نقد و بررسی
نقد چهره عشق (The Face of Love) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای رمانتیک با هستهای ناآرام «چهرهٔ عشق» از یک پرسش ساده اما پراضطراب آغاز میکند: اگر کسی که دوستش داشتهای و از دست دادهای، ناگهان در چهرهٔ فردی دیگر بازگردد، آیا میتوانی او را همانگونه که هست ببینی؟ نیکی، بیوهای که هنوز از سوگ همسرش بیرون نیامده، در گالری با تام آشنا میشود؛ مردی که شباهتش به شوهر درگذشتهٔ او، گرت، چنان تکاندهنده است که رابطهای تازه را از همان ابتدا به قلمرو گذشته میکشاند.
جذابیت این فرضیه فقط در شگفتیِ شباهت نیست؛ در تناقضی است که میسازد: نیکی با مردی تازه روبهروست، اما احساسش از خاطرهای قدیمی نیرو میگیرد. فیلم بهدرستی این موقعیت را نه یک عاشقانهٔ معمول، بلکه رابطهای از اساس نامتوازن میبیند. تام برای نیکی تنها یک فرد تازه نیست؛ او به صفحهای بدل میشود که خاطره، حسرت و میل نیکی بر آن نقش میبندد.
از همینجا پرسش اخلاقی داستان شکل میگیرد: عشق تا کجا میتواند با تصویر و نیاز شخصی آمیخته شود، بیآنکه فرد مقابل به وسیلهای برای تسکین بدل گردد؟ سوگ بهمثابه نیروی پیشبرنده نیکی پس از فقدان گرت در وضعیتی معلق زندگی میکند. سوگ او صرفاً اندوهی که گاه بازمیگردد نیست؛ نیرویی است که بر ادراک و انتخابهایش سایه میاندازد.
« فیلم بهدرستی این موقعیت را نه یک عاشقانهٔ معمول، بلکه رابطهای از اساس نامتوازن میبیند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم نشان میدهد که چگونه یک فقدان میتواند زمان را در ذهن متوقف کند: جهان بیرونی ادامه دارد، اما عاطفه همچنان به لحظهای پیشین بازمیگردد. تام در چنین وضعی به امکان بازگشت آن لحظه شبیه میشود؛ نه بازگشتی واقعی، بلکه جانشینی که نیکی میکوشد فاصلهٔ میان خواستن و واقعیت را با او پر کند.
اهمیت این محور در آن است که فیلم نیکی را صرفاً به زنی فریبکار یا شخصیتی ناپایدار تقلیل نمیدهد. رفتار او از زخمی واقعی سرچشمه میگیرد، هرچند رنجش توجیهی برای پنهانکاری و نادیدهگرفتن هویت تام نمیشود. این دوگانگی به شخصیت عمق میدهد: میتوان با درد نیکی همدلی کرد و در عین حال از پیامدهای رفتارش نگران بود.
اثر در بهترین لحظاتش همین فاصلهٔ دشوار میان همدلی و داوری را حفظ میکند. بازی آنته بنینگ؛ حضورِ اندوه در جزئیات آنته بنینگ بار اصلی عاطفی فیلم را به دوش میکشد و یکی از دلایل اصلی اثرگذاری آن است. او اندوه نیکی را با واکنشهای بزرگ و پرهیاهو نمایش نمیدهد؛ بیشتر در مکثها، نگاههای طولانی، تغییرات کوچک چهره و لحظههایی که شخصیت میکوشد عادی به نظر برسد، درد را آشکار میکند.
« اهمیت این محور در آن است که فیلم نیکی را صرفاً به زنی فریبکار یا شخصیتی ناپایدار تقلیل نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
نتیجه، تصویری از سوگ است که از بیرون آرام مینماید اما در درون پیوسته کار میکند. بنینگ همچنین تناقض شخصیت را خوب نگه میدارد: نیکی هم میخواهد دوباره زندگی کند و هم از گسستن پیوندش با گذشته میترسد. این کشمکش به بازی او کیفیتی گرم و آسیبپذیر میبخشد. در برابرش، اد هریس با کمگویی و متانت، تام را از یک بدل ساده فراتر میبرد و به او حضوری مستقل میدهد؛ هرچند خود ایدهٔ شباهت، ناگزیر بخشی از هویت تام را زیر سایهٔ گرت قرار میدهد.
رابین ویلیامز نیز در نقش راجر، دوستی نزدیک و ناظرِ بیرونی، به فضای انسانی فیلم گرما میبخشد؛ حضوری که یادآور زندگی روزمرهای است که نیکی هنوز باید دوباره به آن بازگردد. ریتم آرام و فضاسازی اندوهناک فیلم با شتاب پیش نمیرود و برای ساختن فضای خود به سکوت و تأمل تکیه میکند. گالری، خانه و مکانهای آشنا بهتدریج معنایی عاطفی مییابند؛ هر فضا میتواند خاطرهای را زنده کند یا نیکی را به مواجهه با چیزی بازگرداند که کوشیده از آن دور بماند.
این انتخاب با موضوع فیلم تناسب دارد: سوگ معمولاً رویدادی خطی نیست که با چند گام روشن پایان یابد، بلکه رفتوبرگشتی میان پذیرش، انکار و یادآوری است. بااینحال، آرامش فیلم همیشه به تمرکز نمیانجامد. گاه مکثها بیش از آنکه تنش درونی را عمیق کنند، حرکت روایت را متوقف میسازند. تماشاگر ممکن است مدت زیادی منتظر بماند تا رابطه از وضعیت معلق خود خارج شود، بیآنکه در این فاصله اطلاعات یا تحول تازهای به دست آورد.
« نتیجه، تصویری از سوگ است که از بیرون آرام مینماید اما در درون پیوسته کار میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بنابراین ریتم کند فیلم دو اثر متضاد دارد: از یکسو به غم آن وقار و فضای لازم را میدهد؛ از سوی دیگر ممکن است حس کشآمدن و کمتحرکی ایجاد کند. عشق، شباهت و مسئلهٔ هویت نقطهٔ قوت ایدهٔ مرکزی، تنشی است که میان شباهت جسمانی و تفاوت انسانی پدید میآورد. تام گرت نیست؛ اما نیکی در آغاز رابطه، بیش از آنکه تفاوتهای او را بشناسد، به آنچه در چهرهاش یادآور گذشته است واکنش نشان میدهد.
فیلم از همین وضعیت برای طرح پرسشی دربارهٔ ماهیت عشق استفاده میکند: آیا عشق متوجه خودِ دیگری است، یا گاهی به تصویری تعلق میگیرد که نیازهای ما بر او تحمیل کردهاند؟ این پرسش ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد، اما فیلمنامه همیشه آن را به اندازهٔ کافی نمیکاود. راز نیکی و پنهانکاریاش میتوانست با گفتوگوها و تصمیمهایی دقیقتر به برخوردی تدریجی و باورپذیر تبدیل شود.
در عوض، بعضی لحظهها به نظر میرسد شخصیتها از گفتن جملهای ساده که میتوانست سوءتفاهم را روشن کند، پرهیز میکنند؛ پرهیزی که گاهی بیش از آنکه از روانشناسی آنان برآید، برای ادامهدادن تعلیق داستان لازم به نظر میرسد. از این رو، جذابیت موقعیت از انسجام برخی تحولات روایی پیشی میگیرد.
« عشق، شباهت و مسئلهٔ هویت نقطهٔ قوت ایدهٔ مرکزی، تنشی است که میان شباهت جسمانی و تفاوت انسانی پدید میآورد. »
قوتها و کاستیها
فیلمنامه و فرصتهای نیمهتمام «چهرهٔ عشق» به موضوعات مهمی نزدیک میشود: سوگ، تنهایی، میل به شروع دوباره، فریب عاطفی و دشواری دیدن دیگری بهعنوان فردی مستقل. اما پراکندگی روایت باعث میشود همهٔ این مضمونها به یک اندازه پرورده نشوند. بعضی شخصیتهای پیرامونی بیشتر کارکردی برای پیشبردن یا بازتابدادن حال نیکی دارند تا آنکه زندگی و انگیزههای مستقلی پیدا کنند.
در نتیجه، جهان فیلم گاهی کوچکتر از ظرفیت موضوعش به نظر میرسد. ناهمواریها به منطق رفتارها نیز سرایت میکند. تصمیمهای نیکی قابل فهماند، اما همیشه بهطور طبیعی از صحنههای پیشین بیرون نمیآیند؛ برخی گذارها ناگهانیاند و بعضی موقعیتها با گفتوگویی اندکی صریحتر میتوانستند قانعکنندهتر شوند.
همین مسئله از وزن اخلاقی رابطه میکاهد: فیلم از مخاطب میخواهد به پیچیدگی انتخاب نیکی توجه کند، اما گاهی فرصت کافی نمیدهد تا ریشهٔ آن انتخابها را با دقت ببیند. پایان نیز ممکن است برای بخشی از تماشاگران از نظر عاطفی یا روایی به اندازهٔ کافی رضایتبخش نباشد؛ نکتهای که بدون ورود به جزئیات داستان میتوان گفت، حاصل فاصلهٔ میان وعدهٔ پرکشش ایده و پرداخت ناهموار آن است.
« اما پراکندگی روایت باعث میشود همهٔ این مضمونها به یک اندازه پرورده نشوند. »
جمعبندی
جمعبندی «چهرهٔ عشق» فیلمی است که بیش از هر چیز با بازی آنته بنینگ و فضای آرام و تلخش در ذهن میماند. فرض مرکزی آن کنجکاویبرانگیز است و امکان میدهد دربارهٔ مرز میان عشق به یک انسان و دلبستگی به خاطرهای قدیمی بیندیشیم. اد هریس و رابین ویلیامز نیز در کنار بنینگ به فیلم حضوری انسانی میبخشند، هرچند بار عاطفی روایت عمدتاً بر دوش شخصیت نیکی است.
در برابر این امتیازها، ریتم کند، بخشهای کمپرداخت و تصمیمهایی که گاه به اندازهٔ کافی باورپذیر نیستند، مانع از آن میشوند که ایده به اثری کاملاً منسجم تبدیل شود. فیلم برای تماشاگرانی مناسبتر است که از درامهای عاشقانهٔ بالغ، کمحادثه و اندوهمحور استقبال میکنند و حاضرند ضعفهای روایی را در برابر بازیهای ظریف و حالوهوای مالیخولیایی آن نادیده بگیرند.
اثر نه تصویری ساده از عشق ازدسترفته عرضه میکند و نه کاوشی بینقص در سوگ؛ اما در بهترین لحظاتش، پرسشی ماندگار پیش میکشد: برای دوستداشتن دیگری، آیا باید نخست از تصویر خودمان از او فاصله بگیریم؟
« جمعبندی «چهرهٔ عشق» فیلمی است که بیش از هر چیز با بازی آنته بنینگ و فضای آرام و تلخش در ذهن میماند. »



ثبت دیدگاه