نقد و بررسی
نقد آماتور (Amateur) | 1994
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای از هویتِ ازدسترفته «آماتور» با تصویری ساده اما ناآرامکننده آغاز میشود: مردی زخمی و خونآلود در کوچهای به هوش میآید، بیآنکه بداند کیست یا چگونه به آنجا رسیده است. این فراموشی، در نگاه نخست، وعدهٔ معمایی جنایی میدهد؛ اما فیلمِ هال هارتلی چندان علاقهای ندارد که در مسیر یک تریلر متعارف حرکت کند.
پرسش اصلی فقط این نیست که گذشتهٔ مرد چه بوده، بلکه این است که اگر آدمی از گذشتهاش جدا شود، آیا هنوز همان آدم باقی میماند؟ مرد، که بعدها توماس نام میگیرد، با ایزابل آشنا میشود؛ راهبهٔ پیشینی که اکنون در پی نوشتن داستانهای اروتیک و پرفروش است. این دو شخصیت، هر یک بهنوعی از زندگی پیشین خود فاصله گرفتهاند، اما هیچکدام بهسادگی نمیتوانند برای خود هویتی تازه بسازند.
همین نقطهٔ تلاقی، نیروی محرک فیلم است: روایتی دربارهٔ گذشتهای که بازمیگردد، و امکان انتخابی که شاید هنوز باقی مانده باشد. بااینحال، «آماتور» از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست پاسخهایش را در قالبی منظم و سرراست عرضه کند. قصه مسیرهای فرعی میگشاید، آدمهای نامتعارف را وارد میکند و میان جنایت، طنز و درام جابهجا میشود.
بنابراین، انتظارِ معمایی دقیق و خوشساخت ممکن است برآورده نشود؛ جذابیت فیلم بیشتر در برخورد با ایدههایش است تا در گرهگشایی حسابشدهٔ آنها. فیلم در سال ۱۹۹۴ به کارگردانی و نویسندگی هال هارتلی ساخته شد و ایزابل هوپر، مارتین دونوان و الینا لوونسن در آن نقشآفرینی میکنند. ایزابل؛ مرکز ثقل جهان فیلم ایزابل شخصیتی است که تناقضهایش بهجای آنکه به شکل توضیحهای طولانی عرضه شوند، در رفتار و حضور او آشکار میشوند.
« بااینحال، «آماتور» از همان آغاز روشن میکند که قرار نیست پاسخهایش را در قالبی منظم و سرراست عرضه کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او از صومعه بیرون آمده، به نوشتن داستانهای پورنوگرافیک روی آورده و بااینحال تصویری از معصومیت، خویشتنداری و نوعی جدیت اخلاقی را نیز با خود دارد. این تضاد میتوانست به شوخیهایی ساده یا تمهیدی صرفاً غریب تبدیل شود؛ اما بازی ایزابل هوپر به آن ظرافت و وزن میبخشد. هوپر ایزابل را نه به شکل زنی عجیب برای خنداندن تماشاگر، بلکه بهمثابه انسانی مستقل و دشوارفهم میسازد.
نگاهها، مکثها و لحن خشک او اغلب بیش از گفتوگوها معنا دارند. ایزابل در عین مهربانی، سادهلوح نیست؛ در عین کنجکاوی، شتابزده هم عمل نمیکند. همین خونسردی، در دلِ داستانی پر از آدمهای عصبی و موقعیتهای نامتعارف، به شخصیتی تبدیل میشود که تماشاگر میتواند به او تکیه کند. بازی هوپر بهویژه در برخورد با شوخیهای فیلم اهمیت دارد.
او طنز را با تأکید یا چشمک به مخاطب عرضه نمیکند؛ برعکس، گویی شخصیتش هر جمله را کاملاً جدی میگیرد. از همین فاصله میان جدیت اجرا و غرابت موقعیتها، بخشی از کمدی فیلم شکل میگیرد. ایزابل تنها بازیگر درخشانی نیست که حضورش را به یاد میسپاریم؛ او در عمل، انسجامی را فراهم میکند که خود روایت گاهی از تأمین آن بازمیماند.
طنزی خشک در دل جنایت هال هارتلی دنیای فیلم را با نوعی لحن خونسرد و گاه خشک میسازد. آدمها در موقعیتهایی قرار میگیرند که میتواند به خشونت، تهدید یا آشفتگی بینجامد، اما گفتوگوها همیشه از شدت احساسات متعارف پیروی نمیکنند. نتیجه، فاصلهای طنزآمیز میان آنچه روی میدهد و چگونگی واکنش شخصیتهاست.
« هوپر ایزابل را نه به شکل زنی عجیب برای خنداندن تماشاگر، بلکه بهمثابه انسانی مستقل و دشوارفهم میسازد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم نه یک کمدی جنایی سرخوش است و نه تریلری که تعلیق را پیوسته افزایش دهد؛ بیشتر در حدفاصل این دو حرکت میکند. این انتخاب، گاهی به لحظههایی دلنشین و نامنتظر میانجامد. شخصیتهای عجیب، موقعیتهای روزمره و گفتوگوهای موجز، فضایی میسازند که با منطقِ رایج فیلمهای جنایی تفاوت دارد.
در این جهان، آدمها بهندرت قهرمانان یا شرورانی یکدستاند؛ بیشتر شبیه کسانی هستند که در نقشی گیر افتادهاند و ناگهان امکان دیگری را تصور میکنند. طنز از همین ناهماهنگی سرچشمه میگیرد، نه از شوخیهای پیاپی یا موقعیتهای کمیکِ پرهیاهو. اما ترکیب جنایت و کمدی همیشه به تعادل نمیرسد.
بعضی لحظهها چنان جدی یا خشناند که لحن بازیگوشانهٔ فیلم را پس میزنند، و برخی شوخیها نیز آنقدر گذرا هستند که بر فضای کلی اثر نمینشینند. ایدهٔ برخورد این دو ژانر جذاب است، ولی اجرا در تمام مسیر توانِ یکسانی ندارد. فیلم بیشتر از آنکه تنشی منسجم بسازد، مجموعهای از لحظههای متفاوت را کنار هم میچیند؛ این پراکندگی هم بخشی از هویت آن است و هم یکی از محدودیتهایش.
هویت، مسئولیت و امکان دگرگونی فراموشی توماس فقط ابزار پیشبرد داستان نیست؛ هارتلی از آن برای طرح پرسشی اخلاقی استفاده میکند. اگر کسی نتواند گذشتهاش را به یاد بیاورد، آیا از مسئولیت کارهای پیشین خود رها شده است؟ و اگر شخصیتی که دیگران میشناسند با کسی که اکنون در برابر ما ایستاده تفاوت داشته باشد، کدامیک را باید واقعیتر بدانیم؟
« فیلم نه یک کمدی جنایی سرخوش است و نه تریلری که تعلیق را پیوسته افزایش دهد؛ بیشتر در حدفاصل این دو حرکت میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم پاسخ قطعی و سادهای برای این پرسشها ندارد، اما با کنار هم گذاشتن توماس و ایزابل، آنها را به شکل ملموستری درمیآورد. ایزابل نیز گذشتهای دارد که او را به تعریفی آماده و یکبعدی محدود نمیکند. خروج او از صومعه و تلاشش برای نوشتن داستانهایی عامهپسند، صرفاً نشانهٔ شورش یا شوخی با باورهای مذهبی نیست؛ فیلم به این تغییر به چشم بخشی از جستوجوی فردی مینگرد که میخواهد خودش را بیرون از نقشهای ازپیشتعیینشده بسنجد.
در سوی دیگر، توماس با نبودِ خاطره به نقطهای رسیده که میتواند خود را از نو بشناسد، اما این امکان لزوماً به معنای پاکشدن پیامدهای گذشته نیست. در این میان، فیلم از قضاوت آسان دربارهٔ آدمها پرهیز میکند، بیآنکه مسئولیت اخلاقی را کاملاً کنار بگذارد. پرسشِ بخشایش یا تغییر، در بستری از خشونت و آسیب مطرح میشود و همین امر مانع از آن است که مضمون فیلم به حکمی ساده دربارهٔ «فرصت دوباره» فروکاسته شود.
بااینحال، چون شخصیتها گاه بیشتر حامل ایدهاند تا انسانهایی با تحول کاملاً پیوسته، بحث اخلاقی فیلم نیز همیشه به عمق مطلوب نمیرسد. روایتِ چندپاره و ریتمِ نابرابر «آماتور» از نظر ساختار، در برابر الگوی آشنای روایت جنایی مقاومت میکند. اطلاعات بهتدریج آشکار میشوند، شخصیتهای تازه سر میرسند و داستان بارها راه خود را به سوی موقعیت یا رابطهای دیگر کج میکند.
این شیوه با موضوع هویتِ گسسته و جهانی که در آن آدمها با گذشتههای پنهان روبهرو میشوند تناسب دارد؛ تماشاگر هم مثل توماس ناچار است از تکههای پراکنده، تصویری موقت بسازد. ولی تناسب مضمونی، بهتنهایی پراکندگی را به انسجام تبدیل نمیکند. در بعضی بخشها، فیلم چنان به ایدهها و آدمهای تازه روی میآورد که خط اصلی داستان موقتاً از نظر دور میماند.
« ایزابل نیز گذشتهای دارد که او را به تعریفی آماده و یکبعدی محدود نمیکند. »
قوتها و کاستیها
روایت گاه حالتی دارد که انگار چند مسیر جالب را همزمان آغاز کرده، بیآنکه به همهٔ آنها فرصت کافی برای شکلگرفتن بدهد. همین مسئله باعث میشود شماری از شخصیتها بیش از آنکه در قوس روایی روشنی قرار گیرند، همچون حضوری گذرا در جهان عجیب فیلم باقی بمانند. ریتم نیز از این نابرابری تأثیر میپذیرد.
بخشهایی با گفتوگوهای موجز و برخوردهای غیرمنتظره، تماشاگر را همراه میکنند؛ در مقابل، لحظاتی وجود دارند که حرکت داستان کند میشود و انتظار برای پیشرفتن ماجرا طولانی به نظر میرسد. این کندی گاهی با فضای تأملی فیلم هماهنگ است، اما همیشه به تعلیق یا کشف تازهای نمیانجامد. ازاینرو، همراهی با «آماتور» تا حدی به میزان پذیرش تماشاگر از روایت نامتعارف و مکثهای آن بستگی دارد.
اجرا و حالوهوای بصری فضای نیویورک در فیلم، پسزمینهای پرزرقوبرق و تماشایی نیست؛ بیشتر شهری روزمره، سرد و اندکی بیقرار است که شخصیتها در گوشههای آن به یکدیگر برمیخورند. کافهها، خیابانها و فضاهای بسته، جهان داستان را از واقعگرایی آشنای شهری آغاز میکنند، اما رفتار و مناسبات آدمها بهتدریج آن را به قلمرویی غریبتر میبرند.
این فاصله میان ظاهر معمولی مکانها و نامعمولبودن شخصیتها، با سبک هارتلی سازگار است. بازیگران نیز به حفظ همین لحن کمک میکنند. مارتین دونوان در نقش توماس، چهرهای آرام و کمادعا دارد؛ ویژگیای که تضاد میان ظاهر او و گذشتهای که پیرامونش شکل گرفته را برجسته میکند. الینا لوونسن نیز به جهان فیلم حضوری متفاوت میبخشد و در کنار هوپر، از یکنواختشدن فضای عاطفی جلوگیری میکند.
« ریتم نیز از این نابرابری تأثیر میپذیرد. »
جمعبندی
بااینهمه، این مجموعهٔ بازیها بیش از آنکه در خدمت یک درام پرشتاب باشد، با ریتم خشک و گفتوگومحور فیلم هماهنگ است؛ اجرایی که از نمایش احساسات اغراقآمیز دوری میکند. جمعبندی «آماتور» فیلمی است با چند ایدهٔ گیرا: هویتِ جداشده از خاطره، امکان تغییر، مرزهای دشوار میان طنز و خشونت، و شخصیتهایی که در قالبهای اجتماعی آماده جا نمیگیرند.
نقطهٔ قوت اصلی آن، جهان نامتعارف و اجرای ممتاز ایزابل هوپر است؛ حضوری که به فیلم محور عاطفی و طنزی ماندگار میدهد. فیلم در بهترین لحظههایش با خونسردی و کنایه، قواعد قصهگویی جنایی را به بازی میگیرد و تماشاگر را وامیدارد به جای دنبالکردن صرفِ معما، به معنای تغییر و مسئولیت فکر کند.
در برابر این امتیازها، روایت گاه شلخته میشود، چند مسیر داستانی به اندازهٔ ظرفیتشان پرورده نمیشوند و ریتم در بخشهایی کش میآید. پیوند جنایت و کمدی نیز همیشه به نتیجهای یکپارچه نمیرسد؛ بنابراین ممکن است فیلم برای تماشاگرانی که انتظار تعلیق منظم یا فرجامی کاملاً رضایتبخش دارند، تجربهای ناهموار باشد.
بااینحال، «آماتور» بهسبب لحن خاص، شخصیت اصلیِ بهیادماندنی و نگاه بازیگوشانهاش به هویت، اثری است که بیشتر از راه حالوهوا و پرسشهایش در ذهن میماند تا از راه استحکام پیرنگ.



ثبت دیدگاه