دیگری میدهد. دیدیه همکار و دوست ژرژ است، اما رابطهٔ مردانهٔ میان این دو بر اعتماد بیقیدوشرط بنا نشده؛ جاهطلبی، خودخواهی و نگاه ابزاری به زنان در آن حضور دارد.
ناهماهنگی میان آنچه مردان دربارهٔ وفاداری و احترام میگویند و آنچه عملاً انجام میدهند، از عناصر مؤثر فیلم است. بااینحال، شخصیت دیدیه گاه بیشتر کارکردی روایی دارد تا حضوری مستقل؛ او به جابهجایی موقعیتها کمک میکند، اما فرصت کمتری برای آشکارشدن درونیاتش مییابد. شهر و جهان اخلاقی فیلم فضای فیلم، تصویری آسوده یا رمانتیک از پاریس نمیسازد.
خیابانها و فضاهای روزمره در خدمت جهانیاند که در آن قانون، جرم و رابطههای شخصی بهشکلی ناآرام در هم میپیچند. ژرژ از جایگاه پلیس استفاده میکند، اما رفتار او نشان میدهد که اقتدار رسمی لزوماً به معنای پایبندی اخلاقی نیست. در این جهان، مرز میان مأمور قانون و کسی که قانون را دور میزند بهسادگی قابل اعتماد نیست.
بریا علاقهٔ چندانی به ساختن یک معمای پلیسی خوشساخت نشان نمیدهد؛ ماجرای مانونی و مراقبت از خانوادهاش بیشتر نیرویی است که شخصیتها را کنار هم میآورد و فشار موقعیت را بالا میبرد. انتخابی قابلدفاع است، زیرا فیلم را از قواعد متعارف ژانر دور میکند و توجه را به روابط انسانی میکشاند.
« این انتخاب میتواند تماشاگر را در دل موقعیت محصور کند و حس ناخوشایندِ نزدیکی را افزایش دهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما همین انتخاب گاه به بهای انسجام تمام میشود: خط پلیسی و خط عاشقانه الزاماً از یک منطق دراماتیک پیروی نمیکنند و پیوندشان در بعضی مقاطع بیشتر تصادفی به نظر میرسد تا اجتنابناپذیر. سبک روایی و ریتم روایت فیلم عمداً خشک و کمتکلف است. بریا بهجای آنکه هر صحنه را به نقطهٔ اوج یا گرهگشایی پرشتاب برساند، بر موقعیتها و برخوردهای طولانی تکیه میکند.
این شیوه با نگاه سرد و واقعگرایانهٔ اثر سازگار است: میل در اینجا نه رؤیایی باشکوه، بلکه نیرویی زمینی، گاه زمخت و اغلب آمیخته با خودفریبی است. نماهای ممتد و کمهیجاننمایی، تماشاگر را وادار میکنند به جزئیاتی توجه کند که در فیلمی پرشتاب ممکن بود از نظر دور بمانند. اما ریتم آرام همیشه به معنای تأملبرانگیزی نیست.
برخی بخشها چنان به گفتوگو و تکرار موقعیتها وابستهاند که پیشرفت داستان کممایه به نظر میرسد. فیلم گاهی میان مشاهدهٔ واقعگرایانه و ملودرامِ رابطهای معلق میماند و نمیتواند این دو لحن را کاملاً در یک قالب منسجم جای دهد. نتیجه اثری است که لحظههای درخشان و پرتنشی دارد، اما همهٔ لحظههایش به یک اندازه ضروری یا پرداختشده نیستند.
کشمکش میل، قدرت و وظیفه عنوان فیلم نیز با تنش اخلاقی آن تناسب دارد: آدمها در این جهان نه پاک و یکدستاند و نه بهسادگی در نقشهای ثابت جای میگیرند. ژرژ میل خود را عشق یا دلبستگی مینامد، اما رابطهاش با باربارا از قدرتی نابرابر آغاز میشود. باربارا نیز در مواجهه با این رابطه، صرفاً موضوع خواست دیگری باقی نمیماند.
« سبک روایی و ریتم روایت فیلم عمداً خشک و کمتکلف است. »
قوتها و کاستیها
پرسش اصلی فیلم این نیست که رابطه «درست» است یا «نادرست»؛ مهمتر آن است که هر شخصیت چگونه میل خود را توجیه میکند و چگونه میکوشد پیامدهایش را بر دیگران تحمیل یا از آنها دور کند. در کنار این کشمکش، وظیفهٔ پلیسی نیز معنای ثابتی ندارد. ژرژ از عنوان و اختیار شغلیاش برای پیشبرد مقاصد شخصی بهره میبرد و مأموریت دیدیه، بهجای آنکه صرفاً جزئی از پروندهای جنایی باشد، در ساختار روابط خصوصی دخالت میکند.
این درهمتنیدگی ظرفیت تحلیلی فیلم را بالا میبرد، هرچند گاهی بار رواییاش را نیز سنگین میکند. اثر ایدههای جالبی دربارهٔ قدرت و مسئولیت دارد، اما همواره آنها را با روایتی به همان اندازه منسجم همراه نمیکند. جمعبندی «Dirty Like an Angel» فیلمی ناصاف، تلخ و در بخشهایی نامتوازن است؛ اثری که قوتش را بیش از هر چیز از بازیهای پرتنش و نگاه بیتعارفش به میل و سلطه میگیرد.
کاترین بریا در اینجا جهان اخلاقیای میسازد که در آن رابطهٔ عاشقانه نمیتواند از قدرت و منفعت جدا بماند و پلیسبودن نیز تضمینی برای عدالت نیست. در برابر این دستاوردها، روایت گاه لاغر میشود و پیوند ماجرای جنایی با رابطهٔ ژرژ و باربارا بهاندازهٔ کافی یکپارچه از کار درنمیآید. بااینحال، فیلم در لحظههای دونفره و در تصویرکردن آدمهایی که میلشان را با عشق یا وظیفه اشتباه میگیرند، نیرویی ماندگار دارد؛ نیرویی که نه از خوشساختی بینقص، بلکه از ناراحتی و ابهامی میآید که پس از تماشا باقی میگذارد.
« در کنار این کشمکش، وظیفهٔ پلیسی نیز معنای ثابتی ندارد. »
ثبت دیدگاه