نقد و بررسی
نقد آواز پرنده (Birdsong) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیا در حاشیهٔ شهر «Birdsong» با تصویر زنی آغاز میشود که در دل شب کار میکند و روزنی باریک به رؤیایی بزرگتر میجوید: آسوکا، نظافتچی جوانی در توکیو، میخواهد خواننده شود. این نقطهٔ عزیمت، آشنا و حتی ساده به نظر میرسد؛ اما فیلم بهجای روایت صعودی و الهامبخشِ معمول، رؤیا را چون نیرویی دوگانه میبیند: سرچشمهٔ امید، و همزمان عاملی که میتواند آدمی را به سوی معامله با خویشتن وادارد.
همین تناقض، موتور دراماتیک اثر است. آسوکا صرفاً در پی شهرت نیست؛ میکوشد از زندگیای که در آن نامرئی مانده بیرون بیاید و صدای خود را به گوش دیگران برساند. فیلم از همین میل شخصی، پرسشی گستردهتر میسازد: در جهانی که موفقیت را به نمایش و بازار پیوند میزند، چه چیزی از آرزوی هنری باقی میماند؟
روایت میان بازجویی و خاطره ساختار داستانی فیلم بر وضعیت اتهام و بازگویی گذشته استوار است. آسوکا به قتل متهم میشود و ناچار است مسیر تاریکی را که تا رسیدن به صحنهٔ تلویزیونی پیموده، بازگو کند. این قاب، از ابتدا سایهای تهدیدآمیز بر قصه میاندازد و تماشاگر را وامیدارد هر انتخاب و هر رابطه را با تردید بنگرد.
« روایت میان بازجویی و خاطره ساختار داستانی فیلم بر وضعیت اتهام و بازگویی گذشته استوار است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تعلیق نه فقط از پرسش «چه رخ داده؟»، بلکه از فاصلهٔ میان آنچه آسوکا میگوید و آنچه تصویرها القا میکنند پدید میآید. بااینحال، روایت همیشه به این ظرفیت وفادار نمیماند. گذار میان خاطره، خیال و واقعیت گاه آنقدر لغزان است که ابهام سازنده به سردرگمی تبدیل میشود. بعضی رخدادها بیش از آنکه از دل رابطهٔ علتومعلولی بیرون بیایند، همچون قطعههایی نمادین کنار هم قرار میگیرند.
این شیوه با فضای ذهنی فیلم تناسب دارد، اما گاهی پیوندهای لازم را از مخاطب دریغ میکند؛ بهویژه هنگامی که انگیزهٔ شخصیتها یا معنای دقیق یک تحول، به اندازهٔ کافی روشن نمیشود. فیلم میخواهد رازآلود باشد، اما در چند مقطع راز را بیش از حد در پرده نگه میدارد. آسوکا؛ صدایی در برابر محوشدن آسوکا را میتوان شخصیتی دانست که میان میل به دیدهشدن و ترس از مصرفشدن گرفتار است.
کار شبانهاش در شهری پرنور، تصویری گویا از موقعیت او میسازد: در توکیویی که زندگی و سرگرمی بیوقفه جریان دارد، او در ساعات خاموشی مشغول پاککردن رد دیگران است. این تقابل، شخصیت را بینیاز از توضیحهای مستقیم به حاشیهنشینی و بیصدایی پیوند میدهد. رؤیای خوانندگی برای او فقط حرفهای تازه نیست؛ امکان تبدیلشدن از نیروی کارِ بینام به فردی است که نگاهها به سویش برمیگردند.
« بااینحال، روایت همیشه به این ظرفیت وفادار نمیماند. »
شخصیتها و اجرا
قدرت فیلم در این است که آرزوی آسوکا را نه سادهدلانه تقدیس میکند و نه با لحنی اخلاقگرایانه محکوم. او تصمیمهایی میگیرد که مخاطب ممکن است با آنها موافق نباشد، اما فیلم میکوشد منطق عاطفیِ پشت تصمیمها را آشکار کند: فشار اقتصادی، نیاز به تغییر و باور به اینکه شاید فرصت دیگری در کار نباشد.
در عین حال، ضعف در پرداخت برخی انگیزهها سبب میشود آسوکا در لحظههایی بیشتر حامل ایدهٔ فیلم باشد تا شخصیتی کاملاً گشوده و پیچیده. فاصلهٔ میان این دو، یکی از نقاطی است که اثر در آن به تعادل کامل نمیرسد. صنعت سرگرمی و بهای رؤیا در پس قصهٔ فردی آسوکا، نقدی بر سازوکارهای صنعت سرگرمی شکل میگیرد؛ جهانی که وعدهٔ کشف استعداد میدهد، اما ارزش انسان را به قابلیت عرضه و جذابیت او میسنجد.
مسابقهٔ استعدادیابی، در ظاهر صحنهای برای شنیدهشدن است، ولی فیلم آن را بخشی از نظامی میبیند که رؤیاها را قالببندی و به کالا بدل میکند. پرسش اصلی فقط این نیست که آیا آسوکا موفق میشود؛ مسئله این است که برای رسیدن به آن لحظه چه چیزهایی از او مطالبه شده و چه چیزهایی را ناگزیر واگذار کرده است.
« قدرت فیلم در این است که آرزوی آسوکا را نه سادهدلانه تقدیس میکند و نه با لحنی اخلاقگرایانه محکوم. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نگاه، فیلم را از قصهٔ کلیشهایِ «استعداد سرانجام راهش را پیدا میکند» دور میکند. موفقیت در اینجا افقی روشن و رهاییبخش نیست؛ بیشتر شبیه دری است که پشت آن، قراردادها و مناسبات نابرابر دیگری انتظار میکشند. بااینهمه، نقد اجتماعی گاهی بهجای آنکه از جزئیات رفتارها و روابط نیرو بگیرد، به نشانههای درشت و صریح متکی میشود.
در نتیجه، مضمون مهم است، اما همیشه به اندازهٔ کافی دراماتیک و چندلایه بسط نمییابد. تصویر، صدا و منطق رؤیایی فضای دیداری فیلم بر تضاد میان شبِ کار، روشنایی صحنه و چهرهٔ پرزرقوبرق سرگرمی بنا شده است. شهر شبانه در اینجا صرفاً پسزمینه نیست؛ جهانی است که آسوکا را احاطه میکند و در عین حال او را از خود بیرون میراند.
نورها، فضاهای بسته و لحظههای ناواقعگرا، حس زیستن در مرز میان واقعیت روزمره و خیال را تقویت میکنند. فیلم هرجا از تصویر برای بیان وضعیت روانی شخصیت بهره میگیرد، به زبان سینمایی زندهتری دست مییابد؛ زبانش در این لحظات از توضیح شفاهی پیشی میگیرد. موسیقی نیز عنصری تزئینی نیست، بلکه با هویت آسوکا و امکان بیان شخصی او گره خورده است.
« این نگاه، فیلم را از قصهٔ کلیشهایِ «استعداد سرانجام راهش را پیدا میکند» دور میکند. »
قوتها و کاستیها
صدا در فیلم میتواند وعدهٔ آزادی باشد، اما همزمان یادآور این واقعیت نیز هست که هنر در معرض داوری و بهرهبرداری قرار دارد. عناصر خیالپردازانه و نمادهای سوررئال به این دوگانگی بُعدی نامتعارف میبخشند. گاه همین انتخابها تصاویر ماندگاری میآفرینند؛ گاه نیز آنقدر بر فضای اثر مسلط میشوند که پیوند روایی سست میشود.
فیلم در چنین لحظاتی میان منطق قصه و منطق تصویر معلق میماند، بیآنکه همیشه از این تعلیق معنایی تازه بیرون بکشد. ریتم و تجربهٔ تماشاگر ریتم «Birdsong» یکنواخت نیست. برخی بخشها با تعلیق و انباشت تدریجیِ نشانهها پیش میروند و تماشاگر را به تفسیر وامیدارند؛ بخشهایی دیگر آرام میشوند، بیآنکه این مکثها همواره به عمق عاطفی یا معنایی بیشتری منجر شوند.
کندی فیلم میتواند برای مخاطبی که با سینمای تأملی و فضای مبهم همراه است، فرصت مناسبی برای جذب اتمسفر باشد. اما اگر این مکثها در خدمت روشنترشدن شخصیت یا تشدید تعارض نباشند، به افت توجه میانجامند. ناهمواری ریتم، بخشی از تجربهٔ آگاهانهٔ فیلم به نظر میرسد؛ جهانی آشفته و فرساینده را با روایتی کاملاً روان بازنمایی نمیکند.
« عناصر خیالپردازانه و نمادهای سوررئال به این دوگانگی بُعدی نامتعارف میبخشند. »
جمعبندی
بااینحال، انتخاب سبکی زمانی قانعکننده است که آشفتگی شکل، بازتابی دقیق از آشفتگی درون شخصیت باشد. در این اثر، چنین پیوندی گاهی برقرار میشود و گاهی نه. از همین رو، تماشاگر ممکن است میان کششِ فضای بصری و دشواریِ دنبالکردن مسیر رویدادها دوپاره بماند. جمعبندی «Birdsong» فیلمی است که بیش از آنکه بخواهد قصهای سرراست دربارهٔ رسیدن به شهرت تعریف کند، به هزینهٔ رؤیا و مناسباتی مینگرد که استعداد و میل انسانی را به کالای نمایشی تبدیل میکنند.
فضای تیره، موسیقیِ معنادار و آمیزش واقعیت با خیال، به آن هویتی متمایز میبخشند؛ آسوکا نیز تصویری تلخ از کسی است که برای رهایی از نامرئیبودن، به مسیری پرخطر قدم میگذارد. در مقابل، ابهام روایی، ریتم نامتوازن و غلبهٔ گاهبهگاه نمادپردازی بر پیوندهای داستانی، مانع از آن میشود که همهٔ ایدههای فیلم با نیرویی یکسان اثر بگذارند.
حاصل، تجربهای نابرابر اما قابلتأمل است: اثری که شاید در انسجام قصه به مقصد نرسد، اما در تصویرکردن کشمکش میان هنر، بقا و میل به دیدهشدن، پژواکی ماندگار بر جای میگذارد.
« بااینحال، انتخاب سبکی زمانی قانعکننده است که آشفتگی شکل، بازتابی دقیق از آشفتگی درون شخصیت باشد. »



ثبت دیدگاه