نقد و بررسی
نقد دست شیطان (The Devil's Hand) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فضایی که از دل انزوا سر برمیآورد «دست شیطان» با انتخاب جامعهای آمیش بهعنوان بستر داستان، از همان ابتدا خود را در قلمرویی متمایز از وحشتهای رایج قرار میدهد. روستایی دورافتاده، مناسبات بسته و آیینهایی که بیرون از این جامعه ممکن است غریب یا رازآلود به نظر برسند، زمینهای مناسب برای شکلگیری هراس فراهم میکنند.
ترس فیلم بیش از آنکه به جلوههای ناگهانی متکی باشد، از حس محصوربودن میآید: گویی جغرافیا و باورهای جمعی، راه گریزی برای شخصیتها باقی نمیگذارند. این فضا ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد؛ زیرا انزوا در اینجا فقط ویژگی مکانی نیست، بلکه بخشی از نظم اجتماعی است. جامعهای که حقیقت را در چارچوب ایمان و سنت میسنجد، میتواند برای جوانانش پناهگاه باشد و همزمان به زندانی بدل شود.
فیلم این دوگانگی را بهخوبی در طرح اولیهاش مینشاند: پنج دختر جوان در کانون پیشگوییای شوم قرار میگیرند و بزرگان جامعه برای آنها سرنوشتی هولناک در نظر دارند. پیشگویی، راز و تعلیق نیروی محرک قصه، پیوند میان ناپدیدشدن دختران و پیشگوییای قدیمی است؛ پیوندی که تماشاگر را میان توضیح فراطبیعی و واقعیتی انسانی معلق نگه میدارد.
« این فضا ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد؛ زیرا انزوا در اینجا فقط ویژگی مکانی نیست، بلکه بخشی از نظم اجتماعی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آیا آنچه رخ میدهد تحقق نیرویی اهریمنی است، یا نتیجهی ترس، تعصب و سوءاستفاده از قدرت؟ این پرسش، دستکم در آغاز، موتور کنجکاوی فیلم است و به آن حالوهوای معمایی میبخشد. بااینحال، فیلم از این ابهام بهرهای یکدست نمیگیرد. رازها گاه بهجای آنکه لایهبهلایه باز شوند، صرفاً بهانهای برای عقبانداختن اطلاعات میشوند.
در نتیجه، کنجکاوی اولیه همیشه به تعلیقی پیوسته و رو به افزایش تبدیل نمیشود. «دست شیطان» ایدهای دارد که میتوانست میان وحشت ماورایی و نقد قدرت مذهبی پلی نیرومند بسازد، اما روایت در بخشهایی از مسیر، از تمرکز بر همین تنش فاصله میگیرد. ایمان و اقتدار جمعی یکی از محورهای بالقوهی جذاب فیلم، رویارویی نسل جوان با ساختاری است که خود را نمایندهی حقیقت میداند.
بزرگان جامعه نه فقط قدرت تصمیمگیری دارند، بلکه میتوانند با زبان ایمان، خشونت را مشروع جلوه دهند. ترس در چنین فضایی دو سرچشمه پیدا میکند: تهدیدی که شاید فراطبیعی باشد و اقتداری انسانی که آشکارا بر بدن و آیندهی دختران مسلط است. فیلم در بهترین لحظاتش از همین تردید سود میبرد. هراس زمانی اثرگذارتر میشود که معلوم نباشد شخصیتها باید از نیرویی بیرونی بترسند یا از کسانی که مدعی حفاظت از نظم معنویاند.
« آیا آنچه رخ میدهد تحقق نیرویی اهریمنی است، یا نتیجهی ترس، تعصب و سوءاستفاده از قدرت؟ »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، این لایهی انتقادی بیشتر در طرح داستان حضور دارد تا آنکه در سراسر فیلم به اندیشهای عمیق و منسجم بدل شود. اثر گاه امکان پرسشگری را میگشاید، اما کمتر تا انتهای پیامدهای اخلاقی آن پیش میرود. شخصیتها و بازیها آلیشیا دبنمکری و جنیفر کارپنتر از مهمترین تکیهگاههای عاطفی فیلماند.
دبنمکری به شخصیت جوان خود آسیبپذیری و نوعی مقاومت خاموش میبخشد؛ کیفیتی که با موقعیت دشوار او سازگار است و مانع میشود دختران صرفاً مهرههایی در معمای داستان باشند. کارپنتر نیز حضوری پرقدرت دارد و با کنترل بیان و شدت نگاه، به موقعیتهای خانوادگی و مذهبی وزن عاطفی میدهد. این بازیها به فیلم کمک میکنند تا بحران را از سطح یک ایدهی ژانری فراتر ببرد و پیامدهای انسانی آن را نشان دهد.
با وجود این، شخصیتپردازی به اندازهی ظرفیت بازیگران بسط پیدا نمیکند. بعضی از آدمها بیشتر در خدمت پیشبرد راز یا نمایش شکاف میان نسلها هستند تا موجوداتی با جهان درونی مستقل. همین محدودیت باعث میشود همدلی با آنان گاه بیشتر از بازیها سرچشمه بگیرد تا از تحول دقیق شخصیتها در متن روایت.
« اثر گاه امکان پرسشگری را میگشاید، اما کمتر تا انتهای پیامدهای اخلاقی آن پیش میرود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رابطهی عاشقانه و پراکندگی تمرکز یکی از انتخابهای کمثمر فیلم، اختصاص بخشی از توجه به خردهداستان عاشقانهی نوجوانانه است. این خط داستانی میتوانست تضادی معنادار بسازد: میل به انتخاب شخصی در برابر جامعهای که زندگی فرد را زیر نظارت خود میخواهد. اما پرداخت آن چنان پررنگ و طولانی میشود که در بخشهایی، نیروی اصلی فیلم را از مسیر وحشت و راز دور میکند.
مسئله صرفاً حضور عشق جوانانه در یک داستان ترسناک نیست؛ مسئله نسبت آن با مضمون مرکزی است. اگر این رابطه بهروشنی بازتابی از محدودیت، بلوغ یا انتخاب در برابر فرمانبرداری میشد، میتوانست غنای دراماتیک ایجاد کند. اما پیوند میان این خردهداستان و تهدید اصلی همیشه محکم نیست. حاصل، لحظاتی است که فیلم میان ملودرام نوجوانانه و وحشت مذهبی نوسان میکند، بیآنکه یکی را بهطور کامل در خدمت دیگری قرار دهد.
ریتم و سازماندهی ترس ریتم کند فیلم در آغاز میتواند با فضای بسته و تدریجی آن همخوان باشد. ساختن هراس به زمان نیاز دارد، بهویژه وقتی داستان میخواهد هم جامعهای ناشناخته را معرفی کند و هم رازهایی را پیرامون پیشگویی و ناپدیدشدنها شکل دهد. مشکل آنجاست که مکثهای روایی همیشه به انباشت مؤثر تنش منجر نمیشوند.
« اما پرداخت آن چنان پررنگ و طولانی میشود که در بخشهایی، نیروی اصلی فیلم را از مسیر وحشت و راز دور میکند. »
قوتها و کاستیها
برخی صحنهها بیش از آنکه اضطراب را تشدید کنند، حرکت داستان را متوقف میسازند. از سوی دیگر، بخش بزرگی از تنش و رویدادهای مهم تا نزدیکی بخش پایانی کمرنگ باقی میماند. بنابراین فیلم میان دو وضعیت گرفتار میشود: در میانهی راه بهاندازهی کافی پرکشش نیست و در بخشهای حساس، برای جبران این سکون، شتاب بیشتری میگیرد.
این ناهمواری، اثر را از ساختاری که تعلیقش پیوسته بالا برود محروم میکند. با این همه، کندی فیلم را نباید بهکلی بیفایده دانست؛ گاهی همین درنگها حس روزمرگی و خفقان جامعه را تقویت میکنند، هرچند همیشه در خدمت درام نیستند. کارگردانی و ظرفیتهای ناتمام کارگردانی در فضاسازی و استفاده از محیط روستایی، نقطهی اتکای فیلم است.
تضاد میان آرامش ظاهری زندگی جمعی و خشونتی که زیر سطح آن پنهان شده، امکان ساخت لحظاتی وهمآلود را فراهم میکند. آیینها، سکوتها و محدودیتهای اجتماعی همگی مصالحی مناسب برای وحشتی هستند که بهجای تکیهی صرف بر شوک، از انتظار و بدگمانی تغذیه میکند. اما «دست شیطان» در تبدیل این مصالح به تجربهای منسجم کامیاب نیست.
« برخی صحنهها بیش از آنکه اضطراب را تشدید کنند، حرکت داستان را متوقف میسازند. »
جمعبندی
تصویرپردازی و فضای داستان وعدهی وحشتی عمیقتر میدهند، ولی روایت بارها به سازوکارهای آشنای ژانر و درام نوجوانانه بازمیگردد. فیلم از این رو بیش از آنکه اثری کاملاً تحققیافته باشد، نمونهای از ایدهای پربار است که همهی امکاناتش را به کار نمیگیرد. تفاوت میان ظرفیت مضمون و کیفیت پرداخت، مهمترین فاصلهای است که تماشاگر در طول فیلم احساس میکند.
جمعبندی «دست شیطان» اثری است با هستهای جذاب: جامعهای منزوی، پیشگوییای هراسانگیز و دخترانی که در برابر سرنوشتی تحمیلی قرار میگیرند. فضای روستایی و آیینهای مذهبی به آن رنگی وهمآلود میبخشند و بازیهای آلیشیا دبنمکری و جنیفر کارپنتر به موقعیتها نیروی عاطفی میدهند. راز ناپدیدشدنها نیز در آغاز وعدهی معمایی درگیرکننده را مطرح میکند.
در مقابل، ریتم کشدار، کمرنگبودن تنش در بخشهای میانی و پراکندگی تمرکز میان وحشت و داستان عاشقانه، مانع از آن میشوند که فیلم به تمامی از ظرفیت خود بهره ببرد. نتیجه، اثری نابرابر اما تماشایی برای علاقهمندان به وحشتهای مبتنی بر انزوا، پیشگویی و تعارض میان فرد و جامعه است؛ فیلمی که فضای آن گاه از روایتش بهیادماندنیتر میشود، اما ایدهی مرکزیاش همچنان پس از پایان در ذهن باقی میماند.
« تفاوت میان ظرفیت مضمون و کیفیت پرداخت، مهمترین فاصلهای است که تماشاگر در طول فیلم احساس میکند. »



ثبت دیدگاه