نقد و بررسی
نقد نیمیک (Nimic) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای کوچک با سایهای بلند «Nimic» از یک برخورد روزمره آغاز میشود: نوازندهای حرفهای ویولنسل در مترو با زنی غریبه روبهرو میشود و پرسشی معمولی میان آن دو ردوبدل میشود. اما یورگوس لانتیموس این لحظه را همچون شکافی در واقعیت میگیرد؛ از آن راه، امر نامعقول خزندهخزنده وارد زندگی شخصیت اصلی میشود.
فیلم دروازهای برای توضیحهای مفصل نمیگشاید و بهجای آن، ایدهای موجز و ناآرامکننده را پیش میکشد: چه میشود اگر دیگری بتواند جای ما را بگیرد، بیآنکه جهان اطرافمان چندان متوجه تفاوت شود؟ جذابیت این فرض، بیش از آنکه در معمایی روایی نهفته باشد، در ظرفیت استعاری آن است. «Nimic» میتواند دربارهٔ تقلید و هویت باشد، یا دربارهٔ بیتفاوتی آدمها در برابر حذف تدریجی یک فرد؛ همچنین میتوان آن را کابوسی دربارهٔ نقشهای اجتماعی خواند، نقشهایی که گویی هر کسی قادر است با اندکی دقت اجرا کند.
فیلم پاسخی قطعی عرضه نمیکند و همین گشودگی، بخشی از کشش و در عین حال منشأ سردرگمی آن است. روایت در قلمرو ناآشنایی لانتیموس قصه را با منطق واقعگرایانه پیش نمیبرد. اتفاقها در ابتدا ساده و قابلفهماند، اما هرچه پیامدهای برخورد نخست گسترش مییابد، مرز میان واقعیت، تمثیل و کابوس محوتر میشود.
« جذابیت این فرض، بیش از آنکه در معمایی روایی نهفته باشد، در ظرفیت استعاری آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم به تماشاگر نمیگوید دقیقاً چه نیرویی در کار است یا قواعد این جهان چیست؛ تنها موقعیت را میسازد و اجازه میدهد پیامدهایش با آرامشی غریب پیش بروند. این انتخاب، از نظر حالوهوا مؤثر است، اما از نظر روایی همیشه به یک اندازه ثمربخش نیست. ابهام وقتی بارور میشود که هر صحنه امکان تازهای برای تفسیر بسازد؛ در «Nimic»، گاه چنین است و گاه حس میشود فیلم صرفاً از روشنکردن پیوندهای میان ایدههایش سر باز میزند.
برای برخی مخاطبان، این تعلیقِ توضیح همان لذت اصلی خواهد بود؛ برای برخی دیگر، تجربهای شبیه انتظار برای سرنخی است که هرگز به اندازهٔ کافی نمیرسد. هویت، تقلید و جای خالی آدمها محور معنایی فیلم را میتوان در پرسشی ساده خلاصه کرد: آیا هویت ما چیزی یگانه و درونی است، یا مجموعهای از عادتها و نقشهایی که دیگران نیز میتوانند تقلیدشان کنند؟
شخصیت اصلی در آغاز با حرفه، خانواده و رفتوآمدهای روزانهاش تعریف میشود. این عناصر ظاهراً نشانههای زندگی تثبیتشدهاند، اما فیلم آنها را به اجزایی بدل میکند که ممکن است از صاحبشان جدا شوند و به دیگری انتقال یابند. در این جهان، وحشت الزاماً از خشونتی آشکار سرچشمه نمیگیرد؛ از این میآید که جایگزینی ممکن است بیسروصدا رخ دهد.
« این انتخاب، از نظر حالوهوا مؤثر است، اما از نظر روایی همیشه به یک اندازه ثمربخش نیست. »
شخصیتها و اجرا
اطرافیان شاید نه از روی بدخواهی، بلکه بهسبب خوگرفتن به شکل ظاهری زندگی، تفاوت را نادیده بگیرند. همین نکته به «Nimic» بُعدی تلخ میدهد: شاید ترس اصلی این نباشد که کسی ما را از صحنه بیرون کند، بلکه این باشد که حضورمان از ابتدا آنقدرها هم ضروری نبوده است. بازیها و شخصیتهای کمگفتار Matt Dillon نقش نوازنده را با خویشتنداری اجرا میکند.
واکنشهای محدود و چهرهٔ کمتغییر او، بهجای آنکه شخصیت را از نظر روانشناختی باز کند، فاصلهای سرد میان تماشاگر و موقعیت میسازد. این فاصله با جهان فیلم تناسب دارد: آدمها بهندرت احساساتشان را توضیح میدهند و رفتارها گاه چنان عادی ادامه مییابند که امر نامعمول، از شدت آرامش، آزاردهندهتر میشود.
Daphné Patakia در نقش غریبه، انرژی متفاوتی وارد قاب میکند. حضور او بهتدریج از تقلیدی مبهم به نیرویی ناآرامکننده بدل میشود و تضاد میان انفعال شخصیت اصلی و سرزندگی نامتعارف او را پررنگ میسازد. بازیها بهجای روانشناسی مفصل، بر مکث، تکرار و کیفیت حرکات تکیه دارند. این رویکرد ممکن است برای کسی که انتظار شخصیتپردازی سنتی دارد خشک به نظر برسد، اما با منطق تمثیلی اثر سازگار است.
« اطرافیان شاید نه از روی بدخواهی، بلکه بهسبب خوگرفتن به شکل ظاهری زندگی، تفاوت را نادیده بگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تصویر و معماری اضطراب قاببندیها در «Nimic» صرفاً ثبتکنندهٔ کنش نیستند؛ آنها خود بخشی از فشار روانی فیلماند. فضاهای شهری و خانگی با نظمی سرد و کنترلشده دیده میشوند، گویی آدمها درون چیدمانی از پیش تعیینشده حرکت میکنند. گاه قابها حس نگاه مراقب یا دوربینی ثابت را تداعی میکنند؛ گویی زندگی شخصیتها زیر نظر است، حتی وقتی هیچ ناظر مشخصی در تصویر حضور ندارد.
خانه نیز به پناهگاهی امن تبدیل نمیشود. نظم معماری و ظاهر آراستهٔ آن میتواند در برابر آشفتگی هویت، حالتی بیگانهکننده پیدا کند. این تضاد، بهخوبی با ایدهٔ مرکزی فیلم همخوان است: محیط ممکن است همان محیط سابق باشد، اما اگر جایگاه آدمها در آن تغییر کند، آشنایی دیگر آرامشبخش نیست.
تصویرهای سنجیده و گاه نامتعارف فیلم، بیش از توضیحات داستانی، حس ورود به کابوسی روزمره را منتقل میکنند. موسیقی و سکوتهای معنادار موسیقی در فیلم فقط پوششی برای تصویر نیست؛ به جهان شخصیت اصلی و حرفهٔ او پیوند دارد و از همین راه، مرز میان اجرا و زندگی را به پرسشی دربارهٔ تکرار بدل میکند.
« نظم معماری و ظاهر آراستهٔ آن میتواند در برابر آشفتگی هویت، حالتی بیگانهکننده پیدا کند. »
قوتها و کاستیها
نوازندگی، که میتوانست نشانهٔ مهارت و فردیت باشد، در فضایی قرار میگیرد که در آن حتی کنشهای دقیق نیز ممکن است تقلید شوند. حضور موسیقی در لحظات معین، حالوهوایی خاص میسازد و گاهی صحنه را از اضطراب خاموش به کیفیتی تقریباً تشریفاتی میرساند. در مقابل، سکوتها نیز اهمیت دارند. فیلم از گفتوگوهای توضیحی پرهیز میکند و این کمگویی، جای خالی معنایی را برجسته میسازد.
تماشاگر ناچار است به تکرار حرکات، فاصلهٔ میان بدنها و تغییرات کوچک در فضا توجه کند. اگر موسیقی به تجربه شکل میدهد، سکوت یادآور این است که هیچ راهنمای مطمئنی برای فهم آنچه میبینیم در اختیار نداریم. ریتم، افت نیمهٔ دوم و مسئلهٔ پایان ساختار کوتاه اثر در آغاز به سود آن عمل میکند.
ایده سریع معرفی میشود و فیلم با شتابی حسابشده، حس ناآرامی را بالا میبرد. بخش نخست کنجکاوی برمیانگیزد، زیرا هر اتفاق تازه، دامنهٔ پیامدهای برخورد اولیه را وسیعتر میکند. بااینحال، در نیمهٔ دوم، شدت کشف اولیه تا حدی فروکش میکند و فیلم گاهی بیش از آنکه مسیر تازهای پیدا کند، بر فضای ساختهشده تکیه میکند.
« فیلم از گفتوگوهای توضیحی پرهیز میکند و این کمگویی، جای خالی معنایی را برجسته میسازد. »
جمعبندی
پایان نیز بهجای آنکه همهٔ خطوط معنایی را به نتیجهای روشن برساند، شتابزده و باز باقی میماند. این ناتمامی میتواند با جهان رازآلود فیلم سازگار باشد، اما همزمان برخی ایدهها را در حد اشاره نگه میدارد. تفاوت مهمی هست میان پایانی که پرسش را عمداً باز میگذارد و پایانی که فرصت کافی برای پرورش پیامدهای پرسش نداشته است؛ «Nimic» در لحظاتی میان این دو وضعیت معلق میماند.
جمعبندی «Nimic» تجربهای فشرده و نامتعارف است که بیش از روایت سرراست، بر حس و تمثیل تکیه دارد. ایدهٔ جایگزینشدن و محوشدن فرد در دل روزمرگی، در کنار قاببندیهای حسابشده، موسیقی متمایز و فضایی که تا پایان معذبکننده میماند، فیلم را در ذهن نگه میدارد. در عوض، ابهام روایی، افت نسبی نیمهٔ دوم و پایان شتابزده ممکن است احساس ناتمامی برجا بگذارند.
این اثر بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، موقعیتی برای زیستن و تفسیرکردن است. اگر تماشاگر با سینمایی ارتباط میگیرد که پرسش میسازد و از توضیح قطعی میگریزد، «Nimic» میتواند کوتاه اما ماندگار باشد؛ اگر انتظار دارد ایدهها به روایتی کامل و روشن بدل شوند، احتمالاً با اثری روبهرو میشود که بیشتر در را باز میکند تا آنکه پاسخ را به دست دهد.
« پایان نیز بهجای آنکه همهٔ خطوط معنایی را به نتیجهای روشن برساند، شتابزده و باز باقی میماند. »
ثبت دیدگاه