نقد و بررسی
نقد عزیزم (Babyteeth) | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی میان خنده و فقدان «Babyteeth» از آن دسته فیلمهایی است که بحران را بهانهای برای تأکید بر اندوه نمیکند؛ بیماری میلا در مرکز داستان حضور دارد، اما زندگی شخصیتها را به یک رشته صحنههای بیمارستانی و لحظههای اشکآلود تقلیل نمیدهد. فیلم بهجای آن، از برخوردهای روزمره، تصمیمهای نسنجیده و شادیهای کوچک تصویری زنده و ناآرام میسازد؛ گویی حتی در سایهٔ فقدان نیز جهان از حرکت بازنمیایستد.
همین انتخاب، عاطفهٔ اثر را صادقانهتر میکند: تلخی ناگهان سر برمیآورد، اما شوخی و سرزندگی هم کنارش باقی میمانند. میلا، نوجوانی که با بیماری لاعلاج دستوپنجه نرم میکند، به موسی دل میبندد؛ جوانی آشفته که ورودش به خانهٔ خانوادهٔ فینلی، توازن شکنندهٔ آنها را بر هم میزند. این رابطه نه تصویری آرمانی از عشق نخستین است و نه قصهای مرتب دربارهٔ نجاتدادن دیگری.
آدمهای فیلم با میل، ترس، خودخواهی و درماندگی تصمیم میگیرند و همین ناهمواری، آنها را از قالبهای آشنای ملودرام بیرون میآورد. میلا؛ میل به زیستن، نه نماد بیماری قدرت شخصیت میلا در این است که فیلم او را صرفاً به بیماریاش فرو نمیکاهد. او گاه جسور و شوخ است، گاه آسیبپذیر و یکدنده؛ رفتارهایش همیشه به آسانی در قالب «دختر بیمار اما الهامبخش» جا نمیگیرد.
میل او به تجربهکردن، از شعارهای کلی دربارهٔ قدر دانستن زندگی نمیآید، بلکه در انتخابهای کوچک و گاه نامتعارفش تجسم پیدا میکند. میلا میخواهد زندگی کند، حتی وقتی دیگران بهجای او نگراناند و میکوشند آیندهاش را از پیش مدیریت کنند. الیزا اسکنلن این چندگانگی را با بازیای ظریف و بیتکلف منتقل میکند.
« این رابطه نه تصویری آرمانی از عشق نخستین است و نه قصهای مرتب دربارهٔ نجاتدادن دیگری. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چهره و سکوتش گاهی بیش از گفتوگوها از اضطراب یا سرزندگی او خبر میدهند. او میتواند در یک لحظه بازیگوش و سرشار از انرژی باشد و در لحظهای دیگر، با نگاه یا مکثی کوتاه، سنگینی وضعیتی را آشکار کند که هیچیک از اطرافیان نمیتوانند کاملاً به زبانش بیاورند. مهمتر آنکه بازی اسکنلن به میلا حق میدهد گاهی خطا کند؛ او نه قدیس است و نه قربانیِ بیاراده.
موسی؛ حضوری آشفته و عمداً نامطمئن موسی با خود خطر و بیثباتی میآورد. او جوانی آشفته است که زندگیاش سامان روشنی ندارد، و فیلم هم نمیکوشد این آشفتگی را با جذابیت عاشقانه بپوشاند. نزدیکیاش به میلا از همان ابتدا برای والدین او نگرانکننده است؛ نگرانیای که تماشاگر نیز میتواند درکش کند، حتی اگر همزمان بفهمد چرا میلا به این رابطه کشیده میشود.
موسی برای او دریچهای است به جهانی بیرون از قواعد خانه و درمان، اما این نزدیکی در عین حال با پرسشهایی دربارهٔ بلوغ، مرزها و مسئولیت همراه است. توبی والاس نقش موسی را با انرژی ناپایدار و حضوری زنده ایفا میکند. او شخصیت را به یک «پسر بد» پرزرقوبرق تبدیل نمیکند؛ در بازیاش هم بیپروایی دیده میشود و هم نوعی بیپناهی که همیشه بهانهای برای رفتارهایش نیست.
این وجه دوگانه، رابطهٔ موسی و میلا را باورپذیرتر میسازد، اما آن را لزوماً آسان یا بیابهام نمیکند. بعضی لحظههای این رابطه عمداً نامأنوساند و ممکن است فاصلهای میان مخاطب و شخصیتها ایجاد کنند؛ فیلم نیز همیشه برای پرکردن این فاصله توضیحی روشن در اختیار نمیگذارد. خانوادهای که در کنار میلا، خودش هم گرفتار است یکی از انتخابهای درخور توجه فیلم آن است که والدین میلا را صرفاً تکیهگاههایی آرام و بیخطا نشان نمیدهد.
« چهره و سکوتش گاهی بیش از گفتوگوها از اضطراب یا سرزندگی او خبر میدهند. »
شخصیتها و اجرا
آنا و هنری هم با بیماری دخترشان روبهرو هستند و هم با بحرانهای خودشان؛ ترس و مراقبت در آنها بهشکلهای متفاوتی بروز میکند و گاهی به اختلاف، بیحوصلگی یا تصمیمهای نابجا میانجامد. آنها دوستدار میلا هستند، اما دوستداشتن بهتنهایی از آشفتگی و فرسودگی مصونشان نمیکند. بازی اسّی دیویس و بن مندلسون به این بخش از داستان عمق میدهد.
آنها والدینی را میسازند که نه همیشه همدلاند و نه همواره میدانند چه باید بکنند. همین ناتوانیِ انسانی، رابطهٔ خانوادگی را از یک الگوی سادهٔ «والدین نگران در برابر جوانِ سرکش» فراتر میبرد. نگرانی آنها دربارهٔ موسی قابل فهم است، اما فیلم نشان میدهد که این نگرانی در خلأ شکل نمیگیرد: هرکس در این خانه میکوشد راهی برای تحمل چیزی پیدا کند که کنترلش از دست او بیرون است.
کارگردانی و شکل روایت شانون مورفی و نویسنده، ریتا کالنجایس، داستان را بهصورت روایتی کاملاً خطی و کلاسیک پیش نمیبرند. فصلبندیها و میانپردههای کوتاه، فیلم را به مجموعهای از لحظات و وضعیتها نزدیک میکنند؛ لحظاتی که بهتنهایی شاید کوچک به نظر برسند، اما در کنار هم تصویری از زندگیِ در حال دگرگونی میسازند.
این ساختار با نگاه اثر به روزمرگی سازگار است: زندگی نه همیشه در قالب یک نقطهٔ عطف بزرگ، بلکه از انباشت برخوردها، گفتوگوها و وقفهها شکل میگیرد. بااینحال، این سبک همیشه به یک اندازه ثمربخش نیست. فصلبندی و تأکیدهای فرمی گاهی بیش از آنکه به روایت عمق بدهند، توجه را به خود جلب میکنند.
« آنها دوستدار میلا هستند، اما دوستداشتن بهتنهایی از آشفتگی و فرسودگی مصونشان نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
داستان نیز در بخشهایی به شخصیتها و موقعیتهای فرعی متعددی سر میزند و تمرکزش از رابطهٔ مرکزی فاصله میگیرد. برای بعضی مخاطبان، این گسستگی بخشی از آشفتگیِ عامدانهٔ فیلم است؛ برای برخی دیگر، ممکن است به شلوغی و کندی بینجامد. «Babyteeth» بهجای آنکه هر مسیر روایی را تا نتیجهای منظم دنبال کند، ترجیح میدهد بخشهایی از زندگی را همچون قطعاتی ناتمام کنار هم بگذارد.
رنگ، موسیقی و ریتم عاطفی فضای بصری فیلم در برابر موضوع اندوهبارش، رنگپریده و سرد باقی نمیماند. رنگها، حرکت دوربین و توجه به محیط روزمره، جهان شخصیتها را زنده و ملموس نگه میدارند؛ تضادی که فیلم را از سوگواریِ یکنواخت دور میکند. گاهی همین سرزندگی بصری، تلخی را شدیدتر میسازد: زیبایی پیرامون شخصیتها نه بیماری را محو میکند و نه رنجشان را، بلکه یادآور ادامهٔ جهان در کنار بحران شخصی آنهاست.
موسیقی نیز فقط پوششی برای برانگیختن احساس نیست. پیوند آن با میلا و با فضای خانوادگی، به بعضی لحظهها لطافت میبخشد و گاه تضادی مؤثر با آنچه در تصویر میگذرد پدید میآورد. انتخابهای موسیقایی، شیرینی و اندوه را در کنار هم نگه میدارند؛ همان کاری که فیلم در روایت و بازیها انجام میدهد.
بااینهمه، ریتم در بخشهایی افت میکند و مکثهای طولانی یا جابهجایی میان موقعیتها ممکن است برای مخاطبی که انتظار پیشروی پیوسته دارد، کشدار باشد. عاطفهٔ بیتضمین و پایان ماندگار فیلم از تماشاگر نمیخواهد همهٔ رفتارهای شخصیتها را تأیید کند تا بتواند با آنها همدلی کند. میلا، موسی و والدینش گاهی تصمیمهایی میگیرند که ناراحتکننده یا دشوارفهماند؛ ارزش اثر در این است که بهجای داوری شتابزده، زمینهٔ عاطفیِ آن تصمیمها را پیش چشم میگذارد.
« داستان نیز در بخشهایی به شخصیتها و موقعیتهای فرعی متعددی سر میزند و تمرکزش از رابطهٔ مرکزی فاصله میگیرد. »
قوتها و کاستیها
از همین رو، طنز فیلم نیز انکار رنج نیست. خندهها از دل همان زندگی آشفته بیرون میآیند و حضورشان باعث میشود لحظههای اندوه، تصنعی و تحمیلشده به نظر نرسند. پایان فیلم، بیآنکه نیاز به شرح جزئیاتش باشد، از آن دست پایانهایی است که اثر عاطفی خود را در حافظهٔ تماشاگر ادامه میدهد. ماندگاریاش صرفاً از شدت احساس نمیآید، بلکه حاصل پیوندی است که فیلم میان آدمها، موسیقی و لحظههای کوچک ساخته است.
این تأثیر برای هر تماشاگر یکسان نخواهد بود؛ هرچه مخاطب بیشتر با ساختار پراکنده و رابطههای نامأنوس فیلم همراه شود، احتمالاً عاطفهٔ پایانی نیز برایش ژرفتر خواهد بود. جمعبندی «Babyteeth» ملودرامی متعارف دربارهٔ بیماری نیست؛ اثری است دربارهٔ میل به زندگی در دل موقعیتی دشوار، و دربارهٔ خانوادهای که هر عضو آن به شکلی جداگانه میکوشد با ترس و ناتوانی کنار بیاید.
بازیهای قوی، بهویژه حضور پرانرژی توبی والاس و ظرافت الیزا اسکنلن، به شخصیتها جان میبخشند؛ موسیقی و رنگ نیز تعادلی میان شیرینی و اندوه برقرار میکنند. در مقابل، ریتم نامتوازن، پراکندگی بعضی خطوط داستانی و ابهام رابطهٔ مرکزی ممکن است برای همه پذیرفتنی نباشد. بااینهمه، فیلم در بهترین لحظههایش بهجای آنکه صرفاً اشک بگیرد، حسی پیچیدهتر میسازد: خندهای آمیخته به اندوه، و اندوهی که هنوز در آن نشانی از زندگی هست.
« از همین رو، طنز فیلم نیز انکار رنج نیست. »



ثبت دیدگاه