نقد و بررسی
نقد چرخها (Wheels) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای بیپرده از زندگی در حاشیه «Wheels» درامی مستقل از سال ۲۰۱۴ است که دو مردِ دارای فلج اندامهای تحتانی را در نقطهای از زندگی دنبال میکند که امید برایشان نه نیرویی حاضر و آماده، بلکه پرسشی دشوار و فرساینده است. میکی و دریک، هر دو گرفتار اعتیاد و فکر خودکشی، در خیابانهای لسآنجلس برای دوامآوردن دستوپا میزنند.
آشناییشان از دل درماندگی و معاملهای تلخ شکل میگیرد و به رابطهای ناآرام میرسد که در آن، رفاقت نه درمان قطعی زخمهاست و نه پناهگاهی بیخطر؛ اما دستکم امکان میدهد شخصیتها برای لحظاتی از تنهایی مطلق فاصله بگیرند. فیلم به کارگردانی تیم گالیاردو و دوناون وارن ساخته شده و وارن در کنار پاتریک هیوم نقشهای اصلی را ایفا میکند.
موضوع فیلم سنگین است، اما اثر بیش از آنکه بخواهد تماشاگر را با سلسلهای از رخدادهای غافلگیرکننده سرگرم کند، او را وادار میکند با وضعیتی انسانی و ناخوشایند روبهرو شود: زندگی کسانی که درد جسمی، اعتیاد، بیخانمانی و نومیدی در هم تنیده شدهاند. «Wheels» جهانی را تصویر میکند که در آن حتی تصمیمهای روزمره میتوانند زیر سایه نیاز، ترس و فرسودگی قرار گیرند.
از همین رو، تماشای آن تجربهای آسان یا آرامشبخش نیست؛ فیلم از تماشاگر میخواهد مدتی در کنار آدمهایی بماند که معمولاً سینمای جریان اصلی از مرکز توجه دور نگهشان میدارد. دو شخصیت، دو صورت از درماندگی میکی و دریک دو شخصیت متمایزند و فیلم نیروی اصلی خود را از کنار هم گذاشتن این تفاوتها میگیرد.
« میکی و دریک، هر دو گرفتار اعتیاد و فکر خودکشی، در خیابانهای لسآنجلس برای دوامآوردن دستوپا میزنند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
میکی بیشتر درونگرا و فرسوده به نظر میرسد؛ گذشتهاش همچون باری سنگین بر اکنونش سایه انداخته است. دریک، در مقابل، آشوب بیرونی بیشتری دارد و گاه رفتارهایش چنان تند و پیشبینیناپذیر است که نمیتوان بهسادگی از او فاصله گرفت. این تفاوت، رابطه آن دو را به محور عاطفی روایت بدل میکند: نزدیکیشان نه بر پایه شباهتی ساده، بلکه از تجربه مشترک رنج و فقدان شکل میگیرد.
فیلم در پرداخت این دو، از قهرمانسازی پرهیز میکند. آنها همیشه دوستداشتنی، خردمند یا اخلاقاً قابل دفاع نیستند و انتخابهایشان گاه مخاطب را پس میزند. بااینحال، همین ناپالودگی به باورپذیریشان کمک میکند. شخصیتها به نمادهایی بینقص از «تابآوری» تبدیل نمیشوند؛ آدمهاییاند آسیبدیده که هم توان آسیبزدن دارند و هم به همراهی نیازمندند.
رابطهشان نیز همیشه گرم و هموار نیست. گاهی در آن لحظههایی از شوخی تلخ و رفاقت دیده میشود، اما این لحظهها هرگز دشواری موقعیت را پاک نمیکنند. بازیها و حس خام واقعیت بازی دوناون وارن و پاتریک هیوم از ارکان اصلی تأثیر فیلم است. هر دو اجرا به جای آنکه رنج شخصیتها را با جلوهگری عاطفی به نمایش بگذارند، به خشونت روزمره و بینظمی رفتاری آنها تکیه میکنند.
هیوم در نقش دریک حضوری پرتنش دارد؛ بیقراری و تندی شخصیتش میتواند خستهکننده باشد، اما همین کیفیت، او را از تصویری آراسته و قابلپیشبینی دور میکند. وارن نیز نقش میکی را با نوعی خستگی و انقباض درونی پیش میبرد که با حالوهوای شخصیت تناسب دارد. بازیها در بهترین لحظهها چنان خام و بیواسطهاند که تماشاگر احساس میکند از فاصلهای نزدیک شاهد کشمکش این دو است.
« میکی بیشتر درونگرا و فرسوده به نظر میرسد؛ گذشتهاش همچون باری سنگین بر اکنونش سایه انداخته است. »
شخصیتها و اجرا
این رویکرد، البته بیهزینه نیست. واقعگراییِ بیپیرایه گاهی به یکنواختی نزدیک میشود و بعضی صحنهها بهجای آنکه لایهای تازه به شخصیتها بیفزایند، صرفاً امتداد همان درماندگی پیشین به نظر میرسند. اگر مخاطب انتظار تغییرات آشکار یا اوجگیری پیوسته داشته باشد، ممکن است ریتم بازیها و سکون برخی موقعیتها را کند بیابد.
بااینهمه، همین اجراهای کمتظاهر با جهان تلخ فیلم سازگارند: شخصیتها قرار نیست برای تماشاگر به نمایشی پرزرقوبرق تبدیل شوند؛ قرار است در ناتمامی و آشفتگیشان دیده شوند. روایت میان تلخی و مکث ساختار روایت، گذشته و اکنون شخصیتها را در کنار هم قرار میدهد تا بهتدریج دریچهای به تجربههایشان بگشاید.
این رفتوآمدها به فیلم امکان میدهد رنج کنونی را تنها نتیجه یک لحظه یا یک انتخاب ندانیم و آن را در امتداد تاریخچهای عاطفی ببینیم. در برخی صحنهها، تصویر و توجه دوربین به جزئیات کوچک به انتقال احساس کمک میکند؛ چیزهایی که در ظاهر سادهاند، اما میتوانند فاصله میان گذشته و حال را محسوس کنند.
با این حال، روایت همیشه از همین ابزارها به یک اندازه بهره نمیبرد. فیلم در بخشهایی تخت پیش میرود و مکثهایش بهجای آنکه فرصت تأمل بسازند، ممکن است حس کشآمدن ایجاد کنند. این کندی با فضای فرسوده اثر بیارتباط نیست، اما هر مکثی الزاماً به عمق بیشتر نمیانجامد. گاه صحنهای که میتوانست رابطه دو شخصیت را پیچیدهتر کند، در سطح همان وضعیت آشنا باقی میماند.
« با این حال، روایت همیشه از همین ابزارها به یک اندازه بهره نمیبرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه آن است که «Wheels» میان دو کیفیت در نوسان است: لحظههایی که بهواسطه حضور بازیگران و شدت موقعیت در ذهن میمانند، و بخشهایی که از نظر روایی حرکت کافی ندارند. لحن، خشونت و طنز تلخ فیلم در قلمرو درام تاریک حرکت میکند و گهگاه از طنزی سیاه بهره میگیرد تا فشار موقعیت را اندکی جابهجا کند.
این طنز، راهی برای انکار رنج نیست؛ بیشتر از برخورد آدمها با وضعیتی میآید که جدیت مداومش تحملناپذیر شده است. بااینحال، آمیختن خنده با اعتیاد، خشونت و فکر خودکشی همواره متوازن از کار درنمیآید. بعضی موقعیتها ممکن است برای گروهی از تماشاگران تکاندهنده یا تلخخندهآور باشند و برای گروهی دیگر صرفاً آزارنده و ناراحتکننده جلوه کنند.
فیلم در این زمینه جسور است، اما جسارتش همیشه به معنای ظرافت نیست. نمایش اعتیاد نیز بهجای آنکه آن را به مانعی ساده در مسیر رستگاری شخصیتها تقلیل دهد، در متن زندگی روزانه و انتخابهای آنان جای میدهد. از این منظر، فیلم به وضعیت کسانی توجه میکند که نه با یک تصمیم بزرگ، بلکه با مجموعهای از فشارهای جسمی، روانی و اجتماعی درگیرند.
این نگاه، گاه بیش از آنکه توضیح دهد، مشاهده میکند؛ انتخابی که حس خام واقعیت را تقویت میکند، ولی ممکن است برای مخاطبی که انتظار تحلیل روشنتری از زمینههای اجتماعی دارد، ناکافی بماند. پایانبندی و مسئله انسجام بیآنکه به جزئیات پایان اشاره شود، میتوان گفت «Wheels» میکوشد تجربه تماشاگر را در واپسین بخشها تغییر دهد و از مسیر معمول روایت فاصله بگیرد.
« این طنز، راهی برای انکار رنج نیست؛ بیشتر از برخورد آدمها با وضعیتی میآید که جدیت مداومش تحملناپذیر شده است. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب برای برخی مخاطبان اثرگذار است و میتواند معنای پیشین رابطه دو شخصیت را دوباره در ذهن زنده کند؛ برای برخی دیگر، چرخشهای داستانی و چندلایگی پایان بیش از اندازه ناگهانی یا نامنسجم جلوه میکند. فیلم در این نقطه خطر میکند: میخواهد ضربه عاطفی و تأملبرانگیز بزند، اما ممکن است بخشی از مخاطبان را بهجای درگیری عمیقتر، از روایت دور کند.
پایان سنگین فیلم از آن جنس پایانهایی است که الزاماً همه پرسشها را حل نمیکند. اثر پس از پایان نیز در ذهن باقی میماند، اما ماندگاری آن لزوماً از انسجام کامل نمیآید؛ گاه از ترکیب احساسات متناقض، انتخابهای بحثبرانگیز و تصاویری ناشی میشود که بهآسانی از خاطر نمیروند. این ویژگی هم نقطه قوت فیلم است و هم محل اختلاف: تماشاگر ممکن است پایان را تأثیرگذار بداند، بیآنکه تمام تصمیمهای روایی منتهی به آن را بپذیرد.
جمعبندی «Wheels» درامی تلخ و ناصاف است که نیروی خود را از دو شخصیت آسیبدیده، بازیهای پرقدرت و مواجهه بیپرده با اعتیاد، تنهایی و میل به ادامهدادن میگیرد. فیلم در بهترین لحظههایش بهجای ترحمبرانگیزی تصنعی، نزدیکی انسانی میآفریند و نشان میدهد رفاقت چگونه میتواند در دل آشوب، هرچند موقت، معنایی پیدا کند.
در مقابل، کندی بعضی بخشها، روایت گاه تخت و پایانبندی بحثبرانگیز از انسجام کلی آن میکاهند. با وجود این ناهمواریها، اثر برای تماشاگرانی که به درامهای مستقل و شخصیتمحور علاقه دارند، تجربهای قابلتأمل است؛ نه به این دلیل که پاسخ آسانی عرضه میکند، بلکه چون در کنار شخصیتهایش میماند و از تماشاگر نیز چنین حضوری میطلبد.
« پایان سنگین فیلم از آن جنس پایانهایی است که الزاماً همه پرسشها را حل نمیکند. »
جمعبندی
«Wheels» ممکن است در بعضی لحظهها خستهکننده یا ناخوشایند باشد، اما تلخیاش بیاثر نمیماند: پس از پایان، پرسش دشوارِ یافتن دلیلی برای زیستن همچنان در ذهن طنین دارد.



ثبت دیدگاه