نقد و بررسی
نقد عزیزِ خودم (To Dear Myself) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
داستانی درباره بهای بزرگشدن «To Dear Myself» در آغاز وعدهٔ درامی شهری و واقعگرا را میدهد: سه زن در میانهٔ فشارهای شغلی، عاطفی و خانوادگی میکوشند در شهری پرشتاب برای خود جایگاهی بسازند. لی سییو، گو شیائولینگ و ژانگ ژیژی هر یک تصویری متفاوت از زندگی مطلوب دارند؛ یکی بلندپرواز و متمرکز بر پیشرفت کاری است، دیگری در جستوجوی عشق و امنیت عاطفی، و سومی خواهان آرامش و ثبات.
همین تفاوتها به مجموعه امکان میدهد تجربههای گوناگونی از زنانگی و بزرگسالی را کنار هم قرار دهد، بیآنکه از همان ابتدا یکی را معیار درست زندگی معرفی کند. جذابیت اولیهٔ سریال در همین نزدیکی به زندگی معمولی است. مسئلهها از جنس بحرانهای فراطبیعی یا دسیسههای دور از ذهن نیستند؛ بیکاری، رقابت در محیط کار، فرسودگی رابطه، خیانت و اضطراب گذر زمان، زندگی شخصیتها را شکل میدهند.
مجموعه در بخشهای آغازین بهخوبی نشان میدهد که تصمیمهای روزمره چگونه زیر فشار پول، منزلت اجتماعی و انتظارات دیگران تغییر میکنند. با این حال، واقعگرایی صرفاً با انباشتن دشواریها به دست نمیآید؛ برای آنکه تلخیها معنا پیدا کنند، روایت باید میان رخدادها و دگرگونی شخصیتها پیوندی روشن برقرار سازد.
«To Dear Myself» همیشه از پس این کار برنمیآید. سه زن و سه تصور از خوشبختی سه شخصیت اصلی، در ظاهر، سه مسیر مستقل دارند؛ اما پرسش مشترکشان این است که چگونه میتوان میان خواستهٔ شخصی و نقشی که جامعه برایشان تعیین کرده، تعادل برقرار کرد. لی سییو موفقیت حرفهای را جدی میگیرد و حاضر نیست بهسادگی آن را قربانی رابطه کند.
« جذابیت اولیهٔ سریال در همین نزدیکی به زندگی معمولی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
گو شیائولینگ با مسئلهٔ سن و انتظار برای یافتن شریک مناسب روبهروست؛ نگرانیای که نشان میدهد چگونه معیارهای اجتماعی میتوانند حتی انتخابهای خصوصی را به مسابقهای فرساینده بدل کنند. ژانگ ژیژی، در آغاز، بیش از هر چیز به زندگی آرام خانوادگی دل بسته است، اما این تصور با آشکارشدن دشواریهای زندگی زناشوییاش به آزمونی سخت کشیده میشود.
نقطهٔ قوت این طراحی آن است که شخصیتها تنها به نمادهای سادهٔ «زن شاغل»، «زن عاشق» یا «مادر خانواده» تقلیل نمییابند. هرکدام همزمان خواهان امنیت و استقلالاند و همین تناقضها گاه تصمیمهایشان را پیچیده و حتی ناخوشایند میکند. سریال از مخاطب نمیخواهد همهٔ رفتارهای آنان را تأیید کند؛ گاهی کافی است بفهمیم چه ترس یا فشاری پشت انتخابشان قرار دارد.
اما این فهم در همهٔ خطوط داستانی به یک اندازه حاصل نمیشود. برخی تغییرها بهجای آنکه از دل تجربههای پیشین برآیند، ناگهانی به نظر میرسند و فاصلهای میان شخصیت و مخاطب ایجاد میکنند. رابطهها؛ میدان کشمکش و سوءتفاهم درام عاطفی مجموعه صرفاً بر دلباختگی تکیه ندارد؛ رابطهها در برابر بیکاری، جاهطلبی، تفاوت طبقاتی، اعتماد و توقعهای ناگفته قرار میگیرند.
رابطهٔ لی سییو با دوستپسرش نمونهای از کشاکش میان عشق و استقلال است. وقتی یکی از دو نفر در مسیر شغلی خود دچار لغزش میشود، پرسش اصلی فقط این نیست که آیا دیگری دوستش دارد یا نه؛ مسئله این است که هر دو چه تصوری از حمایت، برابری و اتکا به یکدیگر دارند. این ظرفیت دراماتیک در ابتدای کار قابلتوجه است، زیرا بحران شغلی را از قلمرو اقتصاد به درون رابطه میآورد.
« هرکدام همزمان خواهان امنیت و استقلالاند و همین تناقضها گاه تصمیمهایشان را پیچیده و حتی ناخوشایند میکند. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، بخشی از تنشها بهجای آنکه از گفتوگو و تحول تدریجی شخصیتها ساخته شوند، با سوءتفاهم یا تصمیمهای ناگهانی پیش میروند. در نتیجه، گاهی رفتار شخصیتها بیش از آنکه حاصل مسیری روانشناختی باشد، ابزاری برای حرکتدادن قصه به نظر میرسد. خطوط عاطفی نیز در مقاطعی آنقدر شاخهشاخه میشوند که توجه مخاطب از پرسشهای مرکزی منحرف میشود.
این آشفتگی بهویژه وقتی محسوس است که سریال چند رابطه را همزمان پیش میبرد، اما برای همهٔ آنها فرصت برابر جهت پرداخت و نتیجهگیری فراهم نمیکند. کار و زندگی روزمره؛ بهترین زمین روایی سریال بخشهای مربوط به محیط کار از عناصر مؤثر مجموعهاند، زیرا جاهطلبی حرفهای را نه یک آرزوی انتزاعی، بلکه تجربهای پرهزینه و فرساینده نشان میدهند.
لی سییو با رقابت، بازیهای سازمانی و فشار برای اثبات توانایی خود روبهروست؛ در سوی دیگر، از دستدادن شغل برای مردان قصه فقط کاهش درآمد نیست، بلکه ضربهای به تصویر آنان از ارزشمندی و استقلال خویش نیز محسوب میشود. سریال در این بخشها نشان میدهد که موفقیت شغلی میتواند هم مایهٔ قدرت باشد و هم سرچشمهٔ تنهایی.
جزئیات روزمره نیز به جهان داستان بافتی آشنا میبخشند. رفتوآمد، گفتوگوهای کاری و نگرانیهای مالی، فضای شهری را از پسزمینهای تزئینی به نیرویی مؤثر در زندگی شخصیتها بدل میکنند. مشکل آنجاست که همین محور گاه بیش از اندازه امتداد مییابد. موضوعهایی که میتوانستند با چند صحنهٔ دقیق و معنادار روشن شوند، در بخشهایی به مذاکرات و کشمکشهای طولانی تبدیل میشوند.
« خطوط عاطفی نیز در مقاطعی آنقدر شاخهشاخه میشوند که توجه مخاطب از پرسشهای مرکزی منحرف میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تکرار فشارها، بدون آنکه هر بار شناخت تازهای از شخصیت یا موقعیت به دست دهد، از نیروی درام میکاهد و ریتم را کند میکند. بازیها و لحظههای عاطفی بازیگران در ایجاد لحظههای اثرگذار سهم مهمی دارند. در بهترین صحنهها، واکنشهای کوچک—مکث، نگاه یا تردیدی که در کلام آشکار نمیشود—بار عاطفی رابطهها را منتقل میکند.
این ظرافت برای درامی که بخش بزرگی از کشمکش خود را در زندگی روزمره میجوید، اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا احساسات شخصیتها همیشه در قالب اعترافهای پرشور بیان نمیشوند. گاه بازیها به مخاطب امکان میدهند میان آنچه فرد میگوید و آنچه واقعاً از آن هراس دارد، فاصلهای را تشخیص دهد. بااینهمه، کیفیت اجرا بهتنهایی نمیتواند ضعفهای ساختاری را جبران کند.
وقتی شخصیتپردازی ناپیوسته است یا مسیر داستان بهسرعت تغییر میکند، حتی بازی قابلقبول نیز برای حفظ انسجام عاطفی کافی نیست. پارهای از لحظههای تأثیرگذار بهسبب آمادگی بازیگران و نیروی موقعیت در ذهن میمانند، اما میان این لحظهها و روند کلی روایت همیشه پیوندی محکم برقرار نمیشود.
حاصل، تجربهای است که گاه از نظر احساسی درگیرکننده و گاه از نظر دراماتیک پراکنده است. ریتم، پراکندگی و فرسودگی روایت طولانیبودن روایت به مجموعه فرصت میدهد زندگی شخصیتها را در امتداد زمان دنبال کند، اما همین فرصت به خطری جدی بدل میشود. برخی بحرانها بارها با صورتهای نزدیک به هم بازمیگردند، بیآنکه پیامدشان هر بار تغییر محسوسی در مناسبات یا خودشناسی شخصیتها ایجاد کند.
« بازیها و لحظههای عاطفی بازیگران در ایجاد لحظههای اثرگذار سهم مهمی دارند. »
قوتها و کاستیها
در چنین لحظاتی، کشآمدن قصه نه حس استمرار زندگی، بلکه احساس توقف را به وجود میآورد. مخاطب ممکن است همچنان بخواهد بداند سرنوشت شخصیتها چه میشود، اما این کنجکاوی الزاماً به معنای جذابماندن هر قسمت نیست. پراکندگی خطوط داستانی نیز مسئله را تشدید میکند. سریال میان کار، عشق، خانواده و بحرانهای شخصی جابهجا میشود، اما همهٔ این عناصر همواره در خدمت یک مضمون مشترک قرار نمیگیرند.
برخی مسیرها بهخوبی با موضوع رشد فردی پیوند میخورند؛ برخی دیگر چنان مستقل و کمپرداخت میمانند که گویی به مجموعهای دیگر تعلق دارند. نتیجه، روایتی است با مواد خام فراوان و لحظههایی ارزشمند، اما نه همیشه با معماریای که این مواد را به تجربهای یکپارچه تبدیل کند. پایانبندی و مسئلهٔ جمعبندی پایانبندی، بیآنکه لازم باشد جزئیات آن آشکار شود، از مهمترین نقاط ضعف تجربهٔ کلی است.
مجموعه پس از صرف زمان فراوان برای طرح بحرانها، در بستن بعضی مسیرها شتابزده به نظر میرسد. شماری از پرسشهای عاطفی و روایی پاسخ یا پرداختی متناسب با اهمیتی که پیشتر یافتهاند دریافت نمیکنند. از همین رو، پایان ممکن است بهجای حس فرود و تکمیل، احساس ناتمامی بر جای بگذارد؛ گویی روایت برای جمعکردن رشتههای متعدد خود فرصت کافی نداشته است.
البته پایان تلخ یا مبهم بهخودیخود نقص نیست. گاهی ناتمامماندن بخشی از زندگی شخصیتها با جهانبینی اثر سازگار است؛ اما در اینجا مسئله بیش از تلخی، ناهماهنگی میان حجم انتظار و میزان جمعبندی است. وقتی درام بارها مخاطب را به سرمایهگذاری عاطفی دعوت میکند، لازم است دستکم برای مسیرهای اصلی نوعی نتیجهگیری فراهم آورد؛ حتی اگر آن نتیجهگیری قطعی یا خوشایند نباشد.
« در چنین لحظاتی، کشآمدن قصه نه حس استمرار زندگی، بلکه احساس توقف را به وجود میآورد. »
جمعبندی
جمعبندی «To Dear Myself» با شروعی امیدوارکننده و نگاهی به کار، عشق، دوستی و فشارهای زندگی شهری، مواد لازم برای درامی واقعگرا و چندلایه را در اختیار دارد. سه شخصیت زن اصلی، هر یک امکان طرح پرسشی متفاوت دربارهٔ موفقیت و خوشبختی را فراهم میکنند و بعضی بازیها نیز به لحظههای عاطفی مجموعه عمق میبخشند.
اما کشدارشدن روایت، پراکندگی مسیرها و جمعبندی شتابزده مانع از آن میشوند که این ظرفیتها به اثری منسجم تبدیل شوند. حاصل، مجموعهای نابرابر است: در بخشهایی صمیمی و درگیرکننده، و در بخشهایی خستهکننده و نامطمئن در هدایت قصه. برای تماشاگرانی که به درامهای روزمره و شخصیتهای خاکستری علاقه دارند، لحظههایی برای تأمل و همدلی در آن یافت میشود؛ اما کسانی که انسجام روایی و فرجام دقیق را ضروری میدانند، احتمالاً از فاصلهٔ میان وعدهٔ آغازین و نتیجهٔ نهایی ناخرسند خواهند ماند.
« حاصل، مجموعهای نابرابر است: در بخشهایی صمیمی و درگیرکننده، و در بخشهایی خستهکننده و نامطمئن در هدایت قصه. »

ثبت دیدگاه