نقد و بررسی
نقد برف های کلیمانجارو (The Snows of Kilimanjaro) | 1952
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان خاطره و احتضار «برفهای کلیمانجارو» از موقعیتی ساده اما بالقوه نیرومند آغاز میشود: هری استریت، نویسندهای گرفتار عفونتی مرگبار در آفریقا، در انتظار نجات و در آستانهٔ مرگ، به گذشتهاش بازمیگردد. اکنونِ داستان، با سکون و اضطراب اردوگاه، در برابر خاطراتی قرار میگیرد که از رابطهها، سفرها و انتخابهای پیشین او پرده برمیدارند.
این تقابل قرار است پرسشی بنیادی بسازد: انسانی که فرصت بازنگری در زندگیاش یافته، با کدام حسرتها و شکستهای خود روبهرو میشود؟ فیلمِ هنری کینگ اقتباسی آزاد از داستان کوتاه ارنست همینگوی است؛ اقتباسی که دامنهٔ روایت را گسترش میدهد و بخشهای تازهای به جهان هری میافزاید. این گسترش، از یک سو امکان میدهد گذشتهٔ شخصیت را در قالب ملودرامی عاشقانه و ماجراجویانه بپروراند، و از سوی دیگر، تمرکز محدود و فشردهٔ داستان مبدأ را کمرنگ میکند.
فیلم در نتیجه میان چند گرایش در حرکت است: تأملی دربارهٔ عمر تلفشده، داستانی دربارهٔ عشق، و ماجرایی در پهنهٔ طبیعت آفریقا. این آمیزه گاهی جذاب است، اما همیشه به وحدتی استوار نمیرسد. ساختار خاطرهها؛ نیروی روایت و مانع آن خاطره در این فیلم صرفاً وسیلهای برای ارائهٔ اطلاعات نیست؛ هری با بازگشت ذهنی به گذشته میکوشد بفهمد چه چیزهایی او را به مردی بدل کردهاند که اکنون در برابر مرگ قرار گرفته است.
بااینحال، رفتوآمدهای پیدرپی میان زمانها، به جای آنکه همواره بر تنش بیفزایند، گاه رشتهٔ داستان را از دست مخاطب خارج میکنند. هر بار که فیلم در وضعیت دشوار اردوگاه به نقطهای بحرانی نزدیک میشود، خاطرهای تازه مسیر را عوض میکند و ضرباهنگ دوباره از نو شکل میگیرد. مشکل نه در اصل استفاده از فلاشبک، بلکه در میزان و کارکرد آن است.
« این آمیزه گاهی جذاب است، اما همیشه به وحدتی استوار نمیرسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازگشت به گذشته زمانی مؤثر است که هر بخش، تصویری تازه از شخصیت بسازد یا معنای اکنون را دگرگون کند. در «برفهای کلیمانجارو»، برخی یادآوریها چنین نقشی دارند، اما بعضی دیگر بیشتر شبیه فصلهایی جداگانهاند که به پیکرهٔ اصلی پیوند محکمی نمییابند. حاصل، روایتی است که گاه احساس میشود همزمان چند داستان را آغاز میکند، بیآنکه همه را با نیرویی برابر به پیش ببرد.
هری استریت؛ بازیِ گیرای گریگوری پک گریگوری پک تکیهگاه اصلی فیلم است. او هری را با ترکیبی از وقار، خستگی و تلخی میسازد؛ مردی که اعتمادبهنفسش هنوز در رفتار و گفتار پیداست، اما پشت آن نوعی فرسودگی و نارضایتی پنهان شده است. بازی پک به شخصیت امکان میدهد از قالب نویسندهای صرفاً خودمحور یا قهرمانی صرفاً رنجدیده فراتر برود.
هری هم میتواند جذاب باشد و هم آزاردهنده؛ هم در لحظههایی به همدلی برانگیزد و هم بهسبب رفتارهایش از خود فاصله بگیرد. این دوگانگی از نقاط قوت شخصیتپردازی است، اما فیلم همیشه بهاندازهٔ کافی آن را تحلیل نمیکند. هری گاه چنان سرد و بیملاحظه رفتار میکند که تماشاگر برای همراهی با او به انگیزههایی روشنتر نیاز دارد.
بازی پک، بااینحال، خلأهای متن را تا حدی جبران میکند: حتی وقتی روایت درنگ میکند، حضور او همچنان مرکز توجه را نگه میدارد. او تلخی هری را به نمایش میگذارد، بیآنکه شخصیت را به یک تیپ ساده و یکبعدی تقلیل دهد. زنان و رابطههایی که نابرابر میمانند سوزان هایوارد و آوا گاردنر هر یک به جهان عاطفی فیلم رنگی متفاوت میبخشند.
« بازگشت به گذشته زمانی مؤثر است که هر بخش، تصویری تازه از شخصیت بسازد یا معنای اکنون را دگرگون کند. »
شخصیتها و اجرا
هایوارد در نقش هلن، حضوری محکم و مراقبتگر دارد؛ رابطهٔ او با هری به وضعیت اکنون و شکنندگی جسمانی مرد گره خورده است. گاردنر نیز در قالب سینتیا، با جذابیت و نیرویی پررنگ وارد خاطرات میشود و پیوندی میان گذشتهٔ عاطفی هری و تصویر او از زندگی میسازد. حضور این دو بازیگر از نظر اجرایی چشمگیر است، اما کیفیت رابطهها همیشه به همان اندازه قانعکننده نیست.
یکی از دشواریهای فیلم آن است که میخواهد چند رابطه را در قالب زمانی محدود به تجربههایی تعیینکننده تبدیل کند. در بعضی لحظهها، عاطفه بیشتر اعلام میشود تا آنکه از رفتار و گفتوگوی شخصیتها بهتدریج شکل بگیرد. دیالوگها نیز گاه احساسات مشابهی را تکرار میکنند، بیآنکه رابطه را به مرحلهای تازه ببرند.
از همین رو، برخی پیوندها برای مخاطب مهم جلوه داده میشوند، اما فرصت کافی برای باورپذیرشدن نمییابند. این فاصله میان اهمیت ادعاشده و اثرگذاری واقعی، از ضعفهای محسوس فیلم است. مناظر، رنگ و موسیقی آفریقا در فیلم فقط پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ حضور کوه و طبیعت، یادآور نیرویی بزرگتر از دغدغههای شخصی هری است.
چشماندازها به فیلم شکوهی دیداری میبخشند و در برابر فضای بستهٔ خیمه و وضعیت جسمانی شخصیت، تضادی مؤثر میسازند. طبیعت در اینجا هم زیباست و هم بیاعتنا: منظرهای که میتواند الهامبخش باشد، اما تضمینی برای رهایی یا آرامش به دست نمیدهد. فیلم با بهرهگیری از رنگ و قابهای وسیع، در لحظههایی از روایت صرفاً قصهگویی نمیکند، بلکه حس فاصله و انزوای شخصیت را به تصویر درمیآورد.
« حضور این دو بازیگر از نظر اجرایی چشمگیر است، اما کیفیت رابطهها همیشه به همان اندازه قانعکننده نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی برنارد هرمن نیز در ساختن حالوهوای اثر سهمی مهم دارد. نغمهها به لحظههای عاطفی وزن میدهند و گاه پیوندی میان صحنههای پراکنده ایجاد میکنند. بااینهمه، موسیقی بعضی اوقات بیش از اندازه بر احساس موردنظر تأکید میگذارد؛ بهجای آنکه اجازه دهد تصویر و بازی معنا را منتقل کنند، عاطفه را برای تماشاگر توضیح میدهد.
این شیوه با گرایش ملودراماتیک فیلم سازگار است، اما ممکن است برای مخاطبی که به بیان کمپیرایهتر علاقه دارد، اغراقآمیز به نظر برسد. میان همینگوی و ملودرام هالیوودی فاصلهٔ فیلم با روحیهٔ تلخ و فشردهٔ اثر همینگوی، در انتخابهای روایی و لحن آن آشکار میشود. فیلم عناصر ماجراجویانه و عاشقانه را برجسته میکند و بهجای محدودماندن به وضعیت احتضار و ذهن هری، گذشتهٔ او را به روایتی گستردهتر بدل میسازد.
این تغییر به فیلم امکان میدهد از بازیگران ستاره، مناظر تماشایی و صحنههای عاطفی بهره بگیرد؛ اما در عوض، از ایجاز و ابهام داستان کوتاه فاصله میگیرد. تفاوت میان فرجام فیلم و داستان مبدأ نیز نشان میدهد که اقتباس صرفاً بازآفرینی متن نیست، بلکه انتخابی دربارهٔ نوع جهانبینی اثر است.
لحن فیلم در بخشهایی به سوی تلخی و تأمل میرود، اما همواره در همان مسیر باقی نمیماند. رگههای عاشقانه، موسیقی پررنگ و تمایل به نتیجهگیری امیدبخش، گاه نیروی پرسشهای دشوارتری را که دربارهٔ حسرت و مسئولیت شکل گرفتهاند، تعدیل میکنند. برای همین، اثر ممکن است در ظاهر از ناکامی سخن بگوید، اما در عمل نتواند تمام پیامدهای آن را با همان بیرحمی دنبال کند.
« موسیقی برنارد هرمن نیز در ساختن حالوهوای اثر سهمی مهم دارد. »
قوتها و کاستیها
این کشاکش میان بدبینی و آشتیجویی، هم بخشی از جذابیت فیلم است و هم منبع ناهماهنگی آن. ضرباهنگ و انسجام عاطفی روایت ۱۱۴ دقیقهای فیلم برای قصهای که بر بازنگری در زندگی استوار است، فرصتی کافی در اختیار دارد؛ مسئله آن است که این زمان همیشه به کشف تازهای منجر نمیشود. بعضی بخشها ریتمی سنجیده دارند و آرامآرام لایهای از شخصیت هری را آشکار میکنند، اما بخشهایی دیگر بیش از اندازه امتداد مییابند.
در نتیجه، کشآمدن روایت تنها به شمار خاطرهها مربوط نیست؛ تکرار عاطفی و توقف در موقعیتهایی که پیشتر معنای خود را رساندهاند نیز در کندی فیلم نقش دارند. بااینحال، «برفهای کلیمانجارو» کاملاً از حرکت بازنمیماند. کنجکاوی دربارهٔ گذشتهٔ هری، بازی پک و شکوه بصری طبیعت، مخاطب را در بخشهایی با خود همراه میکنند.
اما این نیروها همیشه همزمان عمل نمیکنند: وقتی داستان از نظر احساسی کمرمق میشود، مناظر یا موسیقی میکوشند خلأ را پر کنند؛ و وقتی رابطهای به اندازهٔ کافی پرورده نشده، روایت با خاطرهای دیگر از آن عبور میکند. همین نابرابری است که تجربهٔ فیلم را برای برخی تماشاگران تأثیرگذار و برای برخی دیگر خستهکننده میسازد.
جمعبندی «برفهای کلیمانجارو» اثری دیدنی اما نابرابر است؛ فیلمی که بهواسطهٔ حضور قدرتمند گریگوری پک، نقشآفرینیهای جذاب، موسیقی بهیادماندنی و مناظر چشمگیر، ارزش تماشا دارد، اما در ساماندادن خاطرهها و رابطههایش به انسجامی کامل نمیرسد. بلندپروازی روایی فیلم گاه به غنای آن میافزاید و گاه ضرباهنگ را پراکنده میکند.
« این کشاکش میان بدبینی و آشتیجویی، هم بخشی از جذابیت فیلم است و هم منبع ناهماهنگی آن. »
جمعبندی
هری نیز قهرمانی آساندوستداشتنی نیست، و همین میتواند نکتهای ثمربخش باشد؛ افسوس که فیلم همیشه فرصت نمیدهد پیچیدگی اخلاقی او به کاوشی عمیق تبدیل شود. تماشاگرانی که از ملودرامهای کلاسیک، بازیگران پرجاذبه و روایتهای آمیخته با عشق و سفر لذت میبرند، احتمالاً در آن لحظههایی ماندگار خواهند یافت.
اما کسانی که انتظار روایتی فشرده، رابطههایی دقیقاً پرورده و حالوهوایی کاملاً وفادار به تلخی همینگوی دارند، ممکن است از کشآمدن داستان و نوسان میان اندوه و شیرینی دلزده شوند. دستاورد فیلم نه در کمال ساختاری، بلکه در برخورد میان چهرهٔ فرسودهٔ هری، خاطرههای ناتمام او و چشمانداز عظیم کوهستان نهفته است.



ثبت دیدگاه