نقد و بررسی
نقد She Spent So Many Hours Under the Sun Lamps | 1985
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان فیلم و زندگی «او ساعتهای بسیاری را زیر چراغهای آفتابی گذراند» ساختهٔ فیلیپ گارل، اثری است که از همان آغاز مرز میان زندگی زیسته و زندگی بازسازیشده را سست میکند. یک کارگردان جوان در حال ساخت فیلمی با کریستا است؛ در دل فیلم، دو زوج حضور دارند، یکی واقعی و دیگری خیالی، و روایت از میان پنج رؤیا عبور میکند.
اما این چارچوب نه مقدمهای برای معمایی داستانی، بلکه دریچهای به تجربهای سیال است: فیلمساختن، عشقورزیدن و بهخاطرآوردن، همگی به کنشهایی بدل میشوند که پیوسته یکدیگر را بازتاب میدهند. اثر در کنار روایت تولد کودکی، به فقدانی عاطفی نیز نزدیک میشود، بیآنکه این دو را به تقابلی ساده یا نتیجهای قطعی فروبکاهد.
عنوان فیلم نیز به این کیفیت دوگانه اشاره دارد. چراغ آفتابی، جایگزین مصنوعی خورشید است؛ نوری که قرار است گرما و رنگی طبیعی پدید آورد، اما خود یادآور فاصلهٔ میان تجربه و بازنمایی است. سینما هم در این اثر چنین نقشی دارد: میکوشد زندگی را روشن کند، ولی نورش همواره نوری ساختهشده است.
گارل از همین تناقض برای ساختن جهانی استفاده میکند که در آن واقعیت نه کاملاً دستیافتنی است و نه بهکلی گمشده؛ چیزی است که از میان قاب، خاطره و خیال به تماشاگر میرسد. ساختار رؤیا و پراکندگی روایت پنج رؤیا، استخوانبندی روایی فیلم را شکل میدهند، اما نباید انتظار داشت هر بخش همچون حلقهای از زنجیرهای منظم به بخش بعدی وصل شود.
« عنوان فیلم نیز به این کیفیت دوگانه اشاره دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پیوندها بیشتر تداعیگرند تا علّی: تصویری، مکثی یا حالوهوایی میتواند راه را به صحنهای دیگر باز کند، بیآنکه توضیحی روشن برای این جابهجایی داده شود. در نتیجه، تماشاگر بهجای دنبالکردن خط داستانی واحد، باید به تغییر لحنها و پژواکهای میان موقعیتها گوش بسپارد. این انتخاب هم منبع زیبایی فیلم است و هم منشأ دشواری آن.
پراکندگی، تجربهٔ ذهنیِ یادآوری را به فرم بدل میکند؛ خاطرهها به ترتیب زمانی مطمئن بازنمیگردند، بلکه گاه ناگهانی، ناقص و آمیخته با خیال پدیدار میشوند. بااینحال، همهٔ گسستها الزاماً به کشفی تازه نمیانجامند. در لحظاتی، فیلم چنان از پیوندهای روایی فاصله میگیرد که بیننده ممکن است نه درگیر ابهامی بارور، بلکه سرگردان میان قطعههایی ناتمام شود.
این همان نقطهای است که جسارت فرمی اثر گاه به بیقراریِ بیش از اندازه نزدیک میشود. خودنگری؛ سینما بهمثابه موضوع فیلم نهفقط داستانی را روایت میکند، بلکه مدام به عمل روایتکردن و فیلمساختن نیز میاندیشد. ساخت فیلم در دل فیلم، هویتهای بازتابی و حضور چهرههای آشنا از جهان سینما، فضایی میسازند که در آن دوربین هم ابزار ثبت رخدادهاست و هم موضوع تأمل.
پرسش پنهان اثر این است که آیا میتوان زندگی را با ساختن فیلم دوباره فهمید، یا دوربین فقط شکاف میان آنچه رخ داده و آنچه میتوان به یاد آورد را آشکارتر میکند. خودآگاهی سینمایی در بهترین لحظههایش عمق عاطفی دارد. فیلمساختن در اینجا فعالیتی پرزرقوبرق یا حرفهای نیست؛ نوعی جانکندن است، کوششی برای آنکه از دل آشفتگی و فقدان، شکلی هرچند موقت پدید آید.
« این انتخاب هم منبع زیبایی فیلم است و هم منشأ دشواری آن. »
شخصیتها و اجرا
هر بار که فیلم از صحنهٔ زندگی به صحنهٔ ساختن تصویر میلغزد، این پرسش قوت میگیرد که کدامیک به دیگری نزدیکتر است: تجربهای که پیش از دوربین رخ داده یا تصویری که بعدتر از آن ساخته میشود؟ بااینحال، انبوه ارجاعها و تأکید بر آگاهی سینمایی میتواند برای بعضی تماشاگران خودنمایانه به نظر برسد؛ گویی اثر گاهی بیش از آنکه به احساس خود اعتماد کند، میخواهد گسترهٔ دانستههایش را به رخ بکشد.
قابهای شاعرانه و تصویر سیاهوسفید سیاهوسفید بودن فیلم صرفاً انتخابی نوستالژیک نیست؛ به تصاویر حالتی میدهد که هم ملموس و هم دور از دسترس است. چهرهها، اتاقها و پنجرهها از جزئیات رنگی روزمره جدا میشوند و گویی در حافظه رسوب میکنند. قاببندیها اغلب بیش از آنکه اطلاعات روایی بدهند، کیفیتی عاطفی دارند: فضای خالی میتواند سنگینتر از گفتوگو باشد و پنجره، بهجای آنکه راهی به بیرون باشد، سطحی برای اندیشیدن به فاصله و غیاب شود.
در این میان، پنجرههای پاریس از عناصر برجستهٔ جهان بصری فیلماند. آنها شهر را نه به صورت منظرهای توریستی، بلکه چون حضور دور و خاموشی در کنار شخصیتها جای میدهند. قابها گاه چنان شاعرانهاند که تصویر از حرکت داستان پیشی میگیرد؛ تماشاگر بهجای آنکه منتظر رخداد بعدی بماند، در برابر سکون تصویر مکث میکند.
این زیبایی آرام، البته بخشی از ریتم کند اثر را نیز توضیح میدهد: فیلم میخواهد دیده شود، نه صرفاً دنبال شود. بازیگری و عاطفهٔ بیپیرایه بازیها در هماهنگی با جهان کمپیرایهٔ فیلم، بیشتر بر حضور و مکث تکیه دارند تا بر نمایش آشکار احساس. شخصیتها گاهی چیزی را به زبان نمیآورند، اما چهره و سکوتشان بار عاطفی صحنه را حمل میکند.
« چهرهها، اتاقها و پنجرهها از جزئیات رنگی روزمره جدا میشوند و گویی در حافظه رسوب میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این شیوه به فیلم امکان میدهد از ملودرام فاصله بگیرد؛ عشق و فقدان در قالب اعلامیههای پرشور عرضه نمیشوند، بلکه از فاصلهٔ میان دو نفر، از نگاههای ناتمام و از لحظههایی که انگار درست پیش از گفتن متوقف میشوند، شکل میگیرند. حضور آن ویازمسکی، میری پِریه و دیگر بازیگران به این بافت صمیمی یاری میرساند.
همچنین حضور شانتال آکرمن، در مقام چهرهای که از جهان سینمایی بیرون و درون فیلم را به هم پیوند میدهد، لحظهای خاص از خودآگاهی اثر میآفریند؛ لبخند کوتاه او میتواند هم ساده و انسانی باشد و هم یادآور اینکه سینما از برخورد آدمها و نگاهها ساخته میشود. قوت بازیها در همین بیادعایی است، هرچند سبک کمبیان فیلم ممکن است برای تماشاگرانی که به تحول روشن شخصیتها یا گفتوگوهای توضیحدهنده خو گرفتهاند، فاصلهگذار جلوه کند.
ریتم، سکوت و دشواری تماشا فیلم از سکوت نمیترسد. مکثهای طولانی و تصاویر کمتحرک، فضای لازم را برای رسوبکردن اندوه و ابهام فراهم میکنند؛ در عوض، از تماشاگر میخواهند که با صبر و توجهی فعال همراه شود. این سکوتها گاهی از دیالوگ مؤثرترند، چون فقدان را به چیزی محسوس بدل میکنند: جای خالی در قاب، زمانی که کش میآید، یا مکثی که پاسخی در پی ندارد.
اما همین کیفیت، نقطهٔ آسیبپذیر فیلم نیز هست. ریتمی که در بخشی از اثر فرصت مشاهده و تأمل فراهم میکند، در بخشهایی دیگر ممکن است به کشآمدن بیحاصل نزدیک شود. طولانیبودن فیلم و گسستهای روایی، بار توجه را بر دوش تماشاگر میگذارند و هرچه پیوند صحنهها کمرنگتر میشود، احتمال خستگی بیشتر است.
« حضور آن ویازمسکی، میری پِریه و دیگر بازیگران به این بافت صمیمی یاری میرساند. »
قوتها و کاستیها
اثر از تماشاگر نمیخواهد تنها داستان را بفهمد؛ میخواهد در شیوهٔ دیدن و انتظارکشیدن او مداخله کند. این خواسته بلندپروازانه است، اما همیشه به تجربهای یکدست و پاداشبخش نمیانجامد. اندوه عشق و تولد در زیر لایههای خودبازتابی و بازیهای روایی، نیرویی عاطفی حضور دارد که فیلم را از تمرینی صرفاً فرمی جدا میکند.
عشق در اینجا نه پناهگاهی پایدار، بلکه تجربهای آسیبپذیر است؛ چیزی که میتواند همزمان به نزدیکی و جدایی بینجامد. تولد کودک نیز در کنار این اندوه، معنایی ساده و آرامشبخش پیدا نمیکند. زندگی ادامه مییابد، اما ادامهیافتن لزوماً فقدان را جبران نمیکند. فیلم این همزمانی را با احتیاط حفظ میکند و از تبدیل آن به پیام اخلاقی یا تسلی آسان پرهیز دارد.
از همین رو، آمیختگی واقعیت و خیال در نهایت فقط بازی ذهنی نیست. این آمیختگی راهی برای لمسکردن تجربههایی است که بیان مستقیمشان دشوار است. فیلم گاه چنان آشفته پیش میرود که گویی خود نیز نمیتواند بر اندوهش مسلط شود؛ اما در همین ناتوانی، صداقتی نهفته است. گارل بهجای مرتبکردن زخمها برای فهمی بیدردسر، اجازه میدهد ردّ آنها در فرم باقی بماند.
جمعبندی «او ساعتهای بسیاری را زیر چراغهای آفتابی گذراند» فیلمی است برای تماشاگرانی که با روایتهای خطی و پاسخهای روشن، معیار اصلی لذت سینماییشان نیست. قوت آن در پیوند میان زندگی و بازنمایی، در قابهای سیاهوسفیدِ ماندگار و در تواناییاش برای تبدیل سکوت به حامل عاطفه است. ضعفش نیز از همان سرچشمه میآید: پراکندگی، کندی و خودنگریِ پرحجم گاه چنان بر تجربه سایه میاندازند که احساس زیر بار فرم پنهان میشود.
« اثر از تماشاگر نمیخواهد تنها داستان را بفهمد؛ میخواهد در شیوهٔ دیدن و انتظارکشیدن او مداخله کند. »
جمعبندی
بااینهمه، آشفتگی فیلم صرفاً نقصی بیرونی نیست؛ بخشی از صورتبندیِ جهانی است که در آن خاطره بازمیگردد، عشق فرسوده میشود و سینما میکوشد از آنچه از دست رفته تصویری نگه دارد. گاه این کوشش به لحظههایی خیرهکننده و اندوهبار میرسد و گاه در سکوتی طولانی معلق میماند. حاصل، اثری ناهموار اما شخصی و تأملبرانگیز است؛ فیلمی که بیشتر از آنکه قصهاش را به خاطر بسپاریم، حالوهوای نگاهکردن به آن را با خود میبریم.
« گاه این کوشش به لحظههایی خیرهکننده و اندوهبار میرسد و گاه در سکوتی طولانی معلق میماند. »
ثبت دیدگاه