نقد و بررسی
نقد یک شیء بهطرز باورنکردنی کوچک (An Impossibly Small Object) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تصویری که از قاب بیرون میآید «An Impossibly Small Object» با لحظهای ساده اما سرشار از امکان آغاز میشود: عکاسی هلندی در خیابانهای شبانهٔ تایپه، از دختری کوچک که با بادبادکش بازی میکند عکس میگیرد. این تصویر، بهجای آنکه صرفاً ثبتِ منظرهای گذرا باشد، به دریچهای برای ورود به زندگی دختر و خاطرات عکاس بدل میشود.
فیلم از همان ابتدا مرز میان دیدن و خیالکردن را ناپایدار میسازد: آیا عکس فقط چیزی را نشان میدهد که پیش چشم دوربین بوده، یا آنچه بیننده از گذشته و تنهایی خویش به آن میافزاید نیز بخشی از تصویر است؟ روایت سهبخشی فیلم، میان تایپه، پروازی میانقارهای و آمستردام حرکت میکند و از پیوند این فضاها، پرترهای تأملی از غربت و احساس خانه میسازد.
کارگردان، David Verbeek، نقش عکاس را نیز خود بر عهده دارد؛ انتخابی که به فیلم وجهی شخصی و خودنگر میبخشد، بیآنکه لازم باشد آن را زندگینامهای مستقیم بدانیم. شخصیت عکاس با عکس دختر روبهرو میشود و بهتدریج خاطرات کودکیاش را در او بازمییابد. فیلم از این امکان برای ساختن روایتی دربارهٔ حافظه استفاده میکند: گذشته نه همچون پروندهای بایگانیشده، بلکه به صورت نیرویی زنده وارد اکنون میشود و برداشت شخصیت از جهان پیرامونش را تغییر میدهد.
سه پاره، یک پرسش ساختار سهبخشی اثر از همان آغاز نشان میدهد که قرار نیست با درامی خطی و متعارف روبهرو باشیم. بخش تایپه، زندگی دختر و دوستی او با پسری از خانوادهای مرفه را در کانون توجه میگذارد؛ دوستیای که سایهٔ جدایی قریبالوقوع بر آن افتاده است. بخش میانی، عکاس را در فاصلهٔ میان دو مکان و دو وضعیت قرار میدهد، و بخش آمستردام او را به مواجهه با تنهایی و گذشتهٔ شخصیاش میکشاند.
« شخصیت عکاس با عکس دختر روبهرو میشود و بهتدریج خاطرات کودکیاش را در او بازمییابد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این چینش بیش از آنکه برای پیشبرد سریع ماجرا طراحی شده باشد، میان تجربههای ظاهراً جداگانه پل میزند. در این میان، عکس نقش محور روایی را دارد. دختر، عکاس و کودکیِ او الزاماً در یک واقعیت مشترک حضور ندارند؛ آنچه آنها را به هم وصل میکند، تصویر و میل به معنا بخشیدن به آن است. عکاس بخشی از خود را بر سوژهٔ عکس میافکند، و فیلم از ما میخواهد به همین سازوکار توجه کنیم: دیدن همیشه با تفسیر همراه است.
در نتیجه، جابهجایی زمانی و مکانی نه صرفاً ترفندی روایی، بلکه بازتاب ذهنی است که میان اکنون و خاطره رفتوآمد میکند. البته همین رفتوآمدها ممکن است برای تماشاگرانی که روایت سرراست میخواهند، گیجکننده باشد. کودکی، دوستی و فاصلهٔ طبقاتی داستان دختر هشتساله، برخلاف ظاهر رؤیایی فیلم، از عواطفی ملموس و آشنا سرچشمه میگیرد.
او در آستانهٔ از دست دادن نزدیکترین دوستش است؛ پسری که خانوادهاش تصمیم گرفتهاند به آمریکا بروند. این جدایی برای کودک صرفاً تغییر نشانی یا جابهجایی جغرافیایی نیست، بلکه ترک برداشتن جهانی است که دوستی در آن جایگاهی ثابت و بدیهی داشته است. فیلم از خلال این رابطه، به شکنندگی پیوندهای نخستین میپردازد: پیوندهایی که در ذهن کودک مطلقاند، اما در برابر تصمیمهای بزرگسالان و تفاوتهای خانوادگی چندان اختیاری ندارند.
تفاوت اقتصادی دو خانواده نیز در پسزمینه حضور دارد، بیآنکه روایت آن را به بیانیهای اجتماعی تقلیل دهد. زندگی دختر با محدودیتهای خانوادهٔ کمدرآمدش شکل گرفته، درحالیکه دوستش از موقعیتی برخوردارتر میآید. این تفاوت بر تجربهٔ مشترک آن دو سایه میاندازد، اما فیلم توجه خود را بیش از آنکه صرف توضیح جامعهشناختی کند، معطوف به حس فقدان و نابرابریِ تجربهها میکند.
« این چینش بیش از آنکه برای پیشبرد سریع ماجرا طراحی شده باشد، میان تجربههای ظاهراً جداگانه پل میزند. »
شخصیتها و اجرا
کودک هنوز زبان لازم برای صورتبندی کامل این فاصله را ندارد؛ بااینحال، آن را در مناسبات روزمره و در احتمال جدایی لمس میکند. رؤیا در دل واقعیت فضاسازی فیلم بر نوعی رئالیسم جادویی استوار است: جهان آشنا اندکی از قاعدهٔ معمول خود فاصله میگیرد، اما به قلمرویی کاملاً فانتزی تبدیل نمیشود.
شبهای تایپه، پارکینگ و تصویر بادبادک، بستری میسازند که در آن امر رازآمیز میتواند بیمقدمه در کنار زندگی روزمره قرار گیرد. فیلم بهجای توضیح دادن هر نشانه، اجازه میدهد ابهام در قاب باقی بماند. از این رو، فضای رؤیایی اثر نه تزئینی برای داستان، بلکه راهی برای نزدیک شدن به ادراک کودکانه، خاطره و میل به معناست.
تصویربرداری Morgan Knibbe به این کیفیت کمک میکند. دوربین در مواجهه با دختر و محیط اطرافش، گاهی بهجای ثبت بیطرفانه، حالتی شناور و کاوشگر پیدا میکند. تاریکی صرفاً فقدان نور نیست؛ سطحی است که تصویر، خاطره و خیال بر آن پدیدار میشوند. موسیقی و طراحی صدا نیز در همین مسیر عمل میکنند و فضای فیلم را از واقعگرایی روزمره جدا میسازند، بیآنکه آن را به خیالپردازی پرطمطراق بدل کنند.
حاصل، حسی از رازآلودگی آرام است؛ حسی که بیشتر به مکث و تأمل دعوت میکند تا کشف سرنخی قطعی. عکاس و مسئلهٔ خانه در بخش مربوط به عکاس، فیلم از تجربهٔ کودکی به تنهایی بزرگسالی میرسد. بازگشت او به هلند، بازگشت سادهای به زادگاه نیست؛ او در محیطی آشنا قرار میگیرد، اما آشنایی لزوماً به معنای تعلق نیست.
« فیلم بهجای توضیح دادن هر نشانه، اجازه میدهد ابهام در قاب باقی بماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گذشتهای که عکس دختر در ذهنش بیدار میکند، زمانی را به یاد میآورد که گمان میکرد جایی را خانه میداند. اکنون، این احساس به خاطرهای دور بدل شده است. از همین تضاد، یکی از پرسشهای اصلی اثر شکل میگیرد: آیا خانه مکانی بیرونی است، یا حالتی از امنیت و پیوند که ممکن است با گذر زمان از دست برود؟
فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین امتناع با جهان ذهنی شخصیت هماهنگ است. او در رفتوآمد میان سفر و بازگشت، میان میل به دور شدن و نیاز به پیوند، گرفتار است. عکس برایش نه راهحل، بلکه نشانهای از آن چیزی است که هنوز نمیتواند در زندگی خود به زبان بیاورد. این بخش، در مقایسه با ماجرای دختر، کمحادثهتر و گفتوگومحورتر به نظر میرسد؛ در نتیجه ممکن است برای برخی تماشاگران از نیروی عاطفی بخش تایپه فاصله بگیرد.
بااینحال، همین گسست نشان میدهد که فیلم علاقهای به همسانسازی کامل دو خط داستانی ندارد. بازیها و ضرباهنگ بازی بازیگران کودک از نقاط قوت بخش تایپه است. رابطهٔ دختر و دوستش زمانی باورپذیر میشود که فیلم به لحظههای کوچک و رفتارهای روزمره اعتماد میکند، نه به توضیحهای مفصل دربارهٔ احساسات.
حضور Lucia در نقش دختر، به شخصیت مرکزیت عاطفی میدهد؛ او میتواند میان بازیگوشی کودکانه و آگاهی مبهم از نزدیک شدن فقدان، بدون تأکیدهای اغراقآمیز حرکت کند. این ظرافت برای فیلمی که بیش از کنش آشکار بر حالات و فضاها تکیه دارد، اهمیت ویژهای دارد. بازی David Verbeek نیز در نقش عکاس، با لحن کمنمایش اثر همخوان است.
« گذشتهای که عکس دختر در ذهنش بیدار میکند، زمانی را به یاد میآورد که گمان میکرد جایی را خانه میداند. »
قوتها و کاستیها
در مقابل، ریتم کند فیلم انتخابی است که هم مزیت آن به شمار میرود و هم محدودیتش. مکثها فرصت میدهند تصویر و فضا رسوب کنند و تماشاگر نسبت خود را با روایت پیدا کند؛ اما اگر این مکثها برای مخاطب به تکرار بدل شوند، حس کشآمدن پدید میآید. اثر بهندرت برای جلب توجه، حادثهای پرشتاب پیش میکشد.
ارزش آن بیشتر در پیوندهای تدریجی و پژواک عاطفی صحنههاست؛ بنابراین تماشاگر باید با ریتمی همراه شود که بهجای توضیح دادن، نشانه میگذارد. ابهام بهمثابه انتخاب روایی «An Impossibly Small Object» ابهام را نه فقط در چند نشانهٔ رازآمیز، بلکه در ساختار کلی خود جای میدهد. برخی پیوندها میان شخصیتها و بخشهای فیلم روشن و صریح نمیشوند، و پرسشهای متعددی پس از پایان همچنان بیپاسخ میمانند.
این تصمیم ممکن است برای کسانی که انتظار دارند هر عنصر داستانی در نهایت در قالب توضیحی منسجم جای بگیرد، ناامیدکننده باشد. بااینحال، ابهام فیلم کاملاً بیکارکرد نیست: آنچه اهمیت دارد، بیش از آنکه حل معما باشد، تجربهٔ قرار گرفتن میان خاطره، خیال و مشاهده است. پایانبندی نیز به همین منطق وفادار میماند.
فیلم بهجای آنکه همهٔ رشتهها را با توضیحی نهایی گره بزند، با لحنی آرامتر حس جمعبندی ایجاد میکند. این پایان را میتوان متعادل دانست، زیرا به جهان اثر وفادار میماند و پرسشهای باقیمانده را بخشی از تجربهٔ تماشاگر میگذارد. اما همین ویژگی ممکن است نزد برخی به ابهامی بیش از اندازه تعبیر شود؛ مرز میان پایان بازِ ثمربخش و ناتمامماندن روایت، در اینجا تا حدی به میزان همراهی مخاطب با لحن شاعرانهٔ فیلم بستگی دارد.
« در مقابل، ریتم کند فیلم انتخابی است که هم مزیت آن به شمار میرود و هم محدودیتش. »
جمعبندی
جمعبندی «An Impossibly Small Object» فیلمی است دربارهٔ آنچه یک تصویر میتواند در ذهن بیننده بیدار کند: خاطرهای از کودکی، اندوهی پیشبینیشده، یا اشتیاقی برای یافتن خانهای که شاید دیگر وجود نداشته باشد. روایت سهبخشی و پیوند خیالانگیز میان زندگی دختر و گذشتهٔ عکاس، به اثر هویتی متمایز میبخشد؛ فضاسازی شبانه، بازیهای کماغراق و رئالیسم جادویی نیز جهان آن را به تجربهای حسی و تأملی بدل میکنند.
در عوض، ریتم آهسته، جابهجاییهای زمانی و خودداری از پاسخگویی روشن میتوانند فاصلهای میان فیلم و تماشاگر ایجاد کنند. این اثر بیش از آنکه قصهای برای دنبال کردن باشد، تصویری برای مکث کردن است؛ تصویری کوچک که از دل خود پرسشهایی بزرگ دربارهٔ حافظه، تنهایی و تعلق بیرون میکشد. اگر تماشاگر از روایتهای توضیحمحور فاصله بگیرد و به سکوتها و پیوندهای ناپیدای فیلم اعتماد کند، با اثری روبهرو میشود که حالوهوایش دیرتر از طرح داستانیاش در ذهن میماند.
ثبت دیدگاه