نقد و بررسی
نقد عروسکگردان (The Puppetman) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که از همان آغاز نخ میکشد «The Puppetman» با پرسشی آشنا اما همچنان نیرومند آغاز میشود: اگر کسی مرتکب جنایتی هولناک شود و ادعا کند اختیار بدنش را نداشته، تا کجا میتوان حرفش را باور کرد؟ پدر میخال، قاتلی محکوم به اعدام، همواره گفته نیرویی شرور او را به کشتن واداشته است. سالها بعد، وقتی مرگهای مشکوک در پیرامون دخترش رخ میدهند، آن ادعا دیگر صرفاً روایت مردی محکوم نیست؛ به احتمالی بدل میشود که میخال ناچار است با آن روبهرو شود.
همین پیوند میان جنایت خانوادگی، شک و نیرویی نامرئی، هستهٔ جذاب فیلم را شکل میدهد. عنوان فیلم نیز این ایده را به تصویری ساده و مؤثر فشرده میکند: انسان همچون عروسکی که رشتههایش در دست دیگری است. استعارهای که میتواند هم به تسخیر فراطبیعی اشاره کند و هم به تجربهٔ از دست دادن اختیار، ترس و مسئولیت.
فیلم در آغاز از این دوگانگی بهره میبرد و تماشاگر را میان دو احتمال نگه میدارد: آیا با نیرویی بیرونی طرف هستیم، یا با پیامدهای روانی گذشتهای آشفته؟ اثر بهدرستی میفهمد که تعلیق، پیش از هر پاسخ قطعی، در فاصلهٔ میان این احتمالها شکل میگیرد. سرمایی که به فضا جان میدهد یکی از امتیازهای روشن فیلم، فضای سرد و برفی آن است.
منظرههای زمستانی فقط پسزمینهای زیبا نیستند؛ به جهان داستان کیفیتی منزوی و بیپناه میبخشند. سپیدی برف، بهجای آنکه آرامشبخش باشد، گاهی حس خالیبودن و سکون مرگبار را تقویت میکند؛ انگار محیط نیز چیزی را پنهان کرده و منتظر است تا آشکار شود. این حالوهوا با زندگی میخال تناسب دارد: او از گذشتهای سنگین میآید، اما گذشته همچنان در اکنونش حضور دارد و فاصلهای امن میان این دو وجود ندارد.
« پدر میخال، قاتلی محکوم به اعدام، همواره گفته نیرویی شرور او را به کشتن واداشته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در ساختن حس تهدید نیز گاه از فضاهای روزمره استفاده میکند. خوابگاه، جمع دوستان و لحظههای معمول جوانی، بهتدریج رنگ ناامنی میگیرند. چنین تغییری اهمیت دارد؛ زیرا وحشت وقتی مؤثرتر میشود که به قلمرو آشنا راه یابد، نه آنکه صرفاً در مکانی دورافتاده و عجیب محصور بماند. سرمای بیرون و اضطراب درون در کنار هم، محیطی میسازند که حتی سکوتش هم آرامش نمیآورد.
میخال؛ میان گذشته و تردید مرکز عاطفی روایت، میخال است؛ دختری که باید در برابر واقعیتی هولناک دربارهٔ پدرش موضع بگیرد، بیآنکه بداند خاطرات و ترسهای خودش تا چه اندازه قابل اتکاست. گذشتهٔ خانوادگی او تنها اطلاعاتی برای توضیح داستان نیست؛ فشاری مداوم است که بر روابط، اعتماد و برداشتش از رویدادهای تازه اثر میگذارد.
از این منظر، پرسش اصلی فیلم فقط این نیست که چه کسی مسئول مرگهاست، بلکه این است که میخال چگونه میتواند میان آنچه به یاد میآورد، آنچه دیگران میگویند و آنچه اکنون تجربه میکند تمایز بگذارد. بااینحال، پرداخت شخصیتهای پیرامونی به یک اندازه موفق نیست. دوستان میخال بیشتر از آنکه هر یک به شخصیتهایی کامل و مستقل تبدیل شوند، گاهی کارکردی روایی پیدا میکنند: فرصتی برای گسترش خطر، طرح رازها یا افزایش شمار قربانیان.
در نتیجه، رابطههای گروهی که میتوانستند به داستان عمق بدهند، همیشه وزن عاطفی لازم را پیدا نمیکنند. وقتی تماشاگر فرصت کافی برای شناخت آدمها نداشته باشد، خطر از دست دادنشان نیز الزاماً به همان اندازه تأثیرگذار نخواهد بود. ترس از بدنِ بیاختیار ایدهٔ اصلی فیلم، کنترل بدن و اراده، زمینهٔ مناسبی برای وحشت جسمانی فراهم میکند.
« فیلم در ساختن حس تهدید نیز گاه از فضاهای روزمره استفاده میکند. »
شخصیتها و اجرا
ترس از اینکه ذهن بخواهد مقاومت کند اما بدن فرمان دیگری ببرد، بهخودیخود ناخوشایند و نیرومند است؛ زیرا مرز میان «من» و نیرویی بیرونی را مخدوش میکند. در صحنههای مؤثرتر، این کشمکش از راه حرکتهای ناگهانی، تنش عضلانی و تلاش برای مقابله با عملی ناخواسته دیده میشود. چنین لحظههایی بدن را از وسیلهٔ امن زندگی به منبعی برای هراس بدل میکنند.
صحنههای مرگ نیز بخشی از جاذبهٔ ژانری فیلم را تأمین میکنند. خشونت در بعضی لحظات تکاندهنده و تصویری است و بهویژه در بخشهای پرتنشتر، انرژیای به روایت میدهد که پیشتر کمتر احساس میشد. بااینحال، اثر همیشه از این تصاویر برای ساختن وحشتی عمیقتر بهره نمیگیرد. گاهی شوک بصری جای پرداخت عاطفی را میگیرد؛ یعنی صحنه غافلگیرکننده است، اما ارتباطش با تجربهٔ شخصیتها یا معنای مرکزی فیلم به اندازهٔ کافی بسط نمییابد.
در نتیجه، بعضی مرگها بیشتر بهعنوان لحظههایی خشن به یاد میمانند تا بخشهایی از یک وحشت روانشناختی منسجم. ریتمی که دیر به حرکت میافتد نیمهٔ نخست فیلم زمان زیادی را صرف معرفی میخال، دوستانش و فضای زندگی روزانهٔ آنان میکند. این انتخاب میتوانست به پیوند عاطفی تماشاگر با شخصیتها کمک کند، اما پیشروی کند روایت گاه نتیجهٔ معکوس دارد.
فیلم دیر به سراغ تشدید آشکار خطر میرود و در این فاصله، اطلاعاتی که باید تعلیق بسازند، بعضی وقتها پراکنده یا کماثر به نظر میرسند. مخاطبی که انتظار دارد داستان از همان ابتدا بر وحشت و رازآلودگی متمرکز شود، ممکن است احساس کند اثر بیش از اندازه در مقدمه مانده است. وقتی ریتم تندتر میشود، فیلم سرانجام به تنش ژانری وعدهدادهشده نزدیکتر میشود.
« چنین لحظههایی بدن را از وسیلهٔ امن زندگی به منبعی برای هراس بدل میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مسئله آن است که این شتاب دیرهنگام، تمام سکون پیشین را جبران نمیکند. تضاد میان شروع آرام و بخشهای پرحادثه میتواند عمداً برای ساختن اوج به کار رود، اما برای آنکه مؤثر باشد، مقدمه باید لایهلایه بر اضطراب بیفزاید. اینجا بخشی از زمان آغازین، بیش از آنکه حس تهدید را بالا ببرد، صرف گفتوگو و معرفی روابط میشود؛ روابطی که چنانکه باید، بعدها به نقطهٔ قوت عاطفی داستان تبدیل نمیشوند.
قواعدی مبهم و اسطورهشناسی ناتمام رازآلودگی در فیلمهای وحشت فراطبیعی ارزشمند است، اما راز با بیقاعدگی تفاوت دارد. تماشاگر لازم نیست از همان ابتدا همهچیز را بداند، ولی معمولاً انتظار دارد پس از مدتی بفهمد نیروی شرور چه محدودیتهایی دارد، چگونه بر قربانیان اثر میگذارد و چه پیوندی میان گذشته و رویدادهای اکنون برقرار است.
«The Puppetman» بخشی از این توضیحها را به تعویق میاندازد، اما همیشه آنها را به اندازهای روشن نمیکند که تعلیق به فهمی رضایتبخش برسد. برخی رخدادها در نتیجه بیشتر گیجکنندهاند تا رازآمیز. این ابهام به مضمون مسئولیت نیز لطمه میزند. اگر نیرویی بدن انسان را کنترل میکند، نسبت میان قربانیبودن و پاسخگویی چگونه تعریف میشود؟
ادعای پدر میخال از ابتدا این پرسش را پیش میکشد، اما فیلم در گسترش پیامدهای اخلاقی آن محتاط یا شتابزده باقی میماند. بسط بیشتر قواعد موجود میتوانست نهفقط منطق داستان را روشن کند، بلکه به کشمکش درونی میخال هم عمق ببخشد. بهجای آن، بعضی توضیحها در واپسین بخشها چنان عرضه میشوند که پاسخها بهاندازهٔ کافی استوار به نظر نمیرسند.
« مسئله آن است که این شتاب دیرهنگام، تمام سکون پیشین را جبران نمیکند. »
قوتها و کاستیها
اوج پرتنش، فرجام کماقناع فیلم در بخش پایانی خود پرتحرکتر و پرتنشتر میشود و چند صحنهٔ خشن، ضرباهنگی را به وجود میآورند که پیش از آن غایب بود. در این قسمت، ظرفیت ایدهٔ تسخیر و ناتوانی از مهار بدن بهتر به چشم میآید. تهدید دیگر صرفاً موضوع گفتوگو نیست؛ به خطری حاضر و نزدیک تبدیل میشود که میتواند در هر لحظه شکل تازهای پیدا کند.
همین بیثباتی، جذابترین جنبهٔ وحشت فیلم است. اما اوج پرهیجان بهتنهایی برای ساختن فرجامی قانعکننده کافی نیست. فیلم در جمعبندی برخی پرسشهای داستانی را باز میگذارد و توضیحهایش برای کسانی که انتظار دارند سازوکار نیروی شرور روشنتر شود، ممکن است ناکافی باشد. این پایانبندی میتواند برای مخاطبی که ابهام و فضای رازآلود را ترجیح میدهد قابلقبول باشد، اما برای کسی که خواهان پیوند دقیق میان سرنخها و نتیجه است، رضایت کامل فراهم نمیکند.
مسئله نه صرفاً پاسخندادن به همهٔ پرسشها، بلکه این است که بعضی پرسشها پس از پایان همچنان بیپشتوانه و رهاشده به نظر میرسند. جمعبندی «The Puppetman» فیلمی است با ایدهای خوشظرفیت و فضایی که گاه واقعاً به دل مینشیند، اما در تبدیل این ظرفیت به روایتی کاملاً منسجم موفقیت یکدستی ندارد.
سرمای برفی، حس ناامنی و تصور بدنِ تحت فرمان نیرویی بیرونی، مصالح مناسبی برای ساخت وحشتاند؛ صحنههای مرگ و اوج پرتنش نیز در لحظاتی فیلم را از رخوت بیرون میکشند. در برابر، کندی نیمهٔ نخست، شخصیتپردازی محدود و قواعد مبهم نیروی شرور، از قدرت اثر میکاهند. این فیلم بیش از آنکه تجربهای بینقص یا عمیقاً ماندگار باشد، اثری قابلتوجه برای علاقهمندان به وحشت فراطبیعی است که حاضرند با برخی خلأهای روایی کنار بیایند.
« در این قسمت، ظرفیت ایدهٔ تسخیر و ناتوانی از مهار بدن بهتر به چشم میآید. »
جمعبندی
جذابیت اصلیاش در پرسش هراسآورِ اختیار نهفته است؛ در این احتمال که انسان نهتنها نتواند به دیگران اعتماد کند، بلکه از بدن خود نیز مطمئن نباشد. فیلم آن پرسش را بهخوبی طرح میکند، اما پاسخها و پیوندهای لازم را همیشه با همان قدرت پرورش نمیدهد.
« فیلم آن پرسش را بهخوبی طرح میکند، اما پاسخها و پیوندهای لازم را همیشه با همان قدرت پرورش نمیدهد. »



ثبت دیدگاه