نقد و بررسی
نقد ماجراجویی در ترینیداد (Affair in Trinidad) | 1952
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به قلمرو آشنا «ماجرایی در ترینیداد» ساختهٔ وینسنت شرمن، فیلمی نوآر و معمایی است که از همان آغاز بر دو نیروی اصلی خود تکیه میکند: حضور پردرخشش ریتا هیورث و سازوکار رازآلود قتلی که گذشتهٔ شخصیتها را به شبکهای از فریب و جاسوسی پیوند میزند. فیلم، پس از چند سال دوری هیورث از پرده، او را بار دیگر در کنار گلن فورد قرار میدهد؛ بازیگری که پیشتر در «گیلدا» نیز همبازی او بود.
همین بازگشت، درونمایهای بیرون از داستان هم به فیلم میبخشد: گویی اثر میخواهد جادوی همکاری پیشین را احضار کند و تماشاگر را به فضایی آشنا بازگرداند. اما این آشنایی هم امتیاز فیلم است و هم محدودیتش. «ماجرایی در ترینیداد» به جای آنکه کاملاً از الگوی پیشین فاصله بگیرد، بارها به همان جاذبهها و همان مناسبات عاطفی تکیه میکند.
داستانی میان سوگواری و سوءظن کریس امری، خواننده و رقصندهٔ یک کلوپ شبانه، با خبر مرگ همسرش وارد وضعیتی میشود که اندوه شخصی را به پرسش جنایی بدل میکند. برادرشوهرش، استیو، در پی کشف حقیقت است و تحقیقات آنها به مردی مرموز و ارتباطهایی فراتر از یک قتل ساده میرسد. فیلم بیآنکه از همان ابتدا همهٔ پاسخها را آشکار کند، مخاطب را میان چند امکان نگه میدارد: چه کسی حقیقت را پنهان میکند، چه کسی در پی دستکاری دیگران است و کریس تا چه اندازه میتواند به نزدیکانش اعتماد کند؟
این چارچوب برای یک تریلر نوآر ظرفیتهای فراوانی دارد. سوگ، میل به دانستن و کشش عاطفی میتوانند درهم تنیده شوند و هر انتخاب را مشکوک جلوه دهند. فیلم در لحظات بهترش از همین همنشینی سود میبرد: تحقیق صرفاً کاری پلیسی نیست، بلکه راهی است برای سنجیدن وفاداری، میل و قدرت. با این همه، روایت همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی خود منسجم نیست.
« اما این آشنایی هم امتیاز فیلم است و هم محدودیتش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گاه اطلاعات تازه نه از دل کنش شخصیتها، بلکه به اقتضای پیشرفت معما وارد میشود؛ ازاینرو برخی پیوندهای داستانی بیش از آنکه ناگزیر به نظر برسند، ابزاری برای رساندن قصه به موقعیت بعدیاند. فضای بصری و جغرافیای راز سیاهوسفید بودن تصویر به فیلم حالوهوایی سرد و دوپهلو میدهد؛ جهانی که در آن چهرهها، اتاقها و فضاهای عمومی میتوانند همزمان پناهگاه و دام باشند.
جوزف واکر با استفاده از تضاد نور و سایه، محیطی میسازد که به سنت نوآر وفادار است، بیآنکه صرفاً به تقلید ظاهری بسنده کند. چهرهٔ کریس در این قابها اهمیت ویژهای دارد: نور بر او مینشیند، اما روشنایی الزاماً به معنای شفافیت نیست. در این فیلم، زیبایی و ابهام اغلب در یک تصویر جمع میشوند.
ترینیداد نیز در ظاهر، امکان فاصلهگرفتن از شهرهای آشنای فیلم نوآر را فراهم میکند. گرمای اقلیم و محیط کلوپ شبانه میتوانند بهجای خیابانهای تاریک، بستر تعلیق باشند. بااینحال، فیلم بیشتر از آنکه جغرافیای محلی را به نیرویی دراماتیک بدل کند، از آن بهعنوان پسزمینهای جذاب برای ماجرایی بینالمللی بهره میگیرد.
در نتیجه، مکان گاه رنگ و حال میآفریند، اما کمتر در منطق شخصیتها و سرنوشت داستان دخالت میکند. این فاصله میان ظرفیت مکانی و استفادهٔ روایی از آن، یکی از فرصتهای نیمهتمام فیلم است. ریتا هیورث؛ ستارهای که قاب را تصاحب میکند هیورث در نقش کریس، مرکز ثقل عاطفی و بصری اثر است. او به شخصیتی که میتوانست صرفاً موضوع تحقیق دیگران باشد، نوعی اراده و حضور میبخشد.
« چهرهٔ کریس در این قابها اهمیت ویژهای دارد: نور بر او مینشیند، اما روشنایی الزاماً به معنای شفافیت نیست. »
شخصیتها و اجرا
کریس هم آسیبپذیر است و هم میکوشد موقعیت خود را بفهمد؛ میان اندوه و احتیاط حرکت میکند و در برابر نگاههای مردانهٔ پیرامونش، کاملاً به تصویری منفعل فروکاسته نمیشود. بااینحال، فیلم بارها به کاریزمای ستارهای هیورث تکیه میکند و گاهی فرصت کمتری برای پرداختن به پیچیدگی درونی شخصیت باقی میگذارد.
دو صحنهٔ رقص، از برجستهترین لحظههای فیلماند. این اجراها فقط وقفههایی سرگرمکننده در مسیر معما نیستند؛ آنها نشان میدهند کریس چگونه در برابر نگاه تماشاگران و مردان حاضر در کلوپ، نقش عمومی خود را میسازد. رقص، هم نمایش است و هم راهی برای هدایت توجه دیگران. همین دوگانگی با فضای فیلم هماهنگ است: در جهانی که همه چیزی را پنهان میکنند، اجرا میتواند هم پوشش باشد و هم افشاگری.
صدای آواز هیورث در فیلم دوبله شده است، اما حضور بدنی و تسلط او بر قاب، همچنان نیروی اصلی این صحنههاست. گلن فورد و مناسبات عاطفی گلن فورد در نقش استیو، نقطهٔ مقابل کریس است: او با شدت و بدگمانی پیش میرود و رابطهاش با زنِ برادرِ ازدسترفتهاش را نمیتوان از مأموریت کشف حقیقت جدا کرد.
فیلم از این نزدیکی، تنشی عاطفی میسازد که قرار است در کنار خطر بیرونی، تعلیق را افزایش دهد. فورد برای نقش، خشونت فروخورده و نوعی بیقراری به ارمغان میآورد؛ حضوری که در برابر آرامش حسابشدهٔ الکساندر اسکربی در نقش مکس فابیان، تضاد مناسبی پدید میآورد. اما این کشمکش عاطفی گاهی بیش از آنکه از شخصیتپردازی دقیق بجوشد، به قراردادهای ملودرام نزدیک میشود.
« دو صحنهٔ رقص، از برجستهترین لحظههای فیلماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رابطهها با سرعتی شکل میگیرند که همیشه مجال کافی برای باورپذیری ندارند و انگیزهها نیز گاه زیر فشار نیاز فیلم به ایجاد سوءظن تغییر جهت میدهند. در نتیجه، بازیگران میتوانند موقعیتها را زنده کنند، اما متن همیشه پشتوانهٔ کافی برای ظرافتهای اجراییشان فراهم نمیآورد. بهترین لحظهها زمانیاند که نگاه، مکث یا فاصلهٔ میان شخصیتها بیش از گفتوگو معنا میسازد.
معمایی پرکشش، اما نه همیشه متقاعدکننده فیلم در نگهداشتن علاقهٔ مخاطب مهارت دارد. شخصیتهای مشکوک، انگیزههای پنهان و پیوند جاسوسی با قتل، داستان را از یک ملودرام خانوادگی ساده فراتر میبرند. معما بهتدریج ابعادی بزرگتر پیدا میکند و کریس را در موقعیتی میگذارد که دانستن حقیقت میتواند خطرناکتر از ناآگاهی باشد.
این گذار، به فیلم انرژی میدهد و اجازه نمیدهد سوگواری آغازین، تمام فضای روایت را در اختیار بگیرد. بااینحال، مسیر کشف حقیقت گاه آشفته و نامحتمل جلوه میکند. برخی اطلاعات درست هنگامی پدیدار میشوند که روایت به آنها نیاز دارد و برخی شخصیتها نیز بیش از آنکه بر پایهٔ انگیزهای روشن عمل کنند، برای جابهجایی مهرههای معما به حرکت درمیآیند.
این ضعف بهویژه در جمعبندی اثر محسوس است: فیلم میکوشد رشتههای گوناگون را به هم گره بزند، اما نتیجه به اندازهٔ کافی از دل مسیر پیشین رشد نمیکند. پایانبندی، بدون آنکه لازم باشد جزئیاتش آشکار شود، از نظر اقناع دراماتیک به پای تعلیق میانهٔ فیلم نمیرسد. سایهٔ «گیلدا» و مسئلهٔ تازگی مقایسه با «گیلدا» اجتنابناپذیر است؛ نه فقط بهسبب حضور دوبارهٔ هیورث و فورد، بلکه بهدلیل شباهت در بهرهگیری از جذابیت ستارهای، تنش میان زن و مرد و رازهایی که روابط را تیره میکنند.
« بهترین لحظهها زمانیاند که نگاه، مکث یا فاصلهٔ میان شخصیتها بیش از گفتوگو معنا میسازد. »
قوتها و کاستیها
«ماجرایی در ترینیداد» در پی بازآفرینی بخشی از همان کشش است، اما کمتر به شخصیتها یا موقعیتهای خود هویت مستقل میدهد. افزون بر این، داستان از الگوهای آشنای تریلرهای جاسوسی و ملودرامهای معمایی نیز وام میگیرد. حاصل، فیلمی است که عناصرش سرگرمکنندهاند، اما ترکیب آنها کمتر غافلگیرکننده است.
این شباهت را نباید تنها نقصی بیرونی دانست؛ خود فیلم انگار از آن آگاه است و جذابیتش را تا حد زیادی بر بازگشت به زوج محبوب و تصویر نمادین هیورث بنا میکند. تماشاگرانی که برای دیدن دوبارهٔ این دو بازیگر و فضای پرزرقوبرق نوآر به سراغ اثر میروند، احتمالاً پاداشی دریافت میکنند. اما اگر انتظار روایتی با ساختاری تازه یا شخصیتی کاملاً متفاوت داشته باشند، فیلم کمتر از آنچه وعده میدهد برآوردهشان میکند.
جمعبندی «ماجرایی در ترینیداد» اثری خوشتماشا و خوشفضا است که جذابیت اصلیاش را از تصویر سیاهوسفید، موسیقی و رقص، و حضور نافذ ریتا هیورث میگیرد. وینسنت شرمن معمایی میچیند که برای مدتی مخاطب را درگیر نگه میدارد و رابطهٔ کریس و استیو را با سوگ و سوءظن درهم میآمیزد. اما روایت در پیوند دادن سرنخها و آمادهسازی جمعبندی، لغزشهایی دارد و شباهتش به آثار پیشین، بهویژه «گیلدا»، مانع از آن میشود که کاملاً به هویت مستقل خود برسد.
ارزش فیلم بیش از آنکه در معمای بینقصش باشد، در حالوهوا، ستارهمحوری و لحظههایی است که هیورث با حضور خود به صحنه جان میدهد.
« افزون بر این، داستان از الگوهای آشنای تریلرهای جاسوسی و ملودرامهای معمایی نیز وام میگیرد. »



ثبت دیدگاه