نقد و بررسی
نقد سپتامبر (September) | 1987
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانهای بهمثابه فضای روانی «September» در ظاهر روایتی جمعوجور از چند هفته در خانهای ییلاقی است؛ اما خانه در فیلم صرفاً پسزمینهای برای رفتوآمد شخصیتها نیست. دیوارها و اتاقهایش به ظرفی برای خاطره، شرم و میل بدل میشوند؛ جایی که گذشته از آن بیرون نمیرود و آینده نیز هنوز شکل روشنی ندارد.
لین برای بازیابی آرامش به خانه پناه آورده، استفانی از زندگی زناشوییاش فاصله گرفته و دایان و لوید هم با ورود خود تعادل شکنندهٔ جمع را تغییر میدهند. چند همسایه نیز به این حلقه میپیوندند و هر یک چیزی را از دیگری میخواهند که بهسادگی به دست نمیآید. وودی آلن این جمع محدود را در قالب درامی محصور و گفتوگومحور میچیند.
فیلم بهجای آنکه با حادثههای پیدرپی پیش برود، از مکثها و برخوردهای کوچک نیرو میگیرد: حرفی که معنای عاطفی پنهان دارد، سکوتی که به اعتراف نزدیک میشود، یا دیداری معمولی که روابط را اندکی جابهجا میکند. همین انتخاب، هم سرچشمهٔ جذابیت اثر است و هم محدودیت اصلی آن. شبکهای از خواستنهای یکطرفه در مرکز روایت، زنجیرهای از دلبستگیهای ناهماهنگ قرار دارد.
لین به پیتر گرایش دارد؛ پیتر متوجه استفانی است؛ هاوارد دلبستهٔ لین است، بیآنکه احساس او پاسخی همسنگ بیابد. این چینش، صرفاً ترفندی برای ساختن مثلثهای عاشقانه نیست. هر پیوند، تفاوت میان آنچه شخصیتها میخواهند و آنچه دیگری حاضر است به آنان بدهد آشکار میکند. از این منظر، فیلم دربارهٔ ناکامی در عشق به معنای سادهٔ آن نیست؛ دربارهٔ ناتوانی آدمها در رسیدن به زمان و خواست مشترک است.
« چند همسایه نیز به این حلقه میپیوندند و هر یک چیزی را از دیگری میخواهند که بهسادگی به دست نمیآید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شخصیتها کنار هم هستند، اما الزاماً در یک رابطهٔ متقابل حضور ندارند. آنها گاه بیش از آنکه دیگری را ببینند، تصویری را دنبال میکنند که از او ساختهاند. این فاصله، فضای غمگین فیلم را شکل میدهد؛ غمی آرام و فرساینده که نه با فاجعهای ناگهانی، بلکه با تداوم امیدهای بیپاسخ به وجود میآید.
گذشتهای که هنوز تمام نشده است لین پس از بحرانی روانی در خانهٔ روستایی دوران نقاهت را میگذراند. فیلم این پیشینه را بهانهای برای نمایش مداوم رنج او نمیکند؛ بیشتر نشان میدهد چگونه تجربهای قدیمی، در روابط کنونی و در نگاه شخصیت به خود اثر میگذارد. در کنار آن، خاطرهٔ حادثهای خانوادگی و روایتهای متفاوت دربارهٔ آن، سایهای بر زندگی جمع میاندازند.
انگیزهٔ پیتر برای نوشتن دربارهٔ گذشتهٔ دایان نیز این پرسش را پیش میکشد که آیا درد دیگران، وقتی به داستانی جذاب تبدیل میشود، همچنان متعلق به آنان میماند؟ قدرت روانشناختی فیلم در همین همنشینی نهفته است: شخصیتها فقط با آنچه اکنون میگویند تعریف نمیشوند، بلکه زیر بار چیزهایی قرار دارند که سالها از بازگوییشان گریختهاند.
بااینحال، فیلمنامه همیشه در تبدیل این مواد به تحول دراماتیک موفق نیست. برخی کشمکشها چنان به نقطهٔ حساس نزدیک میشوند که انتظار میرود پیامد عمیقتری داشته باشند، اما سپس فروکش میکنند و به گفتوگوهای روزمره بازمیگردند. برای تماشاگر، این عقبنشینی گاه باورپذیر است و گاه نشانهٔ کمتوانی روایت.
« شخصیتها کنار هم هستند، اما الزاماً در یک رابطهٔ متقابل حضور ندارند. »
شخصیتها و اجرا
گفتوگوها؛ طبیعی و گاه تصنعی بخش مهمی از بار فیلم بر دوش گفتوگوهاست. در بهترین لحظات، دیالوگها حس گفتار واقعی دارند: شخصیتها حرف خود را کامل و مرتب بیان نمیکنند، گاهی از موضوعی به موضوع دیگر میلغزند و احساسشان را نه در قالب اعترافی مستقیم، بلکه در کنایه یا واکنشی ناگهانی بروز میدهند.
همین کیفیت، فضای جمعی فیلم را باورپذیر میکند و اجازه میدهد آدمها همزمان دوستداشتنی، رنجآور و خودخواه باشند. اما این طبیعیبودن یکدست نیست. بعضی جملهها بیش از اندازه برای توضیح موقعیت یا برجستهکردن هوشمندی متن ساخته شدهاند. در چنین لحظاتی، شخصیت به جای آنکه انسانی در حال اندیشیدن و حرفزدن باشد، حامل مضمون نویسنده به نظر میرسد.
گفتوگوها گاهی چنان به هستهٔ مسئله نزدیک میشوند که از ابهام و آشفتگی طبیعی روابط فاصله میگیرند. این نوسان توضیح میدهد چرا فیلم میتواند هم بسیار زنده و صمیمی به نظر برسد و هم در بخشهایی ساختگی و ادبینمایانه. بازیها و تعادل میان مهار و نمایش بازیگران با شیوههای متفاوتی به فضای بستهٔ فیلم پاسخ میدهند.
میا فارو در نقش لین آسیبپذیری را با نوعی مقاومت خاموش درمیآمیزد؛ شخصیتی که شکننده است، اما بهتمامی در نقش قربانی محصور نمیشود. دایان ویست به استفانی حضوری ملایم و تأملگر میدهد و از کمصدایی نقش، نوعی پیچیدگی عاطفی بیرون میکشد. الین استریچ نیز با صراحت و تندی دایان را به شخصیتی پررنگ بدل میکند؛ زنی که بیپردهگوییاش هم میتواند خندهدار باشد و هم آزارنده.
« گفتوگوها؛ طبیعی و گاه تصنعی بخش مهمی از بار فیلم بر دوش گفتوگوهاست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، یکدستی اجرایی فیلم گاه از میان میرود. بعضی بازیها در لحظات حساس به سوی تأکیدهای آشکار و بیان نمایشی میروند؛ انتخابی که با ظاهر واقعگرایانهٔ گفتوگوها اصطکاک پیدا میکند. این فاصله، حس تئاتری اثر را تقویت میکند: نه فقط به سبب محدودبودن مکان، بلکه چون گاهی صحنهها بیش از آنکه جریان زندگی را ثبت کنند، همچون موقعیتهایی برای اجرای دیالوگ و مواجهه چیده شدهاند.
قاب، فضا و ریتم قاببندیها به خانه عمق میدهند و در عین حال بر احساس محصوربودن شخصیتها تأکید میکنند. فیلم میکوشد بهجای تنوع مکانی، از ترکیب اتاقها و فاصلهٔ آدمها در قاب بهره بگیرد؛ گویی نزدیکی فیزیکی آنها، تضاد عاطفیشان را برجستهتر میکند. سکون بصری گاهی با حالوهوای اثر سازگار است: جهان شخصیتها در انتظار تصمیم یا پاسخی متوقف مانده و دوربین نیز شتابی برای گریز از این تعلیق ندارد.
بااینحال، این راهبرد در سراسر فیلم به اندازهٔ کافی پویایی تولید نمیکند. وقتی صحنهای از نظر عاطفی تغییر چندانی نمیکند، قابهای سنجیده نیز ممکن است بهجای غنا، یکنواختی را نمایان کنند. ریتم در بخشهایی کش میآید و مکثها همیشه حامل معنای تازهای نیستند. در نتیجه، تماشاگر ممکن است میان دو تجربه در نوسان بماند: غرقشدن در فضای آرام و اندوهبار، یا احساسکردن اینکه روایت درجا میزند.
یک نمایش سینمایی با محدودیتهایش آلن آگاهانه به قالبی نزدیک میشود که میتوان آن را نمایشنامهای برای پرده دانست: گروهی کوچک، مکانی محدود و اتکا به گفتوگو و کنش درونی. چنین انتخابی به فیلم وحدت میدهد؛ خانه همچون محفظهای است که شخصیتها را ناگزیر میکند با یکدیگر و با خاطراتشان روبهرو شوند.
« بااینهمه، یکدستی اجرایی فیلم گاه از میان میرود. »
قوتها و کاستیها
الگوی داستانی نیز یادآور درامهای مجلسی کلاسیک است؛ جایی که تغییرات ظریف در پیوندهای انسانی از حادثهٔ بیرونی مهمتر میشوند. اما تفاوت میان «سینماییبودنِ کمتحرک» و «ثبتِ صرفِ اجرای صحنهای» باریک است. «September» گاه از سوی نخستین مرز عبور میکند و با دقت در فاصلهها و سکوتها به حالوهوای تصویری میرسد؛ گاه نیز به سوی دومی میلغزد و چنان به گفتوگو متکی میشود که تصویر فرصت چندانی برای گسترش معنا نمییابد.
همین دوگانگی، هم بخشی از هویت اثر است و هم منشأ نارضایتی از تختی روایت. جمعبندی «September» درام خانوادگی و روانشناختیِ کمحادثهای است که از دل روابط ناتمام، میلهای یکطرفه و گذشتهٔ حلنشده، تصویری از آدمهایی میسازد که در یک خانه گرد آمدهاند، اما در تجربههای عاطفیشان تنها ماندهاند.
فیلم در خلق فضای آرام و غمگین، در بعضی گفتوگوهای زنده و در توجه به زخمهایی که بر زندگی روزمره سایه میاندازند، کامیاب است. بازیهای برجسته و قاببندیهای حسابشده نیز لحظاتی اثرگذار میآفرینند. در برابر، فیلمنامه گاه به گفتوگوهای تصنعی متوسل میشود، بازیها همیشه از اغراق دور نمیمانند و محدودیت مکانی و ریتم آرام در بخشهایی به سکون و کشآمدن بدل میشود.
پایان نیز، بیآنکه پایانبندی نامناسبی باشد، لزوماً همهٔ تنشهای انباشته را به ضربهای عاطفی تبدیل نمیکند. حاصل، فیلمی نابرابر اما تأملبرانگیز است؛ اثری که بیش از آنکه با رویدادهایش در خاطر بماند، با حسرتهای کوچک و سکوتهای میان آدمها باقی میماند.
« اما تفاوت میان «سینماییبودنِ کمتحرک» و «ثبتِ صرفِ اجرای صحنهای» باریک است. »
ثبت دیدگاه