نقد و بررسی
نقد غروب برای یک آدمکش (Dusk for a Hitman) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنایت در گرگومیش مونترال «Dusk for a Hitman» ساختهٔ Raymond St-Jean، در مونترال سال ۱۹۷۹ میگذرد؛ شهری که فیلم نه پسزمینهای خنثی، بلکه بخشی از جهان اخلاقی و عاطفی داستانش میسازد. دونالد لاووا، آدمکشی کارآزموده در خدمت کلود دوبوا، در ظاهر به نظمی پایبند است: فرمانی میگیرد، آن را اجرا میکند و در برابر خانوادهاش نقش نانآور و همسر را بر عهده دارد.
اما مأموریت تازهاش برای مراقبت از سرژ ریوارد، خلافکاری بیتجربه و تندخو، این نظم را از درون مختل میکند. پس از آنکه سرژ در قتلی دوگانه پای دونالد را به دردسر میکشاند، او همزمان زیر فشار قانون و سازمانی قرار میگیرد که وفاداری را بیچونوچرا میخواهد. فیلم از همان آغاز، موقعیت شخصیت اصلی را نه بهصورت معمایی پیچیده، بلکه همچون تنگنایی تدریجی پیش میبرد.
مسئله فقط گریختن از پلیس نیست؛ هر انتخاب، هزینهای در پی دارد و راهی را که دونالد برای حفظ زندگیاش برمیگزیند، ممکن است امنیت همان زندگی را تهدید کند. همین برخورد میان وظیفهٔ خانوادگی، اطاعت از رئیس و میل به بقا، موتور اصلی تعلیق اثر است. «Dusk for a Hitman» بر رویدادهای واقعی زندگی دونالد لاووا تکیه دارد، اما خود را بازسازی مستندگونهٔ زندگی او معرفی نمیکند؛ داستان، درامی جنایی است که از شخصیتهای واقعی الهام گرفته است.
شهری که خشونت را عادی میکند یکی از موفقترین جنبههای فیلم، ساخت فضای مونترالِ اواخر دههٔ هفتاد است. جهان تصویر، بهجای آنکه جنایت را با ظاهری باشکوه و افسانهای بیاراید، بر تیرگی، فرسودگی و روزمرگی آن تأکید میکند. آدمها در اتاقها و خیابانهایی زندگی میکنند که انگار خشونت از پیش در آنها رسوب کرده است.
« اما مأموریت تازهاش برای مراقبت از سرژ ریوارد، خلافکاری بیتجربه و تندخو، این نظم را از درون مختل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چنین فضایی به روایت کمک میکند تا جنایت نه حادثهای استثنایی، بلکه بخشی از مناسبات عادی زندگی شخصیتها به نظر برسد. جزئیات دوره نیز به باورپذیری محیط میافزایند: لباسها، فضای داخلی، اشیای روزمره و شیوهٔ رفتوآمد شخصیتها، تصویری نسبتاً ملموس از زمانه میسازند. مهمتر آنکه فیلم از این بازسازی صرفاً برای نمایش نوستالژیک گذشته بهره نمیبرد.
حس چرک و سنگینی محیط، با زندگی اخلاقاً فرسودهٔ قهرمان پیوند دارد. خیابانها و پاتوقها انگار به شخصیتها اجازهٔ فاصلهگرفتن از خشونتی را نمیدهند که خود در آن سهم دارند. البته واقعگرایی بصری بهتنهایی جهان اجتماعی فیلم را عمیق نمیکند. ما فضای تبهکاری را میبینیم، اما کمتر فرصت مییابیم سازوکارهای گستردهتری را که این شبکه را ساختهاند، بشناسیم.
مونترال فیلم از نظر حسی زنده است، اما از نظر اجتماعی گاه محدود میماند: بیشتر میدان عمل شخصیتهاست تا موضوعی که روایت بخواهد آن را بهطور مستقل واکاوی کند. دونالد لاووا و دوگانگی اخلاقی مرکز ثقل فیلم، دونالد لاووا است؛ شخصیتی که جذابیتش از تضاد میان خشونت حرفهای و پیوندهای خانوادگی میآید.
او در کار خود سرد و حسابگر است، اما این تصویر با نقش پدر و همسر در زندگی خصوصیاش کنار هم قرار میگیرد. فیلم از این تقابل برای ساختن تناقضی مؤثر بهره میگیرد: دونالد میتواند در یک لحظه برای خانوادهاش دلسوز باشد و در لحظهای دیگر بیرحمانه به اجرای مأموریت بپردازد. Éric Bruneau نقشآفرینیاش را بر خویشتنداری بنا میکند.
« مهمتر آنکه فیلم از این بازسازی صرفاً برای نمایش نوستالژیک گذشته بهره نمیبرد. »
شخصیتها و اجرا
او شخصیت را با فورانهای پرشور یا توضیحهای روانشناختی مفصل نمیسازد؛ بیشتر از مکثها، نگاهها و حضور آرامش استفاده میکند تا مردی را نشان دهد که عادت کرده احساساتش را از کارش جدا کند. این انتخاب به دونالد وقار و ابهامی میبخشد، اما گاهی فاصلهای نیز میان تماشاگر و شخصیت ایجاد میکند.
تماشاگر میتواند رفتار او را دنبال کند، بیآنکه همیشه به عمق ذهنش راه پیدا کند. نکتهٔ مهم آن است که فیلم از همدلی با قهرمان، به تبرئهٔ او نمیرسد. ارزشهای خانوادگی دونالد ممکن است بُعدی انسانی به او بدهند، اما جنایتهایش را محو نمیکنند. همین مرز باریک میان فهمیدن و بخشیدن، یکی از ظرفیتهای بالقوهٔ اثر است؛ بااینحال، فیلم گاهی برای کاوش جدیتر در معنای اخلاقی این دوگانگی، به شخصیت نزدیک نمیشود و تناقض را بیش از آنکه بگشاید، به نمایش میگذارد.
سرژ، دوبوا و سازوکار وفاداری سرژ ریوارد حضوری مهم در شکلگیری بحران دارد، زیرا بیتجربگی و تندیاش نظم کاری دونالد را برهم میزند. او در برابر آدمکش باتجربه، چهرهای خام و کمانضباط از همان جهان تبهکاری است؛ کسی که هنوز پیامدهای کامل اعمالش را نمیفهمد. این تفاوت، زمینهٔ مناسبی برای برخورد دو نوع رفتار فراهم میکند: احتیاط سرد و حسابشدهٔ دونالد در برابر شتابزدگی سرژ.
در سوی دیگر، کلود دوبوا نمایندهٔ قدرتی است که رابطهها را با اطاعت میسنجد. اقتدار او تنها از جایگاهش نمیآید؛ از تواناییاش در تبدیل محبت و وابستگی به ابزار کنترل نیز نیرو میگیرد. خانوادهٔ تبهکاری، در اینجا بیش از آنکه پناهگاهی باشد، نظامی از تعهدهای یکطرفه است. دونالد در میانهٔ این ساختار گرفتار میشود: وفاداری به رئیس میتواند او را از خانوادهاش دور کند، اما سرپیچی نیز تضمینی برای رهایی نیست.
« این انتخاب به دونالد وقار و ابهامی میبخشد، اما گاهی فاصلهای نیز میان تماشاگر و شخصیت ایجاد میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
راجر برنز، مأمور پلیس، ضلع دیگری از این فشار را شکل میدهد. او بهجای آنکه صرفاً تعقیبکنندهای بیرونی باشد، امکان تبدیلشدن دونالد به خبرچین را پیش میکشد. بنابراین، قهرمان میان دو قدرت رقیب قرار میگیرد؛ هر دو از او چیزی میخواهند و هر دو برای خواستهٔ خود بهایی طلب میکنند. این مثلث دراماتیک ایدهای پرکشش دارد، هرچند شخصیتهای پیرامونی گاه بیش از آنکه صاحب مسیر مستقل باشند، کارکردی روایی پیدا میکنند.
تعلیق، تحقیق و افت ریتم فیلم در بخشهای آغازین، با معرفی مأموریتها و نمایش پیامدهای خطای سرژ، ضرباهنگی مؤثر میسازد. تنش از آنجا میآید که هر اتفاق کوچک میتواند زنجیرهای از خطرهای تازه را فعال کند. در این بخش، روایت بهخوبی میان کار روزمرهٔ جنایتکاران و تهدیدی که زیر سطح آن جریان دارد، رفتوآمد میکند.
خشونت نیز ناگهانی و زمخت تصویر میشود؛ نه همچون نمایش مهارت قهرمان، بلکه بهعنوان امری کثیف و مخرب. اما در نیمهٔ دوم، کشمکش تحقیقاتی کشدارتر میشود و انرژی اولیهٔ روایت کاهش مییابد. گفتوگوها و رفتوآمدهای مربوط به پیگیری پرونده، گاهی بیش از آنکه تعلیق را تشدید کنند، آن را معطل نگه میدارند.
فیلم هنوز میخواهد شخصیت را در محاصرهٔ نیروهای متضاد نشان دهد، اما ریتم صحنهها همیشه با شدت موقعیت هماهنگ نیست. در نتیجه، برخی لحظههای میانی بهجای آنکه فشار را فشردهتر کنند، حس انتظار طولانی به وجود میآورند. مسئله فقط کندشدن روایت نیست؛ پیشبینیپذیری نیز از توان غافلگیری آن میکاهد.
« راجر برنز، مأمور پلیس، ضلع دیگری از این فشار را شکل میدهد. »
قوتها و کاستیها
فیلم مسیر کلی خود را چنان روشن میکند که بسیاری از تحولات بعدی کمتر از ظرفیتشان تکاندهندهاند. تعلیق همچنان وجود دارد، اما بیش از آنکه از پرسش «چه اتفاقی میافتد؟» نیرو بگیرد، به این پرسش وابسته میشود که شخصیتها با پیامدهای تصمیمهایشان چگونه روبهرو خواهند شد. خشونت و مضمون؛ میان واقعگرایی و کلیشه «Dusk for a Hitman» در نمایش خشونت میکوشد از تصویر رمانتیک آدمکش حرفهای فاصله بگیرد.
قتلها پاکیزه و باشکوه نیستند؛ خطا، آشفتگی و عواقب ناخواسته در آنها حضور دارند. این رویکرد با شخصیت سرژ نیز تقویت میشود: خشونت در دست فرد بیتجربه، نه نشانهٔ اقتدار، بلکه منبع بینظمی است. فیلم به این ترتیب یادآوری میکند که جنایت سازمانیافته، با وجود ظاهر حسابشدهاش، همواره در معرض فروپاشی و اشتباه قرار دارد.
بااینحال، مضمون وفاداری و خانواده گاه در قالبهای آشنای درام گنگستری باقی میماند. دوگانگی «مرد خشن در بیرون، پدر مهربان در خانه» ظرفیت پیچیدگی دارد، اما اگر از منظرهای تازهای واکاوی نشود، ممکن است به نشانهای آماده برای انسانیکردن قهرمان تبدیل شود. فیلم بخشی از این خطر را با نشاندادن سنگینی اعمال دونالد مهار میکند، ولی همیشه از کلیشه فراتر نمیرود.
همچنین دنیای درونی او، با وجود جذابیت اجرایی، کمتر از آنچه شخصیت محوری داستان اقتضا میکند گسترش مییابد. کارگردانی و اجرا Raymond St-Jean فیلم را با تأکید بر فضا و شخصیت پیش میبرد، نه با شتاب پیوستهٔ یک تریلر پرحادثه. این رویکرد در لحظاتی که دوربین بر رفتارهای کمصدا و تنشهای فروخورده مکث میکند، به سود اثر است.
« فیلم مسیر کلی خود را چنان روشن میکند که بسیاری از تحولات بعدی کمتر از ظرفیتشان تکاندهندهاند. »
جمعبندی
جهان فیلم زمخت و سرد باقی میماند و اجراها نیز عموماً بهجای اغراق، بر کنترل و خویشتنداری تکیه دارند. در کنار Éric Bruneau، بازیگران نقشهای محوری به حفظ کشمکش کمک میکنند. Benoît Gouin به کلود دوبوا اقتداری میدهد که بیش از آنکه متکی به هیاهو باشد، از اطمینان و تسلط او بر اطرافیان سرچشمه میگیرد.
حضور بازیگران مکمل، بهویژه در تقابلهای مربوط به خانواده و پلیس، جهان داستان را از انحصار کامل شخصیت اصلی بیرون میآورد. بااینحال، فیلم در پرداخت همهٔ این رابطهها یکسان موفق نیست؛ برخی پیوندها بیشتر برای پیشبردن بحران به کار گرفته میشوند تا برای ساختن شخصیتهایی مستقل و چندوجهی.
جمعبندی «Dusk for a Hitman» در ساخت فضای تیرهٔ مونترال دههٔ هفتاد و ترسیم زندگی جناییِ آمیخته با خطا و بیاعتمادی موفق است. بازی مرکزیِ کنترلشده، تضاد میان خانواده و وفاداری به باند، و خشونتی که از جلوهفروشی فاصله میگیرد، فیلم را به درامی جنایی دیدنی تبدیل میکنند. در برابر این امتیازها، افت ریتم در نیمهٔ دوم، قابلحدسبودن مسیر روایت و محدودماندن کاوش روانشناختی، مانع از آن میشوند که اثر به مطالعهای عمیقتر دربارهٔ جرم و مسئولیت بدل شود.
حاصل
« جهان فیلم زمخت و سرد باقی میماند و اجراها نیز عموماً بهجای اغراق، بر کنترل و خویشتنداری تکیه دارند. »



ثبت دیدگاه