نقد و بررسی
نقد غریبهای در میان ما (A Stranger Among Us) | 1992
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان دو جهان «A Stranger Among Us» فیلمی جنایی و درام است که از برخورد دو قلمرو متفاوت نیرو میگیرد: نیویورکِ آشنای پلیس، با خشونت خیابانی و قواعد سازمانیاش، و جامعهای مذهبیِ بسته که زندگی روزمرهاش بر سنت، پیوندهای خانوادگی و قانونهای نانوشته استوار است. امیلی ایدن، کارآگاهی سرسخت، برای پیگیری قتلی مرتبط با جهان الماستراشی ناچار میشود به محیطی قدم بگذارد که نه زبانش را میشناسد و نه مناسباتش را.
فیلم با این جابهجایی، پرسشی جذاب پیش میکشد: آیا کسی میتواند برای کشف حقیقت، بیرون از جهان خود بایستد، بیآنکه نگاه و داوریهایش را نیز با خود به آنجا ببرد؟ این موقعیت ظرفیت یک معمای پلیسی پرکشش و نیز مطالعهای فرهنگی را در خود دارد. فیلم میخواهد هر دو مسیر را دنبال کند و میان آنها پلی عاطفی بسازد؛ اما همین بلندپروازی، سرانجام به یکی از سرچشمههای ناتعادلی آن تبدیل میشود.
اثر نه کاملاً به معمای قتل وفادار میماند و نه میتواند دگرگونی شخصی امیلی را با ظرافتی همسنگ فضای آغازینش پیش ببرد. جهانسازی و فضای اثر یکی از امتیازهای آشکار فیلم، توجهش به جزئیات محیط است. محله، خانه، مناسبات خانوادگی و آیینهای جامعهای که امیلی وارد آن میشود، صرفاً پسزمینهای برای تعقیب مظنونها نیستند؛ بلکه به داستان بافتی متمایز میدهند.
برای مدتی، تماشاگر نیز همراه امیلی با فضایی روبهرو میشود که قواعدش را نمیداند و باید نشانههایش را آرامآرام بخواند. این حسِ ورود به جهانی ناآشنا، در بخشهای آغازین به فیلم انرژی میبخشد و کنجکاوی پدید میآورد. سیدنی لومت از تجربهٔ دیرپای خود در تصویرکردن نیویورک بهره میگیرد؛ شهری که در آثارش اغلب بیش از یک مکان، مجموعهای از فشارهای اجتماعی و اخلاقی است.
« این موقعیت ظرفیت یک معمای پلیسی پرکشش و نیز مطالعهای فرهنگی را در خود دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، اینبار بخش مهمی از نیروی فیلم از تضاد میان محیط بیرونی پلیس و فضای درونی جامعهٔ مذهبی میآید. این تضاد گاه بهخوبی در رفتارها و فاصلههای میان شخصیتها دیده میشود، اما گاه به تصویرسازیهایی بیشازحد سادهشده میرسد. فیلم از یک سو به جهان مورد نظرش علاقه نشان میدهد و از سوی دیگر، کمتر فرصت مییابد پیچیدگیها و اختلافهای درونی آن را بهطور کامل بررسی کند.
امیلی ایدن و مسئلهٔ انتخاب بازیگر امیلی باید هم نیروی پیشبرندهٔ داستان باشد و هم شخصیتی که در مسیر تحقیق، نگاهش به دیگران و به خودش دگرگون میشود. این نقش به بازیگری نیاز دارد که بتواند سختجانی حرفهای، بیاعتمادی و آسیبپذیری پنهان را همزمان مجسم کند. ملانی گریفیث در بعضی لحظات سرزندگی و جسارتی به شخصیت میبخشد، اما پیوند میان این ویژگیها همیشه طبیعی از کار درنمیآید.
در نتیجه، امیلی گاهی بیش از آنکه کارآگاهی با گذشته و منطق روشن باشد، به وسیلهای برای واردکردن تماشاگر به فضای تازه بدل میشود. مسئله صرفاً به اجرای یک بازیگر محدود نیست؛ نگارش شخصیت نیز گاه برای ساختن تقابلهای مورد نیاز فیلمنامه، امیلی را بیش از اندازه صریح و واکنشهایش را قابل پیشبینی میکند.
او باید نمایندهٔ جهانبینی مدرن و فردگرایانه باشد، اما فیلم کمتر به او مجال میدهد که این جهانبینی را در موقعیتهایی واقعاً پیچیده بیازماید. ازاینرو، تحول او در بخشهایی بیشتر اعلام میشود تا آنکه در رفتار و انتخابهایش بهتدریج شکل بگیرد. همین فاصله میتواند تماشاگر را از همدلی کامل با قهرمان بازدارد.
« بااینحال، اینبار بخش مهمی از نیروی فیلم از تضاد میان محیط بیرونی پلیس و فضای درونی جامعهٔ مذهبی میآید. »
شخصیتها و اجرا
گروه بازیگران و نیروی جمعی قصه با وجود ناهماهنگیهای شخصیت اصلی، فیلم از گردآوردن چهرههای گوناگون در یک قصه سود میبرد. خانواده، رهبر مذهبی، اعضای جوانتر جامعه و مأموران پلیس، هرکدام نمایندهٔ زاویهای متفاوت از کشمکشاند. همین تنوع، بهویژه در نیمهٔ نخست، فضای روایی را زنده میکند و اجازه نمیدهد داستان صرفاً به رفتوآمدی میان ادارهٔ پلیس و محل وقوع جرم تقلیل یابد.
حضور بازیگرانی چون اریک ثال، تریسی پولن، جان پانکو و لی ریچاردسن نیز به شکلگیری این جمعیت نمایشی کمک میکند. جیمز گاندولفینی در نقشی فرعی دیده میشود؛ حضوری که به جهان جنایی فیلم رنگی دیگر میدهد، هرچند فیلم مجال چندانی برای گسترش آن فراهم نمیکند. بازیگران مکمل گاه ویژگیهایی به نقشهای کمپرداخته میبخشند که خود فیلمنامه بهتنهایی فراهم نکرده است.
در همین معنا، گروه بازیگران به فیلم حضوری اجتماعی میدهد: تماشاگر با چند شخصیت و فضای متفاوت روبهروست، نه با قهرمانی تنها در مرکز قاب. بااینهمه، تعدد چهرهها همیشه به معنای عمق شخصیتپردازی نیست. بعضی نقشها در حد کارکرد داستانی باقی میمانند و فرصت نمییابند از قالبهای آشنای پلیسی یا خانوادگی فراتر بروند.
معمای قتل و ریتم روایت پروندهٔ قتل باید موتور تعلیق باشد؛ اما فیلم از همان ابتدا نمیتواند وزن کافی به پرسشهای جنایی بدهد. تحقیق امیلی، با ورود او به جامعهای تازه، امکان ساختن تعلیقی مبتنی بر سوءظن و تفاوت فرهنگی را دارد، ولی معما بهندرت به اندازهٔ محیط پیرامونش جذاب میشود. سرنخها و روابط میان شخصیتها آنچنان که انتظار میرود روی هم انباشته نمیشوند تا کشف حقیقت حسِ حاصلشدن از یک مسیر دقیق و پیوسته را پیدا کند.
« خانواده، رهبر مذهبی، اعضای جوانتر جامعه و مأموران پلیس، هرکدام نمایندهٔ زاویهای متفاوت از کشمکشاند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بنابراین، تماشاگر ممکن است بیش از آنکه درگیر این باشد که چه کسی و چرا مرتکب جرم شده، به تماشای برخورد دو فضا و شکلگیری روابط عاطفی بنشیند. این جابهجاییِ مرکز توجه بهخودیخود میتوانست انتخابی آگاهانه و ثمربخش باشد، اگر فیلم آن را با انسجام بیشتری پیش میبرد. مشکل آن است که رشتهٔ پلیسی و رشتهٔ عاطفی همیشه همدیگر را تقویت نمیکنند.
گاهی یکی درست هنگامی پررنگ میشود که دیگری به پیگیری نیاز دارد. در نیمهٔ دوم، این نوسان محسوستر میشود: تصمیمهای داستانی شتاب میگیرند و تغییر لحن، از درام جنایی به ملودرام، چندان نرم و تدریجی نیست. فیلم همچنان میخواهد مخاطب را درگیر نگه دارد، اما پیوند میان رویدادها و دگرگونی شخصیتها سستتر میشود.
عاشقانهای که مجال شکلگیری نمییابد رابطهٔ عاطفی امیلی با یکی از شخصیتهای جامعهٔ مذهبی، قرار است شکافی میان دو شیوهٔ زیستن را آشکار کند. از نظر مفهومی، این پیوند میتواند بیش از یک داستان عاشقانه باشد: آزمونی برای شناخت محدودیتهای شخصی، فاصلهٔ فرهنگی و معنای انتخاب. اما برای آنکه چنین رابطهای باورپذیر شود، فیلم باید زمان کافی برای ساختن اعتماد، کشش و تردید فراهم کند.
כאן این مراحل با شتابی بیش از اندازه طی میشوند و احساسات شخصیتها گاه تابع نیاز فیلمنامه به پیشبردن طرح به نظر میرسند. به همین دلیل، عاشقانه نه تنش پرحرارتی میسازد و نه عمق آرام و تدریجی لازم را به دست میآورد. تفاوتهای فرهنگی حاضرند، اما بهجای آنکه در گفتوگوها و انتخابهای ظریف شخصیتها رسوب کنند، گاهی به مانعی کلی بدل میشوند که فیلم با چند صحنه از کنار آن عبور میکند.
« مشکل آن است که رشتهٔ پلیسی و رشتهٔ عاطفی همیشه همدیگر را تقویت نمیکنند. »
قوتها و کاستیها
رابطهای که میبایست قلب عاطفی اثر باشد، در نتیجه نمیتواند بار دراماتیک مورد انتظار را بهتنهایی حمل کند. درونمایهها و محدودیت نگاه فیلم فیلم در بهترین لحظاتش دربارهٔ مشاهدهکردن و داوریکردن است. امیلی وارد جامعهای میشود که در آغاز از بیرون به آن نگاه میکند؛ اما حضور طولانیترش ضرورتِ بازنگری در برداشتهای نخستین را پیش میکشد.
همین مسیر، ظرفیت پرسشهایی دربارهٔ تعلق، فردیت، ایمان و مرزهای همدلی دارد. گفتوگوی فیلم با این مضمونها، هرچند همیشه عمیق نیست، به آن لایهای فراتر از یک پروندهٔ جنایی ساده میدهد. بااینحال، نگاه اثر نسبت به جامعهای که تصویر میکند گاهی بیش از اندازه آرمانی یا یکدست میشود. برخی شخصیتها چنان در مقام راهنمای اخلاقی یا نماد یک جهانبینی قرار میگیرند که تناقضها و دشواریهای انسانیشان کمرنگ میشود.
در برابر، محدودیتهای همان جهان نیز به اندازهٔ کافی کاویده نمیشوند تا تصویری واقعاً چندوجهی پدید آید. حاصل، اثری است که احترام و کنجکاوی خود را نشان میدهد، اما همیشه از شیفتگی اولیهاش عبور نمیکند تا به پرسشگری دقیقتری برسد. جمعبندی «A Stranger Among Us» فیلمی با نقطهٔ شروعی گیرا و فضایی برخوردار از ظرفیت است.
ورود یک کارآگاه نیویورکی به جامعهای بسته، هم بستر مناسبی برای معمایی جنایی فراهم میکند و هم امکان تأمل دربارهٔ فاصلهٔ فرهنگی و داوریهای شتابزده را. گروه بازیگران و حس زندهٔ محیط، بهخصوص در آغاز، فیلم را تماشایی میکنند؛ کارگردانی لومت نیز به اثر وقاری میدهد که آن را از یک ملودرام معمولی متمایز میسازد.
« رابطهای که میبایست قلب عاطفی اثر باشد، در نتیجه نمیتواند بار دراماتیک مورد انتظار را بهتنهایی حمل کند. »
جمعبندی
کارگردانی فیلم با سیدنی لومت است و ملانی گریفیث نقش امیلی ایدن را بازی میکند؛ داستان نیز قتل در جامعهای حسیدی و ورود مخفیانهٔ کارآگاه به آن را دنبال میکند. اما معمایی که باید روایت را پیش ببرد، کشش چندانی پیدا نمیکند؛ شخصیتپردازی امیلی و انتخاب بازیگر برای این نقش نیز پیوسته قانعکننده نیست.
عاشقانه شتابزده میماند و نیمهٔ دوم، با تغییر جهتهای ناگهانی، بخشی از انسجامی را که آغاز فیلم نوید میداد از دست میدهد. در نهایت، اثر بیش از آنکه بهعنوان یک معمای جنایی کامل به یاد بماند، بهسبب فضای خاص و برخورد دو جهان در خاطر میماند؛ فیلمی که ایدههای جذابی در اختیار دارد، اما در پیوندزدن آنها به روایتی یکپارچه موفقیت محدودی به دست میآورد.
ثبت دیدگاه