نقد و بررسی
نقد بازیهای ممنوعه (Forbidden Games) | 1952
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی چون افسانه، ریشهدار در کابوس «Forbidden Games» ساختهٔ رنه کلمان، در نگاه نخست با ظاهری ساده و قصهوار آغاز میشود، اما این ظاهر آرام بهسرعت در برابر واقعیتی دهشتناک قرار میگیرد. فیلم تماشاگر را به فرانسهٔ سال ۱۹۴۰ میبرد؛ جایی که جنگ، نه در قالب نقشههای نظامی و تصمیمهای سیاستمداران، بلکه از خلال تجربهٔ بیپناه یک کودک دیده میشود.
پائولتِ خردسال در پی یورش هوایی خانوادهاش را از دست میدهد و در ادامه با میشل، پسری روستایی و بزرگتر از خود، آشنا میشود. نزدیکی این دو، راهی کودکانه برای تحمل جهانی است که بزرگترها ساختهاند، اما خودشان نیز از فهم و مهار آن ناتواناند. قاب قصهمانند فیلم، در حکم پناهگاهی موقت است؛ پناهی که نه میتواند خشونت جنگ را بیاثر کند و نه اجازه میدهد اندوه به تماشایی صرفاً تزئینی تبدیل شود.
همین تقابل، هستهٔ احساسی اثر را شکل میدهد: خیال کودکان لطیف و حتی بازیگوش است، اما زمینی که بر آن بازی میکنند از فقدان و ترس انباشته شده است. فیلم بهجای آنکه جنگ را با خطابههای سیاسی توضیح دهد، اثر آن را در رفتارها، مکثها و نیازهای کوچک شخصیتهایش آشکار میکند. مرگ از نگاه کودکی آنچه فیلم را متمایز میسازد، نه صرفاً حضور مرگ، بلکه شیوهٔ درک آن از سوی پائولت و میشل است.
کودکان برای فقدان زبان و دستگاه مفهومی بزرگسالان را در اختیار ندارند؛ بنابراین، آنچه برای آنان بیش از اندازه بزرگ و هولناک است، به بازی و آیین بدل میشود. گورستانی که آن دو برای سگ مردهٔ پائولت میسازند، تلاشی است برای نظمدادن به چیزی که هیچ نظمی نمیشناسد. دفنکردن، نشانهگذاری و ساختن مکانی پنهانی، به آنان امکان میدهد مرگ را از امری بیقاعده به عملی قابلفهم تبدیل کنند.
« مرگ از نگاه کودکی آنچه فیلم را متمایز میسازد، نه صرفاً حضور مرگ، بلکه شیوهٔ درک آن از سوی پائولت و میشل است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این بازی در عین معصومیت، سویهای ناآرامکننده دارد. فیلم تماشاگر را وادار میکند بپرسد چه چیزی در این رفتار کودکانه خندهآور است و چه چیزی تلخ؛ آیا کودکان مرگ را کوچک میشمارند، یا با ساختن آیینهای خود میکوشند از تسلط آن بر ذهنشان بکاهند؟ پاسخ فیلم ساده نیست. جهان بازی آنها نه بیخبری کامل از واقعیت، بلکه واکنشی به واقعیتی است که با واژگان معمولی نمیتوان تحملش کرد.
از همین رو، بازیهایشان هم دلنشیناند و هم اندوهبار. جنگ در حاشیهٔ نبرد رنه کلمان جنگ را عمدتاً از منظر کسانی روایت میکند که نه تصمیمگیرندهاند و نه توانایی دفاع از خود دارند. کودکان، خانوادههای روستایی و مردمانی که زندگی روزمرهشان با هراس و کمبود مختل شده، مرکز توجهاند. این انتخاب باعث میشود اثر از قالب فیلم جنگی متعارف فاصله بگیرد.
خبری از قهرمانسازی نظامی یا جدالهای پرشکوه نیست؛ خشونت بیشتر همچون نیرویی فراگیر احساس میشود که به خانه، مزرعه، روابط خانوادگی و حتی بازی کودکان نفوذ کرده است. این نگاه، ضدجنگبودن فیلم را از شعارزدگی دور نگه میدارد. جنگ در اینجا مجموعهای از صحنههای هیجانانگیز نیست، بلکه وضعیتی است که آدمها را از یکدیگر دور و نزدیک میکند، اولویتهایشان را آشفته میسازد و معنای امنیت را از میان میبرد.
پائولت و میشل در جهانی زندگی میکنند که بزرگسالانش دربارهٔ قانون، دین، مالکیت و آبرو حرف میزنند، اما رفتارشان همیشه با همان ارزشهایی که اعلام میکنند سازگار نیست. فیلم بدون آنکه پیامی را با صدای بلند تکرار کند، این شکاف را پیش چشم میگذارد. بازیهای کودکانه و حضور بزرگسالان بازی طبیعی برژیت فوسی و ژرژ پوژولی از ستونهای اصلی فیلم است.
« این بازی در عین معصومیت، سویهای ناآرامکننده دارد. »
شخصیتها و اجرا
آنان شخصیتهایشان را به نمادهای بیجانِ معصومیت تبدیل نمیکنند؛ حرکاتشان ساده و بیتکلف است و واکنشهایشان از منطق محدود اما جدی جهان کودکانه پیروی میکند. همین باورپذیری سبب میشود رابطهٔ پائولت و میشل، نه بهصورت دوستیای نمایشی، بلکه بهعنوان پیوندی واقعی و تدریجی احساس شود. پائولت در جستوجوی تکیهگاهی امن است و میشل، با کنجکاوی و ابتکار کودکانهاش، جهانی کوچک برای همراهی با او میسازد.
در برابر آنها، بزرگسالان اغلب درگیر نزاعهای خود هستند. اختلافهای خانوادگی و رقابت میان همسایهها، در کنار زندگی روزمرهٔ روستا، فضایی میسازد که گاه از نظر روایی فرعی به نظر میرسد، اما کارکردی روشن دارد: نشان میدهد خشونت تنها به بمب و گلوله محدود نیست. خودخواهی، کینه و میل به برتری نیز میتوانند زندگی را تلخ کنند.
بااینحال، این بخشها همیشه به اندازهٔ داستان اصلی قدرت ندارند؛ برخی از برخوردها و خردهروایتها کشدار میشوند و توجه را از پیوند ظریف دو کودک منحرف میکنند. کارگردانی و ساختن فضای بصری کلمان میان واقعگرایی و شاعرانگی تعادلی سنجیده برقرار میکند. آغاز تکاندهندهٔ فیلم، خشونت را بیپرده وارد جهان روایت میکند؛ پس از آن، فضاهای روستایی و سکوتهای طولانیتر، به اثر فرصتی برای مکث میدهند.
این تغییر لحن اهمیت دارد: فیلم نمیخواهد تماشاگر را پیوسته در وضعیت شوک نگه دارد، بلکه نشان میدهد پس از فاجعه، زندگی ادامه مییابد؛ اما ادامهیافتن آن به معنای بازگشت به آرامش نیست. سیاهوسفیدبودن تصویر نیز با بافت اخلاقی و عاطفی فیلم هماهنگ است. چهرهها، خانهها و چشماندازها از زرقوبرق دورند و همین سادگی، توجه را به رابطهٔ میان انسانها و اشیای کوچک پیرامونشان جلب میکند.
« در برابر آنها، بزرگسالان اغلب درگیر نزاعهای خود هستند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صلیبها، خاک، جانوران و فضای پنهانی گورستان به عناصر بصری و معنایی بدل میشوند؛ چیزهایی که در نگاه نخست معمولیاند، اما در جهان کودکان بار عاطفی تازهای پیدا میکنند. موسیقی گیتار، بهجای آنکه احساسات را به زور تحمیل کند، به فضای سوگ و لطافت فیلم حالتی رؤیاگون میدهد. ریتم و محدودیتهای روایت با وجود انسجام عاطفی و تصویری، فیلم از نابرابری ریتم مصون نیست.
بخشهایی که به اختلافهای همسایهها و مناسبات بزرگسالان میپردازند، گاهی بیش از اندازه امتداد مییابند. این خردهقصهها قرار است محیط اجتماعی پیرامون کودکان را بسازند، اما در پارهای لحظات بهجای آنکه لایهٔ تازهای به مضمون بیفزایند، روند روایت را کند میکنند. ماجرای عاشقانهٔ همسایهها نیز در مقایسه با تجربهٔ درونی پائولت و میشل، جذابیت کمتری دارد و پیوند عاطفی پررنگی با محور اصلی پیدا نمیکند.
بااینهمه، این کاستیها بنیان اثر را از میان نمیبرند. حتی در لحظاتی که روایت اندکی پراکنده میشود، فیلم از مسیر عاطفی خود خارج نمیماند: کودکانی که میکوشند برای مرگ معنایی بسازند، در میان بزرگسالانی که گرفتار مناسبات و رقابتهای خودند. شاید همین ناهمواریها باعث شود فیلم برای هر تماشاگری یکدست و روان جلوه نکند، اما در عوض، بافتی از زندگی روزمره میسازد که همیشه تابع طرحی نمایشی و فشرده نیست.
تأثیر عاطفی و ماندگاری اثرگذاری «Forbidden Games» از آنجا میآید که احساسات را به نمایش پرهیاهو بدل نمیکند. اندوه در رفتارهای کوچک، سکوتها و بازیهای دو کودک خانه دارد. تماشاگر ممکن است در لحظهای از سادگی یا شوخطبعی آنان لبخند بزند، اما همان لحظه با آگاهی از جهانی که این بازی در آن شکل گرفته، تلخی بیشتری پیدا میکند.
« موسیقی گیتار، بهجای آنکه احساسات را به زور تحمیل کند، به فضای سوگ و لطافت فیلم حالتی رؤیاگون میدهد. »
قوتها و کاستیها
فیلم بهجای آنکه همواره اشکبرانگیز باشد، با فاصلهگذاری و خویشتنداری عاطفی، اجازه میدهد اندوه بهتدریج تهنشین شود. از همین رو، صحنههای آغازین و تصویرهای مربوط به گورستان کودکانه، مدتها پس از پایان تماشا در ذهن باقی میمانند. اثر نه فقط دربارهٔ مرگ، بلکه دربارهٔ نیاز انسان به همراهی در برابر مرگ است؛ حتی اگر این همراهی به شکلی کودکانه و ناقص تحقق یابد.
فیلم همچنین یادآوری میکند که کودکان نه در بیرون از تاریخ، بلکه در دل پیامدهای آن رشد میکنند. آنان شاید هنوز معنای جنگ را به زبان بزرگسالان ندانند، اما فقدان و ناامنی را با تمام وجود تجربه میکنند. جمعبندی «Forbidden Games» فیلمی لطیف و تلخ دربارهٔ کودکی در میانهٔ جنگ است؛ اثری که با پیوندزدن فضای قصهوار به واقعیتی بیرحم، به تصویری ماندگار از سوگ و دوستی دست مییابد.
بازیهای باورپذیر فوسی و پوژولی، نگاه انسانی کلمان و استفادهٔ دقیق از عناصر سادهٔ بصری، به فیلم نیروی عاطفی ویژهای میبخشند. در مقابل، برخی خردهروایتهای بزرگسالان و رقابت همسایهها ریتم را کند میکنند و همهٔ بخشهای فیلم به یک اندازه جذاب نیستند. بااینحال، هستهٔ اثر روشن و نافذ باقی میماند: دو کودک میکوشند در جهانی آشفته، برای مرگ آیینی بسازند و برای خود پناهگاهی بیابند.
فیلم نه این تلاش را رمانتیک میکند و نه آن را بیمعنا میشمارد؛ آن را پاسخی انسانی به فقدان میبیند. حاصل، روایتی است که اندوهش را به رخ نمیکشد، اما آرام و ماندگار در خاطر مینشیند.
« فیلم همچنین یادآوری میکند که کودکان نه در بیرون از تاریخ، بلکه در دل پیامدهای آن رشد میکنند. »
ثبت دیدگاه