نقد و بررسی
نقد آیکا (Ayka) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سینمای بقا در سرمای مسکو «آیکا» فیلمی نیست که برای تماشاگر راهی آسان به درون جهانش باز کند. سرگئی دوورتسوی تماشاگر را بیمقدمه در دل وضعیت زنی جوان میاندازد که پس از زایمان، نوزادش را در بیمارستان رها کرده و برای دوام آوردن به خیابانهای مسکو پناه برده است. آنچه پیش میآید، نه معمایی برای حلکردن و نه مسیری متعارف برای رستگاری است؛ فیلم، گامبهگام، به تماشای تلاش روزمره آیکا برای گذراندن یک روز دیگر مینشیند.
این انتخاب، از همان ابتدا، تکلیف اثر را روشن میکند: «آیکا» میخواهد بیش از آنکه درباره یک حادثه باشد، درباره وضعیتی ممتد حرف بزند؛ وضعیتی که در آن فقر، بیثباتی شغلی، بدهی، مهاجرت و فشار جسمانی به هم گره خوردهاند. به همین دلیل، پیشروی داستان بیشتر شبیه حرکت بیوقفه در مسیرهای بسته است تا صعودی پرحادثه به سوی نقطهای تعیینکننده.
فیلم به جای وعده گشایش، از فرسایش میگوید. بدن، پیش از کلام یکی از مؤثرترین تصمیمهای فیلم، پیوندزدن تجربه آیکا به جسم اوست. درد پس از زایمان، خونریزی و ضعف، حاشیههایی برای روایت نیستند؛ واقعیتهاییاند که هر لحظه بر انتخابهای او اثر میگذارند. شخصیت فرصت چندانی برای مکث، سوگواری یا توضیحدادن خود ندارد.
بدنش پیش از آنکه ذهن او بتواند آنچه را رخ داده صورتبندی کند، بار پیامدها را به دوش میکشد. از همین رو، فیلم از سخنرانی درباره فقر و مهاجرت پرهیز میکند و به جای آن، فشار را در کنشهای کوچک نشان میدهد: جستوجوی کار، رفتوآمد در شهر، تلاش برای یافتن پول و پنهانکردن آسیبپذیری. اثرگذاری این لحظهها از آنجاست که فاجعه را به رخدادی دور و استثنایی تبدیل نمیکنند؛ آن را در پیوستگی کارهای روزمره جا میدهند.
« سینمای بقا در سرمای مسکو «آیکا» فیلمی نیست که برای تماشاگر راهی آسان به درون جهانش باز کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
رنج آیکا نه یک تصویر نمادین و انتزاعی، بلکه مانعی ملموس در برابر هر قدم اوست. چهرهای که توضیح داده نمیشود آیکا شخصیتی است که فیلم او را بهآسانی در قالبهای اخلاقی آشنا جای نمیدهد. تصمیم نخست او برای ترک نوزاد، میتواند داوری شتابزده را برانگیزد؛ اما روایت نه میکوشد با گذشتهای مفصل و عاطفهبرانگیز رفتار او را توجیه کند و نه از تماشاگر میخواهد بیچونوچرا او را ببخشد.
اطلاعات اندک درباره گذشته و انگیزههایش، بخشی از طراحی فیلم است: مخاطب باید با زنی روبهرو شود که پیش از آنکه فرصت توضیحدادن پیدا کند، گرفتار ضرورتهای فوری شده است. این ابهام از یک سو به شخصیت استقلال میبخشد. آیکا برای جلب همدلی، پیوسته سخن نمیگوید یا خود را شرح نمیدهد؛ او میدود، میجوید، چانه میزند و گاه رفتاری ناخوشایند از خود نشان میدهد.
اما از سوی دیگر، کمبود اطلاعات میتواند فاصلهای میان او و مخاطب بسازد. فیلم بیش از آنکه درونیات او را بگشاید، ما را وادار میکند پیامدهای وضعیتش را مشاهده کنیم. این انتخاب جسورانه است، ولی برای همه تماشاگران به یک اندازه رضایتبخش نخواهد بود. بازی سامال یسلیامووا ستون اصلی فیلم، بازی سامال یسلیامووا در نقش آیکاست.
او شخصیتی کمحرف و بهشدت محصور در نیازهای فوری را با ظرافتی خیرهکننده جان میبخشد. در چهره و حرکاتش همزمان میتوان خستگی، هوشیاری و نوعی سرسختی غریزی را دید؛ سرسختیای که نه قهرمانانه است و نه پرشکوه، بلکه از ناچاری نیرو میگیرد. بازیگر بهجای آنکه رنج را به نمایش بگذارد، آن را در شیوه ایستادن، نگاهکردن و حرکتکردن شخصیت جاری میکند.
« رنج آیکا نه یک تصویر نمادین و انتزاعی، بلکه مانعی ملموس در برابر هر قدم اوست. »
شخصیتها و اجرا
قدرت اجرا بهویژه در لحظههایی آشکار میشود که آیکا ناچار است در برابر دیگران خود را جمعوجور نشان دهد، حال آنکه بدنش تاب نمیآورد. این شکاف میان ظاهر مصمم و آسیبپذیری پنهان، شخصیت را انسانی و باورپذیر میکند. یسلیامووا با کمترین تکیه بر توضیح کلامی، حضور آیکا را در مرکز قاب نگه میدارد؛ گویی دوربین هر بار که او از جایی رانده میشود، دوباره به دنبال او راه میافتد.
دوربین و شهر بیپناه فیلمبرداری جولانتا دیلوسکا و شیوه نزدیک دوربین، جهان «آیکا» را به تجربهای فشرده و جسمانی بدل میکند. دوربین فاصله امنی میان تماشاگر و شخصیت حفظ نمیکند؛ اغلب چنان نزدیک میماند که حرکت آیکا در خیابانها و فضاهای کاری، حس محصوربودن را تشدید میکند. مسکو در این روایت، پسزمینهای خنثی نیست.
شهر با سرما، ازدحام، رفتوآمد و دشواری دسترسی به کار، به نیرویی تبدیل میشود که پیوسته بر شخصیت فشار میآورد. این نگاه نزدیک، با انتخاب فضاهای روزمره و محیطهای خشن، هماهنگ است. شهر نه منظرهای تماشایی برای گردش، بلکه شبکهای از مکانهایی است که آیکا باید از میانشان راهی برای ادامهدادن پیدا کند.
تدوین نیز این حس تعقیب و بیقراری را تقویت میکند: موقعیتها چندان مجال آسودگی نمیدهند و هر توقف کوتاه، پیشدرآمد فشار تازهای به نظر میرسد. حاصل، تجربهای پرتنش است که گاه بیش از آنکه از حادثه تغذیه کند، از نزدیکی دوربین به تن و حرکت شخصیت نیرو میگیرد. واقعگرایی و سیاستِ همدلی «آیکا» موضوع مهاجرت را به گزارهای ساده درباره قربانی و مقصر تقلیل نمیدهد.
« این شکاف میان ظاهر مصمم و آسیبپذیری پنهان، شخصیت را انسانی و باورپذیر میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قهرمان فیلم نه چهرهای بینقص است و نه نمایندهای یکدست از رنج. او برای زندهماندن دست به رفتارهایی میزند که میتوانند خشن یا ناعادلانه به نظر برسند؛ در عین حال، محیطی که در آن گرفتار شده، انتخابهایش را محدود و هزینه هر لغزش را سنگینتر میکند. فیلم از تماشاگر میخواهد پیش از صدور حکم، به شرایطی نگاه کند که پشت رفتارها قرار دارند.
این رویکرد، نقطه قوت اخلاقی اثر است. «آیکا» نه با احساساتگرایی آسان، رنج شخصیت را زیبا میکند و نه از تماشاگر میخواهد صرفاً به دلیل درماندگی او همه اعمالش را تأیید کند. در عوض، همدلی را به مسئلهای دشوار تبدیل میکند: آیا میتوان کسی را فهمید، بیآنکه رفتارش را بیچونوچرا موجه دانست؟
فیلم پاسخی آماده نمیدهد و همین امتناع از داوری نهایی، بخشی از تأثیر ماندگارش است. تکرار، تلخی و محدودیتهای روایت بااینهمه، همان سازوکاری که حس فشار را میسازد، گاه به یکنواختی هم میانجامد. فیلم بارها آیکا را در برابر مانعی تازه قرار میدهد، اما چون فضای کلی و ریتم عاطفی پیوسته تیره میماند، برخی موقعیتها بهجای افزودن لایهای تازه، تأکیدی دوباره بر همان درماندگی به نظر میرسند.
تماشاگر ممکن است بهتدریج از شدت رنج فاصله بگیرد؛ نه چون آن را باور نمیکند، بلکه چون فیلم مجال چندانی برای تغییر ضرباهنگ یا تنفس عاطفی باقی نمیگذارد. از نظر داستانی نیز اثر عامدانه از پیچشهای بزرگ و تحولهای چشمگیر دوری میکند. این پرهیز با نگاه واقعگرایانه فیلم سازگار است، اما هزینهای دارد: کشش روایت در بخشهایی کاهش مییابد و حرکت پیوسته شخصیت، همیشه به معنای پیشرفت دراماتیک نیست.
« قهرمان فیلم نه چهرهای بینقص است و نه نمایندهای یکدست از رنج. »
قوتها و کاستیها
اگرچه تکرار میتواند شکل سینماییِ روزمرگی بیرحم آیکا باشد، گاهی این شیوه بیش از اندازه بر یک حس واحد تکیه میکند. در نتیجه، فیلم میان صداقت مشاهدهگرانه و فرسودگی روایی در نوسان میماند. جمعبندی «آیکا» اثری تلخ، نزدیک و دشوار است که بیش از آنکه سرگرم کند، تماشاگر را در موقعیتی انسانی و اخلاقی نگه میدارد.
بازی کمنظیر سامال یسلیامووا، نگاه جسمانی دوربین و توجه فیلم به پیوند میان مهاجرت، فقر و آسیبپذیری، تجربهای بهیادماندنی میسازند. در مقابل، تکرار فشار و کمبود فرازهای روایی ممکن است برای برخی مخاطبان حس فرسودگی ایجاد کند؛ همانطور که ابهام عمدی شخصیت، راه همدلی را دشوارتر میسازد.
با وجود این محدودیتها، فیلم در مهمترین هدف خود موفق است: آیکا را به نمونهای صرف از فلاکت تبدیل نمیکند، بلکه او را انسانی مینمایاند که در تنگنای بقا، تصمیم میگیرد و بهای تصمیمهایش را میپردازد. «آیکا» فیلمی نیست که پس از تماشایش بهسادگی کنار گذاشته شود؛ نه بهسبب پاسخهایی که عرضه میکند، بلکه بهسبب پرسشهایی که درباره مسئولیت، همدلی و معنای زندهماندن باقی میگذارد.
« در نتیجه، فیلم میان صداقت مشاهدهگرانه و فرسودگی روایی در نوسان میماند. »



ثبت دیدگاه