نقد و بررسی
نقد هنگ هفتم را چه کردی (Now Where Did the Seventh Company Get to?) | 1973
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدی در دل آشوب «Now Where Did the Seventh Company Get to?» ساختهٔ رابرت لامورو، کمدی جنگی فرانسوی ـ ایتالیایی محصول ۱۹۷۳ است که ماجرایش را در روزهای آشفتهٔ شکست فرانسه در سال ۱۹۴۰ میگستراند. گروهان هفتم در جریان عقبنشینی ناپدید شده و گشت شناساییاش، سه سرباز کموبیش بیمیل به قهرمانی، پشت خطوط آلمان سرگردان میماند.
فیلم بهجای روایت نبردها از منظر فرماندهان و قهرمانان، نگاهش را به آدمهایی میدوزد که میخواهند از خطر جان سالم به در ببرند و تا حد امکان از جنگ فاصله بگیرند. همین جابهجاییِ کانون، سرچشمهٔ اصلی طنز آن است: در جهانی که از هم گسیخته، دغدغهٔ این سه تن بارها نه پیروزی، بلکه پیدا کردن راهی برای نجات خودشان است.
وارونگیِ قهرمانی فیلم با قهرمانی متعارف سر سازگاری ندارد. سربازانش نه الگوهای انضباطاند و نه چهرههایی که شور میهنپرستانه بر رفتارشان سایه انداخته باشد. آنها تنبل، دستپاچه و گاه خودخواهاند؛ اما همین کاستیها از آنان شخصیتهایی انسانی میسازد، نه پیکرههایی حماسی و دور از دسترس.
قهرمانی در این جهان کوچک و روزمره شده است: زنده ماندن، عبور از موقعیتی خطرناک و گاهی فقط خراب نکردن اوضاع، خود نوعی موفقیت به شمار میآید. این نگاه، جنگ را انکار نمیکند، اما از ساختن اسطورهای پرطمطراق دربارهاش فاصله میگیرد. سربازان در دل بحران قرار دارند، ولی واکنشهایشان بیشتر از آنکه باشکوه باشد، مضحک و نامطمئن است.
« وارونگیِ قهرمانی فیلم با قهرمانی متعارف سر سازگاری ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کمدی از همین شکاف میان بزرگیِ موقعیت تاریخی و کوچکیِ انگیزههای فردی زاده میشود؛ شکافی که به فیلم امکان میدهد هم اضطرابِ زمانه را حفظ کند و هم آن را به بازی بگیرد. سه شخصیت و یک هماهنگی کمیک محور فیلم سه سرباز گشت شناسایی است: پیتیویه، شودار و تَسَن. جان لفور، پیر موندی و آلدو ماچونه هر یک رنگی جداگانه به این جمع میدهند، اما جذابیت اصلی در کنار هم قرار گرفتنشان است.
شوخیها فقط بر یک بازیگر یا یک چهرهٔ خندهدار تکیه ندارند؛ واکنشهای متفاوت این سه نفر به خطر، تردید و دستپاچگی، صحنهها را زنده میکند. یکی ممکن است با اعتمادبهنفسی بیجا پیش برود، دیگری در برابر اتفاقها درمانده شود و سومی با نگاهی حسابگرانهتر دنبال راه فرار بگردد. فیلم شخصیتپردازی روانشناختیِ مفصلی برای آنان نمیسازد و گذشته یا دگرگونی درونیشان را چندان نمیکاود.
آنها بیشتر تیپهای کمدیاند تا شخصیتهایی پیچیده. بااینحال، بازی گروهیِ بازیگران به این تیپها جان میدهد. مکثها، نگاهها و واکنشهای بدنیشان گاه بهاندازهٔ دیالوگها خنده میسازد و رابطهٔ میانشان حس یک جمع آشنا را پیدا میکند؛ جمعی که تماشاگر از دیدن دوبارهٔ ناکامیهایش خسته نمیشود، چون لذت را نه فقط در نتیجه، بلکه در شیوهٔ بازی گرفتن از موقعیت مییابد.
موقعیتسازی و ریتم روایت روایت بر مجموعهای از برخوردها و گرفتاریهای پیاپی بنا شده است. سربازان میکوشند از آشوب دور بمانند، اما هر انتخابی آنان را به دردسر تازهای میکشاند؛ کامیونی که از دشمن به دست میآورند نیز بهجای آنکه راهی ساده به سوی نجات باشد، امکان شکلگیری موقعیتهای تازه را فراهم میکند.
« سه شخصیت و یک هماهنگی کمیک محور فیلم سه سرباز گشت شناسایی است: پیتیویه، شودار و تَسَن. »
شخصیتها و اجرا
این ساختار اپیزودیک، فیلم را سرزنده نگه میدارد و اجازه میدهد طنز از دل جابهجاییها، سوءتفاهمها و تصمیمهای نادرست بیرون بیاید. در عین حال، همین شیوه گاهی به انسجام داستان لطمه میزند. بعضی صحنهها بیش از آنکه از دل تحول شخصیتها یا منطق روایی برآیند، برای رسیدن به یک شوخی تازه کنار هم چیده شدهاند.
در چنین لحظاتی، مسیر کلی ماجرا عقب مینشیند و فیلم به زنجیرهای از موقعیتهای کمیک تبدیل میشود. این ضعف برای مخاطبی که از قصهای پیوسته و پرکشش انتظار دارد محسوستر است؛ اما تماشاگرِ مشتاق کمدیِ موقعیت ممکن است آن را بهای طبیعیِ سبک بازیگوش فیلم بداند. طنزی شیرین، با تکرارهای آشکار بخش مهمی از خندهٔ فیلم بر خرابکاری و دستپاچگی سربازان استوار است.
آنها میکوشند خود را از مهلکه کنار بکشند، اما رفتارشان اغلب ناخواسته توجه را به سویشان جلب میکند. تقابل میان نیتِ گریز و پیامدهای پرسروصدا، موتور طنز فیلم است؛ نیرویی ساده و مؤثر که بارها مجال مییابد تا با تفاوتی کوچک دوباره به کار بیفتد. بااینحال، فیلم همیشه از این الگو فاصله نمیگیرد.
پس از مدتی، برخی شوخیها به بازگشتِ همان سازوکار آشنا متکی میشوند: سربازان اشتباه میکنند، اوضاع پیچیدهتر میشود و راهحلشان مشکل دیگری میآفریند. این تکرار برای بخشی از مخاطبان دلنشین و نوستالژیک است، زیرا انتظارِ یک لحن آشنا را برآورده میکند؛ برای دیگران ممکن است نشانهٔ محدود ماندن دامنهٔ کمدی باشد.
« در عین حال، همین شیوه گاهی به انسجام داستان لطمه میزند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در لحظههایی که به واکنشهای شخصیتها و تناقض موقعیت تکیه میکند، از زمانی که صرفاً خرابکاری مشابهی را بازمیگرداند، موفقتر است. جنگ بهمثابه زمینه، نه حماسه بستر تاریخی فیلم اهمیت دارد، اما اثر علاقهای به بازسازی جامعِ نبرد یا تحلیل سیاسیِ سقوط فرانسه نشان نمیدهد. جنگ بیشتر نیرویی بیرونی است که شخصیتها را از محیط آشنایشان جدا میکند و آنان را در مسیری نامطمئن میاندازد.
نتیجه، کمدیای است که از دل خطر تغذیه میکند، بیآنکه بخواهد خود را به درامی سنگین دربارهٔ خشونت و ویرانی بدل سازد. این انتخاب هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم محدودیتش. از یک سو، فاصله گرفتن از حماسه، امکان طنزی سبک و مردمی را فراهم میآورد و اجازه میدهد رفتارهای خُرد سربازان در مرکز توجه بماند.
از سوی دیگر، جنگ گاه بیشتر وسیلهای برای فراهم کردن موقعیتهای کمدی است تا تجربهای که پیامدهای انسانیاش بهطور عمیق بررسی شود. بنابراین، نباید از فیلم انتظار تصویری تلخ و جامع از جنگ داشت؛ دستاورد آن در تبدیل آشفتگی تاریخی به پسزمینهای برای طنز شخصیتمحور است. نوستالژی و ماندگاری سرزندگی فیلم فقط به شوخیهایش وابسته نیست؛ لحن بیتکلف و حالوهوای قدیمی آن نیز نقشی اساسی دارد.
تماشای دوبارهاش برای بسیاری از مخاطبان میتواند مانند بازگشت به جهانی آشنا باشد؛ جهانی که در آن شخصیتها و لحظههای کمیک پیش از پایان یافتن هر صحنه در ذهن میمانند. کمدی فیلم از ظرافتهای پیچیده یا شگفتیهای فرمی نیرو نمیگیرد، بلکه بر بازی، ریتم و رابطهٔ سه سرباز تکیه دارد؛ عواملی که به اثر نوعی راحتی و صمیمیت میبخشند.
« جنگ بیشتر نیرویی بیرونی است که شخصیتها را از محیط آشنایشان جدا میکند و آنان را در مسیری نامطمئن میاندازد. »
قوتها و کاستیها
همین نوستالژی، البته، میتواند در ارزیابی نقادانه فاصلهای دوگانه ایجاد کند. تماشاگرِ آشنا با فیلم ممکن است از پیش منتظر لحظههای محبوبش باشد و از تکرارشان لذت ببرد، درحالیکه بینندهٔ تازهوارد احتمالاً محدودیتهای روایی و تیپپردازی ساده را آشکارتر میبیند. ارزش فیلم در این نیست که همهٔ این محدودیتها را پشت سر میگذارد؛ در این است که با وجودشان، جهان کمیکِ مشخص و دوستداشتنی خود را بنا میکند.
جمعبندی «Now Where Did the Seventh Company Get to?» کمدی جنگیای استوار بر سه سرباز معمولی، فراری و دستوپاچلفتی است؛ فیلمی که جذابیتش را بیش از آنکه از پیچیدگی داستان یا ژرفای شخصیتپردازی بگیرد، از هماهنگی بازیگران و لذتِ دیدنِ گرفتاریهای پیاپی آنان میسازد. شوخیهای تکرارشونده، انسجام نهچندان محکم و شخصیتهای کمابیش تیپیک، مانع از آن میشوند که اثر را کمدیای یکسره بینقص بدانیم.
بااینحال، ریتم سرزنده، لحن شیرین و تواناییاش در خلق لحظههای بهیادماندنی سبب میشود فیلم همچنان تماشایی بماند. این اثری است که جنگ را به حماسه بدل نمیکند؛ آن را صحنهای میسازد برای آزمودنِ غریزهٔ بقا، ترس و بیکفایتی آدمهایی که هرچه کمتر میخواهند قهرمان باشند، بیشتر در موقعیتهای خندهدار گرفتار میشوند.
« همین نوستالژی، البته، میتواند در ارزیابی نقادانه فاصلهای دوگانه ایجاد کند. »
ثبت دیدگاه