نقد و بررسی
نقد تابستان من با ایرنه (My Summer With Irène) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تابستانی در تعلیق فیلم «تابستان من با ایرنه» ساختهٔ کارلو سیرونی، داستان دوستی دو دختر هفدهساله را در ایتالیای سال ۱۹۹۷ روایت میکند؛ کلارا و ایرنه در اردویی که بهواسطهٔ بیمارستان برگزار شده با هم آشنا میشوند و، با وجود تفاوتهای آشکارشان، بهسرعت به یکدیگر نزدیک میشوند. تصمیم آنها برای رفتن به جزیرهای در نزدیکی سیسیل، نقطهٔ آغاز تابستانی است که قرار است از محدودیتهای روزمره فاصله بگیرد و به فرصتی برای تجربهٔ آزادی، صمیمیت و جوانی بدل شود.
اما زیر ظاهر آفتابی و سبک این سفر، نگرانی از آینده و واقعیتی ناگفته حضور دارد؛ چیزی که خوشی لحظهها را شکننده میکند. داستان در فضایی میان فرار و کشف خود پیش میرود، بیآنکه بخواهد به ملودرامی پرحادثه تبدیل شود. دوستی میان دو قطب جاذبهٔ اصلی فیلم در کنار هم قرارگرفتن دو شخصیت متفاوت است.
کلارا کمحرفتر و محتاطتر به نظر میرسد، در حالی که ایرنه جسورتر، بازیگوشتر و آمادهتر برای قدمگذاشتن در ناشناختههاست. این تضاد میتوانست به تقابلهای آشنا و سطحی منجر شود، اما فیلم میکوشد رابطهٔ آنها را بر پایهٔ نوعی نیاز متقابل بسازد: یکی در دیگری امکان حرکت و خطرکردن را میبیند و دیگری در همراهی او به پناهی آرام دست مییابد.
لحظههای مشترکشان اغلب کوچکاند؛ گشتوگذار، مکث در ساحل، آشنایی با نوجوانان محلی و ثبت خاطرات با دوربین فیلمبرداری. اهمیت این لحظهها نه در رویدادهای بزرگ، بلکه در تغییری است که بهتدریج در رفتار و نگاه دخترها پدید میآورند. فیلم در بهترین لحظاتش نشان میدهد که صمیمیت همیشه با اعترافهای پرشور یا بحرانهای بزرگ شکل نمیگیرد؛ گاهی فقط از تقسیمکردن زمان و سکوتی مشترک پدید میآید.
« داستان در فضایی میان فرار و کشف خود پیش میرود، بیآنکه بخواهد به ملودرامی پرحادثه تبدیل شود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، رابطهٔ آنها در ابتدای فیلم شتابزده شکل میگیرد. نزدیکی سریعشان از نظر روایی قابلفهم است، اما بیننده فرصت چندانی برای دیدن مراحل میانی این پیوند ندارد. در نتیجه، بخشی از بار عاطفی فیلم بر دوش اجراها و فضای اثر میافتد، نه بر روندی که فیلمنامه با دقت و جزئیات ساخته باشد.
بازیها و فاصلههای ناگفته بازیهای دو بازیگر اصلی از مهمترین امتیازهای اثرند. ماریا کامیلا براندنبورگ در نقش کلارا، خویشتنداری و کمرویی شخصیت را با ظرافت منتقل میکند؛ او از حرکات بزرگ و توضیحهای آشکار پرهیز دارد و گاه درست در لحظههایی که چیزی نمیگوید، بیش از دیالوگها شخصیت را آشکار میکند.
البته همین بازی فروخورده، در برخی صحنهها با کمرنگشدن حضور کلارا همراه میشود. شخصیت او چنان عقب مینشیند که گاه دشوار است بفهمیم سکوتش نشانهٔ مشاهدهگری است یا صرفاً کمبود پرداخت در فیلمنامه. نوئه آبیتا در نقش ایرنه حضوری پرانرژیتر و نافذتر دارد. او جسارت شخصیت را به نمایشی پرهیاهو تبدیل نمیکند؛ نوعی بیقراری و سرزندگی را در حرکات و نگاهش حفظ میکند که باعث میشود انگیزهٔ دیگران برای نزدیکشدن به ایرنه باورپذیرتر شود.
حتی آنجا که شخصیتپردازی ایرنه به اندازهٔ کافی ژرف نیست، بازیگر به او کیفیتی زنده میبخشد. به همین دلیل، کفهٔ توجه تماشاگر گاه به سوی ایرنه سنگینتر میشود و کلارا، که قرار است یکی از دو مرکز عاطفی داستان باشد، در حاشیه قرار میگیرد. سیسیل؛ پسزمینهای زنده جزیره و ساحل در فیلم صرفاً منظرهای زیبا برای همراهی داستان نیستند.
« بااینحال، رابطهٔ آنها در ابتدای فیلم شتابزده شکل میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
گرمای سنگها، درخشش دریا، نور آفتاب و حضور ویرانهها، احساس رهایی موقتی دخترها را تقویت میکنند. محیطی که از خانه و قواعد زندگی معمول فاصله دارد، به آنها اجازه میدهد برای مدتی خود را از نقشهایی که دیگران به آنها نسبت دادهاند جدا کنند و شکل دیگری از بودن را بیازمایند. لوکیشنهای رم و فاوینیانا، در سیسیل، به فیلم بستری ملموس برای این جابهجایی میدهند.
بااینحال، زیبایی بصری گاهی بیش از آنکه در خدمت پیشبرد درام باشد، جای خالی آن را پر میکند. فیلم از تصویرهای آرام و تابستانی برای ساختن حالوهوا بهره میگیرد، اما تکرار این مکثها همیشه به لایهای تازه از شناخت نمیانجامد. از این رو، مناظر همزمان نقطهٔ قوت و پناهگاه اثرند: به روایت لطافت و هویت بصری میدهند، اما گاهی اجازه میدهند کمبود کشش دراماتیک پشت آرامش تصویر پنهان بماند.
ریتم آرام و مسئلهٔ بیهدفی «تابستان من با ایرنه» آشکارا به ریتمی آرام علاقه دارد. بخش مهمی از تجربهٔ تماشای فیلم در همراهشدن با روزهای معمولی و کمحادثه میگذرد؛ روزهایی که برای شخصیتها سرشار از تازگیاند، اما ممکن است برای تماشاگر به یک اندازه معنا پیدا نکنند. چنین رویکردی بهخودیخود ایرادی ندارد.
سینمای بلوغ میتواند بهجای گرهافکنیهای پیدرپی، بر کیفیت یک تجربهٔ گذرا تمرکز کند. مسئله آنجاست که آرامش باید از درون شخصیتها و جزئیات صحنهها نیرویی درونی بگیرد؛ در اینجا همهٔ لحظهها به چنین نیرویی دست نمییابند. در چند بخش، روایت بیش از آنکه بهتدریج عمق پیدا کند، در همان وضعیت شناور باقی میماند.
« گرمای سنگها، درخشش دریا، نور آفتاب و حضور ویرانهها، احساس رهایی موقتی دخترها را تقویت میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موقعیتهایی که میتوانستند به داستان تنش یا مسیر تازهای بدهند، چندان پرورش نمییابند و فیلم بارها به تماشای گذر زمان بازمیگردد. این انتخاب، حالوهوایی مراقبهوار ایجاد میکند، اما برای مخاطبی که انتظار تحول روشنتر یا کشمکش پُررنگتری دارد، ممکن است خستهکننده باشد. چالش اصلی فیلم همین است: مرز میان سکون شاعرانه و ایستایی روایی را همیشه با اطمینان حفظ نمیکند.
فرار، جوانی و ثبت خاطره دوربین فیلمبرداری خانگی در روایت کارکردی فراتر از وسیلهای برای ثبت خاطرات دارد. دخترها با ضبطکردن لحظههایشان، انگار میکوشند تابستانی را که زودگذر و نامطمئن است در اختیار خود بگیرند؛ آن را به تصاویری تبدیل کنند که بتوانند دوباره به آنها بازگردند. این جزئیات با مضمون مرکزی اثر پیوند دارد: جوانی نه دورهای از آزادی بیقید، بلکه زمانی است که میل به تجربه با ترس از آینده همزمان میشود.
فرار به جزیره نیز در همین چارچوب معنایی پیدا میکند. این گریز، راهحلی قطعی برای واقعیتهای بیرونی نیست، بلکه مکثی موقت و فرصتی برای ساختن جهان کوچکی میان دو نفر است. فیلم بهخوبی حس این تعلیق را درک میکند: شخصیتها نه کاملاً از گذشته جدا شدهاند و نه هنوز میتوانند آینده را با اطمینان تصور کنند.
بااینهمه، اشاره به نگرانیهای اساسی زندگیشان گاه بیش از آنکه در شخصیتپردازی حل شود، در حاشیه میماند؛ در نتیجه، بار عاطفی زمینهٔ داستان به اندازهٔ ظرفیت بالقوهاش گسترش نمییابد. پایانِ کمصدا و اثر عاطفی فیلم از ابتدا به سوی پایانی پرهیاهو یا نتیجهگیری قاطع حرکت نمیکند. این رویکرد با جهان اثر سازگار است: تابستانی که بیش از آنکه مجموعهای از حوادث باشد، تجربهای شخصی و گذراست.
« چالش اصلی فیلم همین است: مرز میان سکون شاعرانه و ایستایی روایی را همیشه با اطمینان حفظ نمیکند. »
قوتها و کاستیها
اما کمصدابودن پایان، بهتنهایی تضمین نمیکند که ماندگار باشد. برای آنکه سکوت پایانی اثر بگذارد، لازم است تماشاگر پیشتر دگرگونی شخصیتها را با جزئیات کافی لمس کرده باشد. چون تحول کلارا و ایرنه در بخشهایی کمپرداخت باقی میماند، پایان نیز برای همه به اندازهای که میتواند تکاندهنده یا تأملبرانگیز نیست.
این ضعف، ارزش انتخاب فیلم را از میان نمیبرد؛ بلکه حدود اثرگذاریاش را روشن میکند. اثر بهجای آنکه گرههای داستانی را محکم ببندد، در پی بازآفرینی حالوهوای خاطره است: احساسی که شاید هنگام تجربهکردن بزرگ به نظر برسد، اما در بازنگری، در چند تصویر و لحظهٔ پراکنده خلاصه شود. موفقیت فیلم در ساختن این حس، متغیر است؛ بعضی لحظهها لطافت موردنظر را دارند و برخی دیگر پیش از آنکه معنا پیدا کنند، به پایان میرسند.
جمعبندی «تابستان من با ایرنه» در بهترین حالت، فیلمی لطیف دربارهٔ دوستی، گریز موقت و شکنندگی جوانی است؛ اثری که با بازیهای طبیعی، حضور گیرا و پررمزوراز نوئه آبیتا و فضای آفتابی سیسیل، کیفیتی شاعرانه پیدا میکند. علاقهٔ آن به لحظههای کوچک و گفتوگوهای ناگفته، برای مخاطبی که از روایتهای آرام و تأملی لذت میبرد، جذاب خواهد بود.
در مقابل، شکلگیری شتابزدهٔ رابطهٔ دو دختر، عمق محدود شخصیتپردازی و نوسان میان آرامش شاعرانه و بیهدفی روایی، مانع از آن میشود که فیلم به تمامی ظرفیت عاطفی داستانش دست یابد. این اثر بیش از آنکه درام بلوغی پرکشش باشد، طرحی گذرا از یک تابستان و دوستی کوتاه اما مهم است؛ طرحی زیبا در برخی قابها و ناتمام در بعضی لحظههایش.
« اما کمصدابودن پایان، بهتنهایی تضمین نمیکند که ماندگار باشد. »
جمعبندی
تماشاگر با فیلمی خوشمنظر و صمیمی روبهرو میشود که گرمای فضای خود را به یاد میسپارد، هرچند عمق شخصیتهایش همیشه به همان اندازه در خاطر نمیماند.
ثبت دیدگاه