نقد و بررسی
نقد سیرانو (Cyrano) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی یک عشق از مسیر واژهها «سیرانو» جو رایت، بازآفرینی موزیکالِ قصهای آشناست: مردی که در کلام و شمشیر مهارت دارد، اما در ابراز مستقیم عشق خود ناتوان میماند. سیرانو دوبرژه دلباختهٔ روکسان است، ولی باور دارد ظاهرش او را از شایستگی عشق محروم میکند. وقتی روکسان دل به کریستیان میبازد، سیرانو میان میل شخصی و وفاداری به دوستش گرفتار میشود و به جای گفتن حقیقت، واژههای عاشقانه را از زبان دیگری به کار میگیرد.
فیلم بر پایهٔ نمایشنامهٔ ادمون روستان ساخته شده و از مسیر اقتباس موزیکال اریکا اشمیت به سینما رسیده است. این پیشینه در شکل اثر اهمیت دارد: «سیرانو» نمیکوشد صرفاً روایت کلاسیک را با جامهای تازه بازگو کند؛ میخواهد شعر، موسیقی و نمایش را در زبانی سینمایی به هم پیوند بزند. حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه بر غافلگیری داستانی تکیه کند، از کشمکش میان صداقت احساس و نقابِ نقشها نیرو میگیرد.
سیرانو؛ شکوه کلام و زخم خودپنداره پیتر دینکلیج نقش سیرانو را با ترکیبی از شوخطبعی، غرور و اندوه میسازد. او قهرمانی نیست که صرفاً به سبب عشق ناکامش ترحمبرانگیز باشد؛ هوش و جسارتش گاه او را مسلطترین فرد هر جمع میکند. بااینحال، اعتمادبهنفس نمایشی او پوششی است بر داوری سختگیرانهای که دربارهٔ خویش دارد.
سیرانو جهان را با کلمات به چالش میکشد، اما در برابر تصوری که از بدن و ظاهرش دارد، بهطرزی دردناک تسلیم است. دینکلیج این دوگانگی را بیآنکه آن را به خودنمایی بدل کند، در بازیاش نگه میدارد. نگاهها و مکثهایش گاه بیش از ترانهها از عاطفه خبر میدهند؛ طنزش نیز غالباً طعم تلخی دارد، زیرا تماشاگر میفهمد که شوخی و طعنه برای او راهی است تا از اعترافی صریح بگریزد.
« سیرانو دوبرژه دلباختهٔ روکسان است، ولی باور دارد ظاهرش او را از شایستگی عشق محروم میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
یکی از لحظههای برجستهٔ فیلم، صحنهٔ «هرجا بیفتم» است: جایی که تواناییهای کلامی و جسمانی شخصیت در کنار یکدیگر قرار میگیرند و هیجان صحنه، بدون آنکه از لطافت احساسی اثر جدا شود، اوج میگیرد. روکسان و کریستیان؛ میان ظاهر و بیان روکسانِ هیلی بنت صرفاً موضوع رقابت دو مرد نیست. او شخصیتی زنده و صاحب اراده است که در پی عشقی فراتر از مصلحت و جایگاه اجتماعی میگردد.
بنت به او درخشش و صراحت میبخشد، هرچند گاهی شور رمانتیک روایت بر پیچیدگی درونیاش سایه میاندازد. عشق روکسان به کلمات، در این داستان بهتدریج پرسشی مهمتر را پیش میکشد: آیا میتوان گوینده را از واژههایی که میگوید جدا کرد؟ کریستیانِ کلوین هریسون جونیور نیز در برابر سیرانو فقط رقیبی خوشچهره و کمحرف نیست.
ناتوانی او در بیان احساس، نقطهٔ مقابل مهارت کلامی سیرانوست؛ اما این تفاوت بهتدریج از یک شوخی ساده فراتر میرود و به مسئلهٔ هویت و صداقت بدل میشود. مثلث عاطفی فیلم زمانی مؤثرتر است که هر سه شخصیت، با ضعفها و خواستههای متفاوت خود، درگیر پرسشی مشترک شوند: عشق به خودِ شخص تعلق میگیرد یا به تصویری که از او ساخته شده است؟
موسیقی؛ نیروی پیشبرنده یا مانع ورود؟ موزیکال بودن «سیرانو» انتخابی تزئینی نیست. ترانهها قرار است آنچه را گفتوگوی معمولی نمیتواند بهتمامی بیان کند، آشکار سازند: آرزو، ترس، دلتنگی و شور لحظهای. در بهترین لحظات، موسیقی با حرکت دوربین و طراحی صحنه درهم میآمیزد و احساس را به کنشی دیداری تبدیل میکند.
« روکسان و کریستیان؛ میان ظاهر و بیان روکسانِ هیلی بنت صرفاً موضوع رقابت دو مرد نیست. »
شخصیتها و اجرا
اجرای زندهٔ آوازها نیز به بعضی صحنهها کیفیتی بیواسطه میدهد؛ گویی شخصیتها نه برای نمایش، بلکه از سر ناتوانی در خاموش ماندن آواز میخوانند. بااینحال، این شیوه از همان ابتدا برای همهٔ تماشاگران پذیرفتنی نیست. فیلم خیلی زود به ترانهسرایی روی میآورد و ممکن است کسی را که انتظار یک درام تاریخی متعارف دارد، از قصه فاصله دهد.
افزون بر این، ترانهها از نظر تأثیرگذاری یکدست نیستند: برخی بهخوبی در بافت روایت جا میگیرند، حال آنکه برخی دیگر کمتر در ذهن میمانند یا ضرباهنگ صحنه را متوقف میکنند. بنابراین موسیقی همزمان بزرگترین جسارت فیلم و یکی از سرچشمههای ناهماهنگی آن است. نامهها؛ صمیمیتی ساختهشده از غیبت نامههای عاشقانه قلب عاطفی فیلماند.
در آنها، سیرانو احساساتی را بیان میکند که در رویارویی مستقیم از گفتنشان عاجز است. واژهها هم وسیلهٔ نزدیکیاند و هم حجاب: صمیمیتی واقعی شکل میگیرد، اما هویتی که پشت آن ایستاده، پنهان میماند. فیلم این تناقض را با ظرافت پرورش میدهد و نشان میدهد که نوشته چگونه میتواند هم پلی میان دو نفر باشد و هم فاصلهای تازه میانشان بسازد.
زیبایی نامهها تنها در مضمون عاشقانهشان نیست؛ در این است که هر جمله، هم هدیهای به دیگری است و هم اعترافی ناخواسته از نویسنده. همین وجه، داستان را از یک فریب رمانتیک ساده فراتر میبرد. بهتدریج، پرسش اخلاقی روایت از خودِ دروغ مهمتر میشود: آیا نیت صادقانه میتواند جای حقیقت را بگیرد؟
« بااینحال، این شیوه از همان ابتدا برای همهٔ تماشاگران پذیرفتنی نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم پاسخ آسانی نمیدهد و نیروی عاطفیاش را از همین تعلیق میان بخشندگی و خودفریبی میگیرد. تصویر، لباس و فضای تاریخی جو رایت جهان فیلم را با دقتی چشمنواز میسازد. طراحی لباس و دکور، شکوه دورهٔ تاریخی را بازمیآفریند، اما در خدمت نمایش صرفِ تجمل نمیماند. تضاد میان فضاهای عمومی، میدانهای نبرد و لحظههای خصوصی، به روایت بُعدی بصری میبخشد: شخصیتها در برابر جمع نقشی اجرا میکنند، اما در خلوت با احساسی روبهرو میشوند که مهار آن دشوار است.
بافت بصری اثر در کنار معماری و مناظر، به قصه حالوهوایی همزمان باشکوه و اندوهناک میدهد. کارگردانی رایت در صحنههایی که حرکت، موسیقی و بازی را همزمان به کار میگیرد، بیشترین اثر را دارد. دوربین گاه بهجای ثبت منفعلانهٔ رویداد، در هیجان آن شریک میشود و انرژی صحنه را به تماشاگر منتقل میکند.
در مقابل، همین میل به جلوههای پرتحرک گاهی بر سادگی عاطفی لحظهها غلبه میکند. فیلم در بعضی بخشها به تصویرآرایی خود دل میبندد و فرصت نمیدهد احساسات بیپیرایهتر و آرامتر بنشینند. ریتم؛ فاصلهٔ میان آغاز و اوج یکی از چالشهای اصلی فیلم، شروع کند و نیمهٔ نخست کشدار آن است. روایت زمانی نیاز دارد تا شخصیتها و قواعد رابطهٔ میانشان را بنا کند، اما این تأخیر گاه بیش از اندازه احساس میشود.
ترانههایی که باید ضربان داستان را بالا ببرند، در همهٔ موارد چنین نمیکنند؛ در نتیجه، بعضی صحنهها دیر به نقطهٔ اوج خود میرسند و ممکن است حوصلهٔ مخاطب را بیازمایند. با پیشروی داستان، عاطفهٔ نهفته در موقعیتها پررنگتر میشود و فیلم انسجام بیشتری پیدا میکند. از هنگامی که روایت به فضای جنگ نزدیک میشود، فاصله میان کلام عاشقانه و خطر واقعی شکل ملموستری مییابد.
« فیلم پاسخ آسانی نمیدهد و نیروی عاطفیاش را از همین تعلیق میان بخشندگی و خودفریبی میگیرد. »
قوتها و کاستیها
این تغییر، به ترانهها و سکوتها وزن تازهای میدهد و قصه را از حالوهوای بازیگوشانهٔ آغازین به سوی تلخی جدیتری میبرد. بااینهمه، بهتر بود فیلم از ابتدا پیوند میان موسیقی و درام را فشردهتر برقرار میکرد. تلخوشیرینی و اثر عاطفی روایت «سیرانو» در بنیاد خود داستانی دربارهٔ عشقی است که با گفتن و نگفتن شکل میگیرد.
همین مضمون، به فیلم امکان میدهد هم رمانتیک باشد و هم نقادانه: ستایشگر شعر و خیال است، اما همزمان نشان میدهد که زیباییِ کلمات میتواند حقیقت را پنهان کند. تلخی قصه نیز از همینجا میآید؛ شخصیتها به یکدیگر نزدیک میشوند، ولی نزدیکیشان بر بستری ناپایدار از سوءبرداشت و ناگفتهها بنا شده است.
بدون ورود به جزئیات پایانی، میتوان گفت فیلم در واپسین مسیر خود به اندوهی میرسد که از ابتدا در زیر لایهٔ شوخطبعی و شکوه بصری حضور داشته است. پایانبندی از آن رو اثرگذار است که صرفاً برای غافلگیر کردن ساخته نشده؛ پیامد عاطفی انتخابهای شخصیتها را به نقطهای روشن میرساند. برای تماشاگرانی که با روایتهای عاشقانهٔ تلخ ارتباط میگیرند، این فرود میتواند عمیقاً به دل بنشیند.
جمعبندی «سیرانو» فیلمی کاملاً یکدست نیست؛ آغاز کند، ریتم کشدار و ترانههایی که گاه کمتر اثر میگذارند، مانع از آن میشوند که همهٔ اجزایش با نیرویی برابر پیش بروند. اما بازی گیرا و چندلایهٔ پیتر دینکلیج، صحنههای پرتحرک، نامههای عاشقانه و طراحی چشمنواز لباس و دکور، به اثر هویتی متمایز میبخشند.
« بااینهمه، بهتر بود فیلم از ابتدا پیوند میان موسیقی و درام را فشردهتر برقرار میکرد. »
جمعبندی
مهمتر از همه، فیلم میفهمد که روایت کلاسیکش هنوز ظرفیت طرح پرسشی زنده را دارد: آیا عشق را باید در چهره جست، در کلمات، یا در حقیقتی که پشت هر دو پنهان مانده است؟ پاسخ فیلم تلخوشیرین است و برای رسیدن به تأثیر کاملش از مخاطب صبر میخواهد؛ صبری که در نیمهٔ دوم، پاداش عاطفی خود را مییابد.



ثبت دیدگاه