نقد و بررسی
نقد اسکم (SKAM) | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه اثر و جهان داستان «SKAM» از آن دسته مجموعههایی است که اهمیتش تنها به موضوعات نوجوانانه یا محبوبیتش محدود نمیشود؛ شیوهٔ روایت آن نیز بخشی از هویت اثر است. این مجموعهٔ نروژی به نویسندگی و کارگردانی Julie Andem، زندگی گروهی از دانشآموزان دبیرستان هارتویگ نیسن در اسلو را دنبال میکند و هر فصل را عمدتاً از زاویهٔ دید شخصیتی متفاوت پیش میبرد.
چنین ساختاری به سریال اجازه میدهد یک محیط اجتماعی ثابت را از چند منظر ببیند، بیآنکه شخصیتها به نقشهای فرعیِ صرف در داستان یک قهرمان واحد فروکاسته شوند. مدرسه در این مجموعه فقط پسزمینهای برای رخدادها نیست؛ فضایی است که دوستیها، رقابتها، شایعهها و مرزبندیهای اجتماعی در آن شکل میگیرند.
با این حال، «SKAM» جهان نوجوانی را به دیوارهای مدرسه محدود نمیکند. خانه، مهمانی، گفتوگوهای کوتاه در مسیر رفتوآمد و مکثهای میان دو اتفاق نیز اهمیت دارند. اثر از دل همین موقعیتهای عادی، تصویری از دورهای میسازد که در آن روابط و تصمیمهای بهظاهر کوچک میتوانند در ذهن شخصیتها ابعادی بزرگ پیدا کنند.
روایت روزمره و واقعگرایی مهمترین امتیاز مجموعه، باورپذیریِ لحظات روزمرهٔ آن است. بسیاری از درامهای نوجوانانه برای جلب توجه، پیوسته به سراغ بحرانهای پرهیاهو میروند؛ اما «SKAM» اغلب از موقعیتهایی ساده آغاز میکند: مکالمهای نیمهتمام، نگرانی از برداشت دیگران، یا تلاشی ناموفق برای جاگرفتن در یک جمع.
« با این حال، «SKAM» جهان نوجوانی را به دیوارهای مدرسه محدود نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سپس نشان میدهد که همین جزئیات چگونه در کنار هم به اضطراب، دلخوری یا نزدیکی میانجامند. این رویکرد، هم صمیمیت میآفریند و هم به مخاطب فرصت میدهد شخصیتها را بهتدریج بشناسد. سریال برای توضیح هر احساس به گفتوگوی مفصل یا صدای راوی متوسل نمیشود؛ گاهی یک نگاه، سکوت یا تغییر در رفتار، اطلاعات بیشتری از شرح مستقیمِ وضعیت عاطفی شخصیت به دست میدهد.
نتیجه، درامی است که بهجای اعلامکردن احساسات، آنها را در کنشهای کوچک قابل مشاهده میکند. شخصیتپردازی و تغییر زاویهٔ دید ساختار فصلمحور، مهمترین ابزار مجموعه برای شخصیتپردازی است. تغییر محور روایت از فصلی به فصل دیگر، مخاطب را وادار میکند از داوریهای شتابزده فاصله بگیرد.
شخصیتی که در یک فصل ممکن است دور، خودخواه یا دشوارفهم به نظر برسد، با نزدیکشدن دوربین به زندگی درونیاش میتواند وجه دیگری پیدا کند. این جابهجایی نهفقط اطلاعات تازه میدهد، بلکه برداشت مخاطب از روابط پیشین را نیز بازنگری میکند. بااینهمه، تمرکز متفاوت فصلها هزینهای دارد. برخی شخصیتها در فصلهایی که محور روایت نیستند، حضور کمرنگتری پیدا میکنند و بعضی خطهای فرعی فرصت نمییابند به همان اندازه بسط پیدا کنند.
گاهی احساس میشود شخصیتهای پیرامونی بیش از آنکه زندگی مستقل و پیوستهای داشته باشند، در خدمت رشد یا بحران شخصیت مرکزی قرار گرفتهاند. این کاستی، بهویژه برای مخاطبی که به همهٔ اعضای گروه علاقهمند شده، محسوس است؛ اما در عین حال، انتخابی است که به سریال امکان میدهد هر فصل را با مسئلهای عاطفی و اجتماعی متمایز شکل دهد.
« سپس نشان میدهد که همین جزئیات چگونه در کنار هم به اضطراب، دلخوری یا نزدیکی میانجامند. »
شخصیتها و اجرا
بازیها و حضور انسانی بازیگران بازیها از عوامل اصلی موفقیت «SKAM» در خلق حس نزدیکیاند. اجراها عموماً کنترلشده و طبیعیاند و بهجای آنکه به نمایش آشکارِ «بازیکردن» متکی باشند، از رفتارهای ریز و واکنشهای قابلباور بهره میگیرند. شخصیتها نه همیشه پاسخهای سنجیده دارند و نه در موقعیتهای دشوار ناگهان به سخنرانانی پخته تبدیل میشوند؛ گاه دستوپاچلفتیاند، گاه از بیان منظورشان میگریزند و گاه پس از گفتن حرفی، تازه متوجه پیامد آن میشوند.
این ناتمامیِ انسانی به بازیها کمک میکند. بازیگران، بهویژه در صحنههای جمعی، حس میدهند که میان شخصیتها تاریخی از شوخیها، دلخوریها و عادتهای مشترک وجود دارد؛ تاریخی که لازم نیست هر بار برای تماشاگر توضیح داده شود. در نتیجه، گروه دوستان بیشتر از مجموعهای از کارکردهای داستانی، همچون جمعی واقعی با پیوندهای گاه گرم و گاه شکننده جلوه میکند.
مضامین اجتماعی و عاطفی «SKAM» عشق، دوستی، تنهایی و هویت را از منظر تجربهٔ نوجوانی میکاود، اما ارزش آن در این است که این موضوعات را کاملاً جدا از محیط اجتماعی شخصیتها نمیبیند. نیاز به پذیرفتهشدن، ترس از قضاوت، فشار جمع و دشواریِ مرزبندی در روابط، بارها در زندگی روزمرهٔ آنها نمود پیدا میکند.
مجموعه همچنین در فصلهای مختلف به تجربههای متفاوتی نزدیک میشود؛ از جمله نقش دین و هویت فرهنگی در زندگی Sana. این تنوع به جهان اثر عمق میدهد، هرچند همهٔ موضوعات با وسعت و ظرافت یکسان پرداخت نمیشوند. نقطهٔ قوت سریال آن است که کمتر برای شخصیتهایش حکم صادر میکند. رفتار نادرست را لزوماً با برچسبی ساده توضیح نمیدهد و احساسات متناقض را نیز بهعنوان بخشی از زیست نوجوانانه میپذیرد.
« بازیها و حضور انسانی بازیگران بازیها از عوامل اصلی موفقیت «SKAM» در خلق حس نزدیکیاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در مقابل، گاهی برای پیشبردن کشمکشها بیش از اندازه به سوءتفاهمهای عاطفی تکیه میکند. برخی تنشها با گفتوگویی روشنتر میتوانستند زودتر فروکش کنند؛ اما شخصیتها، بهدلیل ترس، غرور یا ناپختگی، از همان گفتوگو پرهیز میکنند. این انتخاب در بسیاری از لحظات با سن و وضعیت عاطفی آنان سازگار است، ولی تکرارش ممکن است برای بخشی از مخاطبان فرساینده شود.
فرم انتشار و ریتم تماشا «SKAM» در شیوهٔ انتشار اصلی خود با قالبی متفاوت شناخته میشد: بخشهایی از داستان در طول هفته منتشر میشدند و سپس در قالب یک قسمت کامل کنار هم قرار میگرفتند. روایت آنلاین همچنین با فعالیت حسابهای شبکههای اجتماعی شخصیتها همراه بود؛ بنابراین تماشاگر میتوانست جهان داستان را در زمانبندی نزدیکتری به زندگی روزمره دنبال کند.
این قالب، فاصلهٔ میان مخاطب و شخصیتها را کاهش میداد و حس حضور در جریان رویدادها را تقویت میکرد. اما همین ویژگی برای تماشای یکجای مجموعه میتواند دوگانه باشد. ریتم روان و صحنههای کوتاه، پیگیری را آسان میکنند، ولی چیدمان بخشبخش گاهی سبب میشود بعضی گذارها یا مکثها بیش از اندازه برجسته شوند.
از سوی دیگر، مخاطبی که با نسخهٔ گردآمده در قسمتهای کامل روبهروست، ممکن است بخشی از تجربهٔ انتشار همزمان را از دست بدهد؛ تجربهای که بر انتظار، فاصلهٔ میان صحنهها و دنبالکردن حضور شخصیتها در فضای مجازی تکیه داشت. کارگردانی و جزئیات اجرایی کارگردانی به جای آنکه بر جلوههای بصری پرزرقوبرق تکیه کند، در خدمت نزدیکی به شخصیتهاست.
« در مقابل، گاهی برای پیشبردن کشمکشها بیش از اندازه به سوءتفاهمهای عاطفی تکیه میکند. »
قوتها و کاستیها
دوربین و تدوین اغلب اجازه میدهند صحنهها حالوهوایی طبیعی داشته باشند و گفتوگوها از ضرباهنگ رفتوبرگشتیِ مکالمات واقعی فاصله نگیرند. جزئیات محیط و رفتارها نیز به ساخت فضایی باورپذیر کمک میکنند: شخصیتها در جهان داستان زندگی میکنند، نه آنکه صرفاً برای رساندن پیام یا پیشبردن طرح ظاهر شوند.
این سادگی، البته، همیشه به معنای یکدستی کامل نیست. چون هر فصل بار عاطفی و مرکز توجه ویژهٔ خود را دارد، ضرباهنگ کلی مجموعه میتواند تغییر کند. بعضی روایتها با تمرکز روشن و پیشروی پیوسته همراهاند، اما برخی بخشها بیشتر بر کشمکشهای رابطهای تکیه میکنند و از حرکت داستانیِ محکمتری برخوردار نیستند.
بااینحال، این نوسان بخشی از تجربهٔ اثری است که میکوشد هر شخصیت را با آهنگ و حساسیت خاص خودش دنبال کند. جمعبندی «SKAM» در بهترین لحظاتش، درامی نوجوانانه دربارهٔ رخدادهای استثنایی نیست؛ اثری دربارهٔ اهمیت عاطفیِ همان چیزهایی است که از بیرون کوچک به نظر میرسند. واقعگراییِ صمیمی، بازیهای طبیعی، شخصیتپردازی مبتنی بر تغییر زاویهٔ دید و توجه به جزئیات روزمره، آن را به مجموعهای درگیرکننده و انسانی تبدیل میکند.
در کنار این نقاط قوت، کمرنگشدن برخی شخصیتها، اتکای گاه مفرط به سوءتفاهم و دشواریهای قالب انتشار بخشبخش، از محدودیتهای اثرند. بااینحال، آنچه در ذهن میماند بیش از گرههای داستانی، حس زیستن در کنار گروهی از نوجوانان است؛ دیدن اینکه چگونه دوستیها شکل میگیرند، چگونه برداشتها تغییر میکنند و چگونه آدمها، با همهٔ تردیدها و خطاهایشان، میکوشند جای خود را در جهان پیدا کنند.
« این سادگی، البته، همیشه به معنای یکدستی کامل نیست. »
جمعبندی
«SKAM» بهسبب همین نگاه دقیق و بیتکلف، فراتر از یک روایت مدرسهای میرود و به تصویری ماندگار از آسیبپذیری و پیچیدگیِ سالهای نوجوانی بدل میشود.
ثبت دیدگاه