نقد و بررسی
نقد روزی که او میآید (The Day He Arrives) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی که در حلقه میچرخد «The Day He Arrives» فیلمی از Hong Sang-soo است که بهجای پیشبردن قصه در مسیری روشن و خطی، تماشاگر را در رفتوآمدی میان موقعیتهای آشنا قرار میدهد. سونگجون، کارگردانی که مدتی است فیلم نمیسازد، برای دیدار دوستی قدیمی به سئول میآید؛ اما شهر به مقصدی مشخص یا بستری برای ماجرایی بزرگ بدل نمیشود.
او در خیابانها پرسه میزند، با آشنایان روبهرو میشود، به کافه و بار میرود و گفتوگوهایی را از سر میگذراند که گاه بیش از آنکه چیزی را حل کنند، پرسشهای تازهای میسازند. جذابیت فیلم در همین فاصله میان سادگی و ابهام است. آنچه روی سطح میبینیم، مجموعهای از دیدارهای روزمره است؛ اما تکرار آدمها، مکانها و جملهها، این سطح را به چیزی لغزانتر تبدیل میکند.
فیلم از تماشاگر نمیخواهد معمایی را با پاسخ قطعی حل کند؛ بیشتر او را به تماشای شکلگرفتن معنا از برخوردهای معمولی فرامیخواند. همین رویکرد، اثری کمحادثه را به تجربهای کنجکاویبرانگیز بدل میکند. تکرار، حافظه و امکانهای متفاوت ساختار تکرارشونده فیلم نه یک بازی فرمیِ صرف، بلکه راهی برای نگریستن به حافظه و زمان است.
بعضی موقعیتها بازمیگردند، بعضی مواجههها گویی نسخهای تازه از دیداری پیشیناند و گاه تفاوتی کوچک در گفتوگو یا رفتار، برداشت ما از شخصیتها را تغییر میدهد. تماشاگر کمکم درمییابد که تکرار در اینجا به معنای بازگشت دقیق به نقطهای ثابت نیست؛ هر بازگشت، اندکی جابهجایی دارد و همین تفاوت ناچیز میتواند معنای صحنه را دگرگون کند.
« جذابیت فیلم در همین فاصله میان سادگی و ابهام است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ابهام درباره اینکه رویدادها در چند روز جداگانه رخ میدهند یا صورتهای متفاوت یک روزند، بخشی از معماری فیلم است. برف، مکانهای آشنا و برخوردهای کموبیش مشابه نشانههایی میدهند، اما فیلم برای رفع تردید شتابی ندارد. این انتخاب ممکن است برخی تماشاگران را سردرگم کند؛ در عوض، فضای معلقی میسازد که با وضعیت خود سونگجون همخوان است: مردی که نه کاملاً از گذشته فاصله گرفته و نه برنامهای روشن برای آینده دارد.
زمان در جهان او بیشتر چیزی است که در آن سرگردان میشود تا مسیری که به مقصدی معلوم میرسد. پژوهشهایی درباره فیلم نیز بر همین تکرارها و آشفتگی زمانی بهعنوان عناصر اصلی ساختارش تأکید کردهاند. سونگجون؛ مردی میان تصمیم و تعلل سونگجون شخصیتی است که برای فهمیدنش باید به مکثها و طفرهرفتنهایش توجه کرد، نه فقط به گفتههایش.
او درباره کار و زندگی خود حرف میزند، اما کلامش همیشه به تصمیمی روشن منتهی نمیشود. گاه میل دارد نزد دیگران پذیرفته شود و گاه با بیحوصلگی از همان ارتباطها فاصله میگیرد. رفتارهایش در موقعیتهای اجتماعی، ترکیبی از خودنمایی، خجالت، میل به صمیمیت و عقبنشینی است؛ ترکیبی که او را نه قهرمانی جذاب و مسلط، بلکه انسانی آشنا و آسیبپذیر میکند.
فیلم نیز او را با داوری صریح معرفی نمیکند. تماشاگر ناچار است از میان حرفهای پراکنده، برخوردهای اجتماعی و واکنشهایش تصویری بسازد. در همین فاصله، پرسشی ظریف شکل میگیرد: آیا او واقعاً به دنبال دیدار و نزدیکی است، یا صرفاً میخواهد از تنهایی خود لحظهای فاصله بگیرد؟ پاسخ یکدستی برای این پرسش داده نمیشود، و بهتر هم هست که داده نشود؛ زیرا تناقضهای شخصیت، بخشی از حقیقت او هستند.
« برف، مکانهای آشنا و برخوردهای کموبیش مشابه نشانههایی میدهند، اما فیلم برای رفع تردید شتابی ندارد. »
شخصیتها و اجرا
گفتوگو و طنزِ ناراحتی اجتماعی گفتوگوها در فیلم حالتی طبیعی و گاه بیقرار دارند. آدمها به هم نزدیک میشوند، اما بهندرت آنچه را واقعاً در ذهن دارند بیپرده بیان میکنند. مکالمه از موضوعی معمولی آغاز میشود، به خاطره یا سوءتفاهمی میرسد و ناگهان سکوتی میان جملهها جا خوش میکند.
طنز فیلم نیز بیشتر از همین شکافها پدید میآید: از جدیگرفتن موقعیتی که اندکی مضحک است، از اعتمادبهنفسی که دوام نمیآورد یا از تلاش شخصیتها برای اینکه رفتارشان را عادی جلوه دهند. این طنز، تندی یا تحقیر ندارد. فیلم شخصیتهایش را به مضحکهای ساده تقلیل نمیدهد؛ بهجای آن، با دقتی آرام نشان میدهد که چگونه آدمها در برابر دیگران نقش بازی میکنند و گاهی خودشان هم در باورکردن آن نقشها دچار تردید میشوند.
نوشیدن و معاشرتهای طولانی نیز بهانهای برای حرکت ناگهانی داستان نیستند؛ بیشتر موقعیتهاییاند که در آنها احتیاطهای روزمره سست میشود و ضعفها یا میلهای پنهان فرصت بروز پیدا میکنند. اجراهای گروهی و سیاهوسفیدِ معنادار Yoo Jun-sang با بازی کمادعا، بیقراری درونی سونگجون را از خلال تغییرات کوچک منتقل میکند.
حضور او برای فیلم محوری است، اما بازیگران دیگر نیز جهان اجتماعی اثر را میسازند: هر شخصیت با ریتم و شیوه گفتوگوی خود وارد میشود و رابطهها را از حالت گفتوگوهای صرفاً توضیحی بیرون میآورد. بازی گروهی باورپذیر است، زیرا آدمها کمتر به نظر میرسد که برای انتقال اطلاعات داستانی حرف بزنند؛ بیشتر چنین حس میشود که در حال معاشرت، تردید، جلب توجه یا پنهانکردن شرمندگیاند.
« گفتوگو و طنزِ ناراحتی اجتماعی گفتوگوها در فیلم حالتی طبیعی و گاه بیقرار دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تصویربرداری سیاهوسفید نیز پوششی تزئینی نیست. تضاد نور و سایه، کوچههای زمستانی و فضاهای داخلی را از رنگهای روزمره خالی میکند و به پرسههای سونگجون حالوهوایی ذهنی میبخشد. شهر همچنان واقعی و قابلشناسایی است، اما در عین حال اندکی از زمان عادی فاصله میگیرد؛ گویی مکانها بیش از آنکه مقصد باشند، ایستگاههایی در گردش حافظهاند.
ترکیب این تصویر آرام با حرکت محدود دوربین و قاببندیهای سنجیده، به ریتم تأملی فیلم شکل میدهد. ریتم کند و ابهامی که میتواند فاصله بیندازد ویژگیهایی که فیلم را خاص میکنند، ممکن است برای برخی تماشاگران به مانع تبدیل شوند. تکرار صحنهها و جملهها، بهویژه اگر کسی منتظر پیشرفت آشکار داستان باشد، میتواند ریتم را یکنواخت یا بیش از اندازه کند جلوه دهد.
فیلم عمداً لحظات را طولانی میکند و از توضیح صریح پرهیز دارد؛ اما این صبر همیشه به یک اندازه ثمربخش نیست. گاه بازگشت یک موقعیت، لایه تازهای میگشاید و گاه ممکن است تماشاگر احساس کند فیلم درجا میزند. ابهام زمانی نیز هم فرصتی برای مشارکت ذهنی است و هم منبع سردرگمی. بعضی مخاطبان از اینکه فیلم مرز میان خاطره، تکرار و رویداد واقعی را روشن نمیکند لذت میبرند؛ برخی دیگر ممکن است این بیپاسخی را مانعی برای درگیری عاطفی بدانند.
پایان اثر نیز با همان خویشتنداری روایی پیش میرود و همه پرسشها را به نتیجهای بسته نمیرساند. این ویژگی با جهان فیلم سازگار است، هرچند میتواند حس ناتمامی برجای بگذارد. مهم آن است که ابهام را نه الزاماً نشانه ژرفا، بلکه بخشی از روش فیلم بدانیم: روشی که گاه بینش میآفریند و گاه مخاطب را در فاصله نگه میدارد.
« تصویربرداری سیاهوسفید نیز پوششی تزئینی نیست. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «The Day He Arrives» فیلمی درباره رخدادهای بزرگ نیست؛ درباره آن لحظههای کوچکی است که در آنها آدمها برای خود و دیگران معنایی میسازند، سپس در همان معنا تردید میکنند. تکرار، گفتوگوهای روزمره، طنز خشک، بازیهای طبیعی و تصویر سیاهوسفید، همگی به ساختن جهانی کمک میکنند که در آن گذشته پیوسته در اکنون سر برمیآورد، بیآنکه بتوان آن را به توضیحی قطعی فروکاست.
این اثر بیش از آنکه پاسخ بدهد، شیوه دیدن را تغییر میدهد: برخوردی معمولی را دوباره به یاد میآورد، تفاوتی کوچک را برجسته میکند و از تماشاگر میخواهد خودش میان لحظهها پیوندی بیابد. برای مخاطبی که با ریتم آهسته و روایت باز کنار میآید، فیلم تجربهای آرام اما ماندگار است؛ برای کسی که انتظار داستانی پرشتاب و گرهگشایی روشن دارد، ممکن است بیش از اندازه دور و تکرارشونده جلوه کند.
قدرت آن در همین انتخاب بیتعارف است: زندگی را نه بهصورت مسیری منظم، بلکه چون رشتهای از دیدارهای ناقص، بازگشتها و امکانهای ناتمام به تصویر میکشد.



ثبت دیدگاه