نقد و بررسی
نقد دیوید بویی: پنج سال پایانی (David Bowie: The Last Five Years) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت از سکوت؛ نه بازگشت به گذشته «David Bowie: The Last Five Years» مستندی است درباره دورهای که در نگاه نخست میتوانست حاشیهای کوتاه بر زندگی هنری دیوید بویی به نظر برسد، اما فیلم میکوشد آن را چون فصلی مستقل و معنادار بازخوانی کند. روایت از وقفهای طولانی در فعالیت موسیقایی او و بازگشتش با آلبوم «The Next Day» آغاز میشود و به «Blackstar» و نمایش «Lazarus» میرسد.
پرسش محوری فیلم این نیست که بویی پس از سکوت چه زمانی دوباره به صحنه بازگشت؛ بلکه این است که چگونه هنرمندی با چنین کارنامهای، در واپسین سالهای فعالیتش بار دیگر زبان خود را دگرگون کرد و همچنان از قالبهای آشنا گریخت. فرانسیس ویتی به جای ساختن زندگینامهای جامع، دوربین را بر لحظههای گزیدهای از این دوره متمرکز میکند.
این انتخاب، هم به فیلم انسجام میدهد و هم محدودیتش را آشکار میسازد: برای تماشاگر ناآشنا با مسیر هنری بویی، بخشی از معناها و ارجاعها ممکن است بدون زمینه کافی باقی بمانند؛ اما برای مخاطبی که آثار پیشین او را میشناسد، فیلم همچون بازنگری در پیوندهای پنهان میان دورههای مختلف کارنامهاش عمل میکند.
آرشیو بهمثابه نیروی زنده روایت یکی از جذابیتهای اصلی فیلم، استفاده از تصاویر آرشیوی کمتر دیدهشده و لحظههایی از پشتصحنه است. این تصاویر فقط برای تزئین روایت یا برانگیختن حس نوستالژی به کار نمیروند؛ آنها به ما امکان میدهند بخشی از شیوه کار بویی را ببینیم: نحوه حضورش در استودیو، رابطهاش با همکاران و توجهش به جزئیاتی که گاه در محصول نهایی پنهان میمانند.
« فرانسیس ویتی به جای ساختن زندگینامهای جامع، دوربین را بر لحظههای گزیدهای از این دوره متمرکز میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آرشیو در اینجا نوعی شاهد بصری است؛ شاهدی که سخنان مصاحبهشوندگان را ملموستر میکند. فیلم همچنین از تضاد میان حضور عمومی و خلوت هنری بویی بهره میگیرد. او در مقام ستاره، همواره در مرکز توجه بوده، اما در این دوره کمتر به مصاحبه و توضیح مستقیم درباره آثارش تن میدهد. همین فاصله، مستند را ناگزیر میکند از مواد پراکنده و شهادت اطرافیان تصویری بسازد.
نتیجه، فضایی است که هم جذاب و زنده است و هم اندکی رازآلود؛ گویی هر تصویر بخشی از پازلی را نشان میدهد، بیآنکه ادعا کند تمام قطعات در دسترساند. همکاران و کارگاه آفرینش گفتوگو با موسیقیدانان، تهیهکنندگان و دیگر همکاران، از امتیازهای مهم فیلم است. حضور چهرههایی چون تونی ویسکانتی و اعضای گروههای همراه بویی، بحث را از ستایش کلی فراتر میبرد و به جزئیات فرایند آفرینش نزدیک میکند: چگونه ایدهای موسیقایی شکل میگیرد، چهطور یک قطعه در اجرا و ضبط تغییر میکند و نقش همکاری جمعی در ساختن صدایی تازه چیست.
فیلم بهویژه هنگامی جان میگیرد که به جای توصیف بویی به عنوان نابغهای دور از دسترس، او را در نسبت با گروهی از هنرمندان نشان میدهد که در شکلگیری آثارش سهم داشتهاند. این رویکرد، افسانه «هنرمند تنها» را تعدیل میکند. بویی همچنان نیروی هدایتگر پروژههاست، اما مستند یادآور میشود که نوآوری اغلب در گفتوگو، آزمون و واکنش میان افراد شکل میگیرد.
از سوی دیگر، مصاحبهشوندگان به سبب نزدیکی عاطفی و حرفهایشان به موضوع، هم منابعی ارزشمندند و هم راویانی جانبدار. بسیاری از آنها با احترام و تحسین سخن میگویند؛ در نتیجه، فیلم کمتر به تنشها، اختلافنظرها یا شکستهای احتمالی در فرایند کار میپردازد. این گرایش، گرمای انسانی روایت را افزایش میدهد، اما گاهی فاصله انتقادی آن را کم میکند.
« آرشیو در اینجا نوعی شاهد بصری است؛ شاهدی که سخنان مصاحبهشوندگان را ملموستر میکند. »
شخصیتها و اجرا
پیوستگی در دل دگرگونی یکی از ایدههای تفسیری فیلم این است که آثار پایانی بویی را نباید صرفاً چرخشی ناگهانی یا خروجی بیارتباط با گذشته دانست. مستند میان موضوعاتی چون بیگانگی، شهرت، هویت و معنویت در آثار متأخر و مضمونهای دیرپای کارنامه او پیوند برقرار میکند. در این نگاه، آنچه تغییر میکند بیش از آنکه هسته فکری باشد، شیوه بیان و رنگآمیزی موسیقایی است.
این برداشت، دستاورد مهمی دارد: دوره پایانی را از جایگاه «ضمیمه» بیرون میآورد و آن را ادامه گفتوگویی هنری میبیند که دههها ادامه داشته است. با این حال، فیلم همیشه فرصت کافی برای اثبات این پیوندها ندارد. گاه از یک اثر به اثری دیگر میجهد و بیش از آنکه تحلیل موسیقایی را بسط دهد، به نقل خاطره یا بیان برداشت شخصی بسنده میکند.
برای مخاطبی که انتظار بررسی دقیقتر ساختار آهنگها، تحول زبان صوتی یا نسبت میان متن و موسیقی را دارد، این شتاب میتواند ناامیدکننده باشد. مستند بیشتر نقشهای از خطوط کلی ترسیم میکند تا پژوهشی موشکافانه درباره هر قطعه. «Blackstar» و «Lazarus»؛ سایه، صدا و تئاتر پرداخت فیلم به «Blackstar» و «Lazarus» از نظر احساسی و هنری برجسته است.
«Blackstar» در روایت مستند صرفاً به عنوان یک آلبوم واپسین معرفی نمیشود؛ فیلم بر ساختار پیچیده، فضای نامتعارف و همکاری بویی با موسیقیدانان جَز تأکید میکند. این بخش بهخوبی نشان میدهد که انتخابهای موسیقایی چگونه با حالوهوای اثر پیوند میخورند، بیآنکه فیلم به توضیحی قطعی و یکمعنا فروکاسته شود.
« در این نگاه، آنچه تغییر میکند بیش از آنکه هسته فکری باشد، شیوه بیان و رنگآمیزی موسیقایی است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گفتوگوی نوازندگان و قطعههایی از اجرا و ضبط، امکان شنیدن موسیقی را در کنار تفسیر آن فراهم میکند. «Lazarus» نیز دریچهای به سوی وجه نمایشی و روایی کارنامه بویی میگشاید. مستند نشان میدهد که علاقه او به شخصیتپردازی و ساختن جهانهای خیالی چگونه در قالبی فراتر از آلبوم موسیقی ادامه پیدا میکند.
این بخش از فیلم یادآور میشود که بویی نه فقط ترانهسرا و خواننده، بلکه هنرمندی چندرشتهای بود که میان موسیقی، تصویر و تئاتر مرز روشنی نمیکشید. بااینهمه، فشردگی روایت اجازه نمیدهد همه ابعاد این پروژهها به یک اندازه بررسی شوند؛ برخی ایدهها بهسرعت مطرح میشوند و پیش از آنکه کاملاً باز شوند، فیلم به موضوع بعدی میرود.
عاطفه، فقدان و پرهیز از احساساتگرایی فیلم از آگاهی تماشاگر نسبت به پایان زندگی بویی جدا نیست؛ همین آگاهی به بسیاری از تصاویر و گفتهها معنایی مضاعف میدهد. بااینحال، نقطه قوت مستند آن است که تا حد زیادی از تبدیل موضوع به سوگواری صرف پرهیز میکند. تمرکز اصلی بر کار و آفرینش باقی میماند: هنرمندی که در سالهای پایانی همچنان کنجکاو، دقیق و خواهان تجربههای تازه است.
عاطفه از دل همین مشاهده شکل میگیرد، نه فقط از موسیقی اندوهناک یا یادآوری فقدان. این انتخاب، پایانبندی مستند را تأثیرگذار میکند، اما برای مخاطبی که با آثار بویی پیوند شخصی دارد ممکن است سنگینی عاطفی فیلم بیش از آن باشد که فاصلهای تحلیلی حفظ کند. گاهی خودِ آگاهی از پایان، هر نشانه را به رمز یا پیشآگاهی بدل میکند.
« گفتوگوی نوازندگان و قطعههایی از اجرا و ضبط، امکان شنیدن موسیقی را در کنار تفسیر آن فراهم میکند. »
قوتها و کاستیها
مستند کاملاً از این وسوسه دور نمیماند، هرچند در مجموع میکوشد آثار را به مجموعهای از نشانههای زندگینامهای تقلیل ندهد. محدودیتهای ساختار و صدای فیلمساز «The Last Five Years» در نود دقیقه میخواهد چندین موضوع را همزمان پوشش دهد: بازگشت به ضبط، ساخت آلبومها، شکلگیری نمایش، رابطه با همکاران و جایگاه این دوره در کارنامهای طولانی.
گستردگی این میدان، به روایت تنوع و حرکت میدهد، اما گاهی آن را شتابزده میسازد. برخی موضوعها به اندازهای که اهمیتشان وعده میدهد بسط پیدا نمیکنند و تحلیل مستقل فیلمساز زیر انبوه خاطرهها و شهادتها کمرنگ میشود. این کاستی به معنای بیارزش بودن گفتوگوها نیست؛ برعکس، کیفیت انسانی و حرفهای آنها از دلایل اصلی تماشایی بودن فیلم است.
مسئله آن است که مستند گاه به جای تبدیل مواد خام به استدلالی روشن، به کنار هم نشاندن صداهای معتبر بسنده میکند. صدای کارگردان بیشتر در انتخاب و ترتیب تصاویر احساس میشود تا در تفسیری صریح و پیوسته. بنابراین، فیلم برای تماشاگرانی که خواهان تحلیل انتقادی مستقل و جزئیاند، کامل به نظر نمیرسد؛ در عوض، برای کسانی که به روایت فرایند خلق و شهادت همکاران علاقه دارند، تجربهای پربار فراهم میآورد.
جمعبندی «David Bowie: The Last Five Years» پرترهای صمیمی و آراسته از واپسین فصل فعالیت هنری دیوید بویی است؛ مستندی که ارزشش را نه در ارائه زندگینامهای جامع، بلکه در توجه به لحظههای کار، همکاری و دگرگونی مییابد. تصاویر آرشیوی، گفتوگوهای روشنگر و پیوند میان آثار پایانی و مضمونهای دیرپای کارنامه او، فیلم را به بازخوانیای زنده و عاطفی بدل میکنند.
« گستردگی این میدان، به روایت تنوع و حرکت میدهد، اما گاهی آن را شتابزده میسازد. »
جمعبندی
در برابر، اتکای زیاد به روایت اطرافیان و محدودیت زمان، گاه مانع شکلگیری تحلیلی عمیقتر میشود. با وجود این نارساییها، فیلم موفق است دورهای را که میتوانست تنها با فقدان و پایان تعریف شود، دوباره به قلمرو آفرینش بازگرداند. حاصل، ستایش بیچونوچرای یک اسطوره نیست، بلکه یادآوری این نکته است که حتی در واپسین سالها نیز بویی به جای تکرار دستاوردهای گذشته، در پی پرسشهای تازه بود؛ و همین میل به تجربه، جوهر ماندگار پرترهای است که مستند ترسیم میکند.
« در برابر، اتکای زیاد به روایت اطرافیان و محدودیت زمان، گاه مانع شکلگیری تحلیلی عمیقتر میشود. »



ثبت دیدگاه