نقد و بررسی
نقد مرگ بر متال (Death to Metal) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنون مقدس در هیئت یک فیلم ترسناک کمخرج «مرگ بر متال» از همان ایدهٔ مرکزیاش اعلام میکند که قرار نیست تجربهای متعارف از وحشت باشد: کشیشی آشفته، پس از حادثهای عجیب، به موجودی جهشیافته بدل میشود و جنگی خونین علیه طرفداران موسیقی هویمتال به راه میاندازد. این طرح، همزمان هجویهای بر تعصب مذهبی و زمینهای برای خشونت اغراقآمیز و شوخیهای سیاه فراهم میآورد.
فیلم بهجای آنکه این مواد را در قالب روایتی پیچیده و روانشناختی بپروراند، به سراغ انرژی مستقیم فیلمهای بهرهکشی میرود؛ آثاری که جذابیتشان بیش از آنکه در ظرافت روایت باشد، در افراط، بیپروایی و لذتِ تماشای آشوب است. این انتخاب، نقطهٔ قوت و محدودیت اثر را همزمان شکل میدهد. «مرگ بر متال» میداند که ایدهاش ظرفیت یک کمدی ترسناک بیملاحظه را دارد، اما همیشه نمیتواند میان شوخی، وحشت و داستان تعادلی محکم برقرار کند.
بنابراین بهترین راه ورود به فیلم، انتظار برای یک روایت عمیق یا شخصیتپردازی دقیق نیست؛ باید آن را همچون نمایش پرسروصدا و خونآلودی دید که گاه خلاقانه از کنترل خارج میشود و گاه زیر بار ضعفهای اجرایی خود میماند. اثر در سال ۲۰۱۸ با کارگردانی Tim Connery ساخته شده و در مرکز داستانش کشیشی قرار دارد که به ماشین کشتار بدل میشود.
تعصب مذهبی و هویمتال؛ برخورد دو جهان تقابل کشیش و هواداران متال، موتور طنز و خشونت فیلم است. در یک سوی این برخورد، چهرهای مذهبی قرار دارد که باورهایش به افراط و نفرت کشیده شده؛ در سوی دیگر، جماعتی که موسیقی، ظاهر و سبک زندگیشان از نگاه او نشانهٔ تباهی است. فیلم از این دوگانه برای ساختن موقعیتهایی استفاده میکند که عمداً تند، نامتعارف و گاه توهینآمیزند.
« این طرح، همزمان هجویهای بر تعصب مذهبی و زمینهای برای خشونت اغراقآمیز و شوخیهای سیاه فراهم میآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قرار نیست استدلالی جدی دربارهٔ دین یا موسیقی ارائه شود؛ هدف اصلی، تبدیل نزاع فرهنگی به نمایشی اغراقآمیز و سرگرمکننده است. این هجو زمانی مؤثرتر میشود که خود فیلم نیز به چیزی شبیه جهان طرفدارانش بدل میگردد: پرهیاهو، خشن و بیعلاقه به آداب متعارف. با این حال، اثر همیشه روشن نمیکند که دقیقاً کدام بخش را دست میاندازد: ریاکاری و تعصب کشیش، کلیشههای پیرامون متال، یا سلیقهٔ فیلمهای ترسناک عامدانه بدساخت.
همین ابهام گاهی به جذابیت لحن میافزاید، اما در لحظاتی نیز طنز را پراکنده و کماثر میکند. ایدهٔ اولیه ظرفیت انتقاد اجتماعی دارد، ولی فیلم معمولاً ترجیح میدهد بهجای کندوکاو در آن، بهانهای برای شوخی سیاه و کشتار فراهم آورد. کشیش جهشیافته؛ هیولایی برای یک کمدی هولناک شخصیت کشیش جهشیافته برجستهترین عنصر نمایشی فیلم است.
دگرگونی او، تضاد میان ظاهر و جایگاه مذهبیاش از یک سو و خشونت جسمانی و جنونآمیزش از سوی دیگر را به منبعی برای وحشت و خنده تبدیل میکند. شخصیت، قرار نیست هیولایی پیچیده با انگیزههایی چندلایه باشد؛ جذابیتش بیشتر از حضور نمایشی و تصویر نامتعارف او میآید. همین سادگی باعث میشود هر بار که وارد میدان میشود، مرکز توجه را به خود اختصاص دهد و فضای فیلم را از حالت معمول بیرون بکشد.
با این همه، ایدهٔ قوی شخصیت بهتنهایی برای ساختن بازی قوی کافی نیست. اجرای نقش اصلی گاهی بهجای آنکه جنون را باورپذیر یا حتی آگاهانه اغراقآمیز کند، بیش از اندازه تصنعی جلوه میکند. فیلم میخواهد از اغراق لذت ببرد، اما بازی همیشه به سطحی از کنترل نمیرسد که اغراق را به انتخابی حسابشده بدل کند.
« همین ابهام گاهی به جذابیت لحن میافزاید، اما در لحظاتی نیز طنز را پراکنده و کماثر میکند. »
شخصیتها و اجرا
نتیجه در بعضی لحظات همان مرزی است که میان بازیِ عامدانه مضحک و بازیِ ناخواسته ضعیف فاصله میاندازد؛ مرزی که اثر بارها روی آن حرکت میکند، بیآنکه همیشه از لغزش پرهیز کند. موسیقی، خون و جذابیتِ افراط موسیقی هویمتال در این فیلم تزئین حاشیهای نیست؛ بخشی از هویت و ریتم آن است. صدای پرانرژی موسیقی با خشونت تصویری همراه میشود و به صحنهها حالوهوایی تهاجمی میدهد.
در بهترین لحظات، موسیقی نهفقط فضای فیلم را پر میکند، بلکه به تماشاگر میفهماند که باید با منطق افراطی اثر همراه شود: شدت صدا، شدت خشونت و شدت شوخی، همگی در یک مسیر حرکت میکنند. برای مخاطبی که با این موسیقی ارتباط دارد، این همراهی میتواند نیروی اصلی سرگرمی باشد. کشتارها نیز از همان منطق پیروی میکنند.
فیلم بهجای آنکه خشونت را صرفاً برای شوکهکردن به کار گیرد، میکوشد آن را به شکلهای متنوع و گاه خلاقانه عرضه کند. طراحی این لحظات، در قیاس با محدودیتهای آشکار تولید، گاهی قابلقبول و حتی خوشذوق است؛ خونریزیها بخشی از لحن شوخوشنگ و بیپروای فیلم میشوند، نه عنصری جدا از آن. البته این جذابیت به تکرار و سلیقهٔ شخصی وابسته است: تماشاگر علاقهمند به وحشت اغراقآمیز ممکن است از تنوع صحنهها لذت ببرد، اما برای مخاطبی که دنبال تعلیق ظریف یا خشونتی واقعگرایانه است، این نمایشها احتمالاً خشن و خام به نظر میرسند.
بازیها و دیالوگها؛ ضعفهایی که پنهان نمیمانند محدودیت بازیگری فقط به نقش اصلی ختم نمیشود. بسیاری از اجراها ناهموارند و گاه چنان خام به نظر میرسند که توجه را از موقعیت داستانی به خودِ ناتوانی اجرا جلب میکنند. چنین کیفیتی میتوانست در فیلمی که آگاهانه به سوی سینمای عامدانه بد پیش میرود، به بخشی از شوخی بدل شود؛ اما این اتفاق همیشه نمیافتد.
« موسیقی، خون و جذابیتِ افراط موسیقی هویمتال در این فیلم تزئین حاشیهای نیست؛ بخشی از هویت و ریتم آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
وقتی بازیگر نتواند ریتم صحنه را نگه دارد، فیلم میان هجو آگاهانه و اجرای ناپخته معلق میماند. دیالوگها نیز یکی از نقاط آسیبپذیر اثرند. زبان شخصیتها بیشتر برای رساندن شوخیهای فوری، واکنشهای اغراقآمیز یا پیشبردن موقعیتها به کار میرود تا برای آشکارکردن خلقوخو و روابطشان. در نتیجه، بسیاری از گفتوگوها از نظر ضرباهنگ یا طراوت کم میآورند و گاه بیش از آنکه خندهدار باشند، صرفاً بلند و تصنعیاند.
طنز سیاه برای موفقیت به دقت در زمانبندی نیاز دارد؛ جملهای که روی کاغذ میتواند گزنده باشد، اگر با مکث و اجرای مناسب همراه نشود، اثرش را از دست میدهد. فیلم در این زمینه بیش از اندازه به خودِ ایدهٔ عجیبش تکیه میکند. روایت و تدوین؛ سرگرمی با افتوخیز قصه، طرحی روشن اما کمپیچوخم دارد و نیروی اصلیاش از برخورد شخصیتها و زنجیرهٔ خشونت میآید، نه از پیچیدگی داستانی.
فیلم اطلاعات و موقعیتهای لازم را برای بهراهافتادن ماجرا فراهم میکند، سپس بخش بزرگی از انرژی خود را صرف نمایش درگیریها و لحظات خونین میسازد. این سادگی با روحیهٔ فیلمهای کمخرج و بهرهکشی سازگار است، اما برای نگهداشتن توجه مخاطب در سراسر اثر کافی نیست. وقتی رخداد تازهای به داستان یا شخصیتها نمیافزاید، ریتم بهجای پیشروی، درجا میزند.
تدوین نیز در همین نقطه ضعف خود را نشان میدهد. بعضی بخشها بیش از اندازه کش میآیند و از ضرباهنگی که موسیقی و ایدهٔ فیلم وعده میدهند فاصله میگیرند. این ناهمواری بهخصوص هنگامی محسوس است که فیلم میان شوخی و خشونت جابهجا میشود: صحنهای ممکن است با انرژی آغاز شود، اما پیش از آنکه به نقطهٔ اوج برسد، کشدار یا تکراری جلوه کند.
« وقتی بازیگر نتواند ریتم صحنه را نگه دارد، فیلم میان هجو آگاهانه و اجرای ناپخته معلق میماند. »
قوتها و کاستیها
با وجود این، اثر هیچگاه بهتمامی حوصلهسربر نمیشود؛ برای تماشاگرِ همسلیقه، جذابیت ایده، صحنههای خلاقانه و حضور شخصیت محوری میتواند ضعف ریتم را تا حدی جبران کند. جمعبندی «مرگ بر متال» فیلمی است که ارزشش را باید در محدودهٔ انتخابهای خودش سنجید. این اثر تلاشی برای ساختن درامی عمیق دربارهٔ ایمان، موسیقی یا خشونت نیست؛ بیشتر میخواهد از برخورد این عناصر یک کمدی ترسناک خشن و پرهیاهو بسازد.
موسیقی پرانرژی، ایدهٔ نامتعارف، کشیش جهشیافته و طراحی خلاقانهٔ بعضی کشتارها، آن را برای مخاطب علاقهمند به آثار کمخرج و عامدانه افراطی دیدنی میکند. در سوی دیگر، بازیهای ناپایدار، دیالوگهای ضعیف، قصهٔ کممایه و تدوین گاه کشدار مانع میشوند که فیلم از سطح سرگرمی خام فراتر برود.
سرانجام، جذابیت فیلم به نوع انتظاری بستگی دارد که تماشاگر با خود به آن میآورد. اگر هدف، یافتن شخصیتپردازی سنجیده، طنزی دقیق و روایتی پرکشش باشد، «مرگ بر متال» ناامیدکننده خواهد بود. اما اگر مخاطب آماده باشد با اثری خشن، شلوغ و ناپالوده همراه شود که گاهی از خامی خودش هم لذت میبرد، فیلم میتواند تجربهای سرگرمکننده و متفاوت فراهم کند؛ تجربهای که دستاورد اصلیاش نه عمق داستان، بلکه انرژی بیپروا و آمیزش موسیقی با جنون خونآلود است.
« جمعبندی «مرگ بر متال» فیلمی است که ارزشش را باید در محدودهٔ انتخابهای خودش سنجید. »
ثبت دیدگاه