نقد و بررسی
نقد مردی که هیتلر را کشت و سپس بیگفوت را、】【> (The Man Who Killed Hitler and Then the Bigfoot) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عنوانی که وعدهای دیگر میدهد عنوان فیلم، در همان نگاه نخست، گویی تماشاگر را به سوی یک ماجرای پرهیاهو و هجوآمیز میکشاند: قهرمانی که نخست هیتلر را میکشد و سپس به شکار پاگنده میرود. چنین نامی میتواند انتظار یک فیلم ماجراجویانه، پر از شوخیهای جسورانه و نبردهای اغراقآمیز را بسازد؛ اما اثر رابرت دی.
کریژکوفسکی تعمداً از این انتظار فاصله میگیرد. «مردی که هیتلر را کشت و سپس پاگنده را» بیش از آنکه فیلمی دربارهی دو شکار افسانهای باشد، تأملی دربارهی بهای قهرمانی، گذر عمر و خاطرههایی است که با پایان مأموریتها محو نمیشوند. همین فاصله میان عنوان پرطمطراق و روایت سوگوارانه، هم مهمترین ویژگی فیلم است و هم سرچشمهی بخشی از ناهماهنگیهایش.
قهرمان پس از پایان قهرمانی کالوین بار در روزگار پیری، قهرمان پیروزمندی نیست که گذشتهاش را با غرور بازگو کند. او مردی منزوی و کمحرف است که روزهایش در نظمی آرام و تکرارشونده میگذرند. فیلم، پیش از آنکه او را دوباره به مأموریتی خطرناک بفرستد، به وضعیت انسانیاش توجه میکند: مردی که نامش ممکن است در روایتهای پنهانی قهرمانانه ثبت شده باشد، اما زندگی شخصیاش با تنهایی و اندوه گره خورده است.
خانه، سگ، برادر و عادتهای روزمرهی او بهجای آنکه نشانههایی از آسودگی باشند، گاه تصویری از جهانی کوچکشده میسازند؛ جهانی که بار در آن میکوشد از گذشته فاصله بگیرد، بیآنکه واقعاً بتواند از آن رها شود. نیروی دراماتیک فیلم نیز از همین تضاد میآید. بار زمانی برای مأموریتهایی به کار گرفته میشد که دیگران از پسشان برنمیآمدند، اما اکنون پرسش اصلی فقط این نیست که آیا توان جسمانی بازگشت به میدان را دارد یا نه.
« کریژکوفسکی تعمداً از این انتظار فاصله میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مسئله این است که آیا انسان میتواند پس از سالها با انتخابهای گذشتهاش کنار بیاید. قهرمانی در اینجا بیشتر بار مسئولیت است تا افتخار، و توانایی انجام کاری دشوار الزاماً به معنای توانایی زیستن با پیامدهای آن نیست. سام الیوت و هنرِ کمگویی سام الیوت نقش کالوین سالخورده را با حضوری کمادعا و در عین حال اثرگذار پیش میبرد.
بازی او بهجای تکیه بر سخنرانیهای توضیحی، از مکث، نگاه و سکوت نیرو میگیرد. چهرهی خسته و صدای سنگینش به شخصیتی جان میدهد که گویا مدتهاست حرفهای مهمش را درون خود نگه داشته است. این انتخاب با ریتم آرام فیلم هماهنگی دارد: احساسات نه یکباره، بلکه در لحظههایی کوتاه و کنترلشده سر برمیآورند.
از این رو، حتی صحنههای کمحادثه نیز میتوانند به تجربهی درونی بار نزدیک شوند. در برابر او، ایدان ترنر نسخهی جوانتر کالوین را بازی میکند؛ بخشی از روایت که امکان میدهد تماشاگر فاصلهی میان آن جوان و مرد سالخورده را در چهره و رفتار ببیند. ترنر و الیوت قرار نیست دو اجرای کاملاً مشابه ارائه دهند، بلکه باید پیوندی میان دو مقطع از یک زندگی برقرار کنند.
گاهی این پیوند از راه خود صحنهها شکل میگیرد و گاهی از راه تفاوت میان شور جوانی و فرسودگی بعدی. حضور کاتلین فیتزجرالد در نقش مکسین نیز اهمیت دارد، زیرا رابطهی عاطفی گذشته به فیلم راهی برای نشاندادن آنچه بار از دست داده یا نتوانسته به دست آورد، میدهد. گذشتهای که در اکنون ادامه دارد رفتوآمد فیلم میان گذشته و حال صرفاً ابزاری برای توضیح پیشینهی شخصیت نیست.
« مسئله این است که آیا انسان میتواند پس از سالها با انتخابهای گذشتهاش کنار بیاید. »
شخصیتها و اجرا
خاطرهها به اکنون راه مییابند و بر معنای رفتارهای کالوین سایه میاندازند؛ به این ترتیب، گذشته همچون روایتی بسته و تمامشده باقی نمیماند. هر بازگشت به جوانی او، وجهی تازه از فاصلهی میان مردی را که روزگاری بود و مردی را که اکنون هست آشکار میکند. این ساختار به فیلم اجازه میدهد عشق، وظیفه و حسرت را در کنار هم قرار دهد، بیآنکه همهچیز را به یک توضیح صریح فروبکاهد.
با این همه، همین شیوه همیشه به یک اندازه کارآمد نیست. اگر تماشاگر با دقتی یکسان به همهی بازگشتها همراه نشود، تکرار رفتوآمدهای زمانی میتواند روند روایت را کند کند و به جای انباشتن معنا، احساس مکثی بیش از حد ایجاد کند. بخشهایی از رابطهی کالوین و مکسین ظرفیت عاطفی بالایی دارند، اما فرصت پرداختشان محدود است؛ در نتیجه، بعضی از عواطف مهم فیلم بیش از آنکه بهطور کامل بسط پیدا کنند، به شکل طرحهایی از یک زندگیِ ازدسترفته باقی میمانند.
این محدودیت، هم به حس تلخ و گذرای خاطره کمک میکند و هم از عمق برخی روابط میکاهد. پاگنده؛ استعاره یا مانع؟ ورود مأموریت تازه، با تهدیدی که به پاگنده و بیماری مرگبار نسبت داده میشود، جهان فیلم را به قلمرو خیالپردازی و ماجرای ژانری میبرد. این ایده از نظر مفهومی امکان جالبی فراهم میکند: مردی که پیشتر در دل تاریخ مأموریتی ناممکن انجام داده، حالا باید با تهدیدی افسانهای روبهرو شود.
اما فیلم بیش از آنکه به گسترش اسطورهی پاگنده علاقهمند باشد، از این موجود برای قراردادن کالوین در برابر وظیفهای دیگر استفاده میکند. موجود افسانهای در این معنا هم تهدیدی بیرونی است و هم محرکی برای بازگشت مردی سالخورده به کاری که گمان میکرد پشت سر گذاشته است. مشکل این است که پیوند میان این دو وجه همیشه طبیعی به نظر نمیرسد.
« هر بازگشت به جوانی او، وجهی تازه از فاصلهی میان مردی را که روزگاری بود و مردی را که اکنون هست آشکار میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
لحن آرام و اندوهبار بخشهای انسانی فیلم با حضور هیولایی که نامش وعدهی ماجرایی عامهپسند میدهد، گاهی اصطکاک پیدا میکند. در نتیجه، پاگنده ممکن است نه چنانکه باید به استعارهای پربار تبدیل شود و نه چنانکه یک فیلم هیولایی انتظار میرود، به مرکز جذابیت روایی بدل گردد. این دوگانگی همان چیزی است که برای برخی تماشاگران بدیع و کنجکاویبرانگیز خواهد بود و برای برخی دیگر تصنعی یا نامنسجم جلوه میکند.
ریتم، فضا و نوسان لحن فیلم برای تماشاگرانی ساخته شده که با روایت آهسته، سکوتهای طولانی و توجه به حالوهوای شخصیتها کنار میآیند. صبر آن در ساختن فضای تنهایی، بهویژه در تصویر کالوین سالخورده، گاه به سود اثر تمام میشود؛ زیرا خشونت گذشته را نه بهصورت خاطرهای پرشکوه، بلکه به شکل زخمی ماندگار مجسم میکند.
اما همین مکثها در بخشهایی کشدار میشوند. اگر تماشاگر منتظر پیشروی سریع داستان یا زنجیرهای از رویاروییهای پرتحرک باشد، فاصلهی زیاد میان وعدهی عنوان و آنچه فیلم واقعاً عرضه میکند، احتمالاً به بیحوصلگی میانجامد. نوسان لحن نیز این دشواری را بیشتر میکند. روایت از درامی درونگرا و عاشقانه به تخیلی ماجراجویانه حرکت میکند، بیآنکه همیشه گذار میان این فضاها کاملاً نرم باشد.
رویاروییهای فیزیکی در کنار لحظههای جدی و غمزده قرار میگیرند و گاه چنان ناگهانی از راه میرسند که فیلم برای هماهنگکردن شوخی، خشونت و سوگواری فرصت کافی پیدا نمیکند. بهویژه در بخشهای پرتحرکتر، شلوغی صحنهها میتواند از تمرکز بر تجربهی درونی کالوین بکاهد؛ گویی فیلم میخواهد هم افسانهی عامهپسند خود را به انجام برساند و هم در درامی تأملی باقی بماند.
« اما همین مکثها در بخشهایی کشدار میشوند. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «مردی که هیتلر را کشت و سپس پاگنده را» فیلمی نامتعارف است که ارزش اصلیاش نه در تحقق کامل وعدهی عنوان، بلکه در نگاه اندوهگینش به قهرمانی و پیری نهفته است. سام الیوت با بازیِ متکی بر سکوت و حضور، مرکز عاطفی اثر را میسازد و رفتوآمد میان گذشته و حال کمک میکند تا زخمهای کالوین بهتدریج معنا پیدا کنند.
در سوی دیگر، ریتم کند، پرداخت محدود برخی روابط و ناسازگاری گاهبهگاه میان درام جدی و خیالپردازی پاگنده مانع از آن میشوند که همهی اجزای فیلم به یک کلیت کاملاً منسجم برسند. این اثر برای تماشاگرانی جذابتر است که به جای انتظار یک ماجرای پرشتاب دربارهی شکار هیولا، حاضرند با درامی دربارهی خاطره، پشیمانی و بهای انجام وظیفه همراه شوند.
عنوان فیلم شاید وعدهی شوخی و هیجان بدهد، اما قلب آن در جای دیگری میتپد: در زندگی مردی که مأموریتهایش ممکن است پایان یافته باشند، ولی گذشتهاش هنوز دست از سر او برنداشته است.
ثبت دیدگاه