نقد و بررسی
نقد یک قهوه در برلین (A Coffee in Berlin) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پرسهای در جستوجوی معنا «A Coffee in Berlin» بیش از آنکه قصهای با مسیر روایی روشن و مقصدی مشخص باشد، تجربهٔ یک روز در زندگی جوانی است که هنوز نمیداند با زندگیاش چه کند. نیکو، دانشجوی سابق حقوق، در خیابانهای برلین میگردد و با آدمهایی روبهرو میشود که هرکدام، به شکلی، از آشفتگی یا تنهایی خود نشانی دارند.
خواستهاش در ظاهر ساده است: فنجانی قهوه. اما همین خواستهٔ کوچک، در طول روز به رشتهای از برخوردهای نامنتظر و ناکامیهای کمیک بدل میشود؛ رشتهای که آرامآرام تصویری از فاصلهٔ نیکو با جهان اطرافش میسازد. فیلم نخستین تجربهٔ بلند کارگردانی Jan-Ole Gerster است و بر یک روز سرنوشتساز در برلین تمرکز دارد؛ روزی که معنایش نه در حادثهای بزرگ، بلکه در انباشتهشدن مواجهههای کوچک شکل میگیرد.
برلین؛ شهری که به تماشا درمیآید برلین در این فیلم صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ نیرویی است که ریتم و حسوحال اثر را تعیین میکند. نیکو در کافهها، خیابانها و فضاهای عمومی حرکت میکند، اما به نظر نمیرسد واقعاً به جایی برسد. شهر پیش چشم او زنده و پر از آدمهایی است که هرکدام درگیر کار، خاطره یا مسئلهای شخصیاند؛ بااینحال، نیکو بیشتر ناظر است تا مشارکتکننده.
همین فاصله، نگاه فیلم را شکل میدهد: او در دل شهر است، اما از آن جدا مانده؛ حضور دارد، ولی به جمع تعلق ندارد. تصویربرداری سیاهوسفید، این برلین را از جلوهٔ توریستی و رنگارنگ دور میکند و بر بافت روزمره و گاه زمخت آن تأکید میگذارد. انتخابی که میتوانست صرفاً آرایهای نوستالژیک باشد، در اینجا با حال روانی شخصیت اصلی هماهنگ است: جهان برای نیکو نه کاملاً تیره است و نه روشن، بلکه معلق میان بیحوصلگی و کنجکاوی قرار دارد.
« خواستهاش در ظاهر ساده است: فنجانی قهوه. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شهر به او امکان میدهد در حرکت بماند، اما حرکت الزاماً به معنای پیشرفت نیست. نیکو؛ ضدقهرمانی در حاشیه نیکو شخصیتی نیست که بهآسانی ستایشبرانگیز یا حتی دوستداشتنی شود. او مسئولیتها را عقب میاندازد، از پاسخگویی میگریزد و گاهی با بیاعتنایی با آدمهایی رفتار میکند که میکوشند به او نزدیک شوند.
فیلم این کاستیها را پنهان نمیکند و از تماشاگر نیز نمیخواهد آنها را بهسادگی ببخشد. جذابیت شخصیت در همین تناقض است: نیکو هم از جهان گله دارد و هم در ساختن فاصله میان خود و دیگران سهم دارد. بیهدفیاش فقط وضعیتی تحمیلشده نیست؛ تا حدی پناهگاهی است که خودش در آن سکونت کرده است. بازی Tom Schilling این کیفیت را با ظرافت منتقل میکند.
نیکوی او نه عصیانگری پرشور است و نه قربانیای که صرفاً باید برایش دل سوزاند. در چهره و مکثهایش، خستگی و کنجکاوی همزمان دیده میشود؛ انگار هنوز امکان توجهکردن به جهان را دارد، اما نمیداند این توجه را چگونه به رابطه یا تصمیمی واقعی تبدیل کند. همین بازی کمادعا به فیلم کمک میکند تا از توضیحدادن بیش از اندازهٔ حالت درونی شخصیت پرهیز کند.
روایت اپیزودیک و ریتم روزمره ساختار فیلم بر مجموعهای از برخوردها و موقعیتهای جداگانه بنا شده است. هر بخش نیکو را به شخص یا فضایی تازه میرساند و بر گوشهای از زندگی او نور میاندازد، بیآنکه لزوماً هر واقعه به زنجیرهای علتومعلولی و پرشتاب بدل شود. این پراکندگی با تجربهٔ خود شخصیت جور درمیآید: روزش نه برنامهای منسجم دارد و نه مقصدی که از آغاز در نظر گرفته باشد.
« شهر به او امکان میدهد در حرکت بماند، اما حرکت الزاماً به معنای پیشرفت نیست. »
شخصیتها و اجرا
تماشاگر نیز ناچار است همراه او از یک موقعیت به موقعیت دیگر برود و بهجای انتظار برای گرهگشایی متعارف، از جزئیات و تغییرات کوچک معنا بگیرد. این شیوه در بخشهایی از فیلم بسیار مؤثر است؛ هر برخورد میتواند طنزی ناگهانی، لحظهای از شرمندگی یا نشانی از تنهایی را آشکار کند. اما همین انتخاب، نقطهضعف بالقوهٔ اثر هم هست.
اگر تماشاگر به روایتهای حادثهمحور و تحولهای آشکار عادت داشته باشد، ممکن است احساس کند فیلم درجا میزند و اپیزودها بیش از آنکه به یکدیگر بیفزایند، صرفاً پشت سر هم قرار گرفتهاند. فیلم آگاهانه از هیجان روایی متعارف فاصله میگیرد؛ بااینحال، همهٔ قسمتهای این پرسه به یک اندازه از نظر دراماتیک جاندار نیستند.
قهوه؛ شوخی، خواسته و استعاره قهوه در فیلم هم یک خواستهٔ ملموس است و هم محور شوخی تکرارشوندهای که روز نیکو را به رشتهای از ناکامیهای کوچک پیوند میدهد. او بارها میکوشد قهوهای پیدا کند و هر بار مانعی پیش میآید؛ گاهی مسئله پول است، گاهی زمان یا وضعیتی که از کنترل او خارج مینماید.
این شوخی در آغاز از تضاد میان سادگی خواسته و دشواری تحقق آن نیرو میگیرد. چرا باید چیزی به این معمولیبودن چنین دستنیافتنی شود؟ همین پرسش، با لحنی کمیک، با وضع کلی نیکو نیز همصداست: او حتی در سادهترین کارها هم به مقصد نمیرسد. بااینهمه، تکرار این تمهید همیشه به سود فیلم عمل نمیکند.
« اما همین انتخاب، نقطهضعف بالقوهٔ اثر هم هست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
وقتی الگوی ناکامی برای چندمین بار بازمیگردد، بخشی از غافلگیریاش را از دست میدهد و ممکن است به نشانهای بیش از حد برجسته بدل شود. استعارهٔ قهوه روشن و قابلفهم است، اما فیلم گاهی آنقدر بر آن تکیه میکند که مخاطب پیش از آنکه موقعیت تازهای را تجربه کند، پایان شوخی را حدس میزند.
این تکرار، از یک سو به وحدت اثر کمک میکند و از سوی دیگر، دامنهٔ معنایی آن را محدود میسازد. طنز تلخ و مواجهه با تنهایی طنز فیلم از جنس شوخیهای پرسرعت یا موقعیتهای نمایشی بزرگ نیست. بیشتر از ناهمخوانی میان جدیت آدمها و ابتذال مشکلاتشان، از مکثهای ناراحتکننده و از پاسخهایی برمیآید که کمی دیر یا بیش از اندازه بیاعتنا ادا میشوند.
خنده در این جهان معمولاً با اندکی دلگرفتگی همراه است؛ تماشاگر از بیمعنایی یک وضعیت میخندد، اما همان وضعیت میتواند ناگهان تنهایی یا درماندگی کسی را آشکار کند. شخصیتهای پیرامونی نیکو نیز صرفاً وسیلهای برای پیشبرد ماجرا نیستند. برخی از آنها با ورود کوتاهشان، تصویری از بحرانهایی عرضه میکنند که نیکو هنوز توان رویارویی با آنها را ندارد یا نمیخواهد داشته باشد.
در سوی دیگر، برخورد با گذشتهٔ تاریخی آلمان لایهای جدیتر به جهان فیلم میافزاید: زمان حال این نسل در خلأ شکل نگرفته و خاطرهٔ تاریخ، هرچند مستقیم و پیوسته در کانون روایت نیست، میتواند در حاشیهٔ پرسهٔ روزانه حضور پیدا کند. در این لحظهها، فیلم از شوخی با بیخیالی جوانانه فاصله میگیرد و به پرسش هویت و نسبت فرد با گذشته نزدیک میشود.
« این تکرار، از یک سو به وحدت اثر کمک میکند و از سوی دیگر، دامنهٔ معنایی آن را محدود میسازد. »
قوتها و کاستیها
مرز میان مشاهده و کلیشه فیلم در مشاهدهٔ آدمها و لحظههای کوچک زندگی شهری توانمند است، اما همیشه از دام تیپسازی نمیگریزد. بعضی شخصیتها و موقعیتها چنان آشکارا حامل یک نشانه یا معنا هستند که پیچیدگی انسانیشان کاهش مییابد. گاه آدمهای اطراف نیکو بیش از آنکه شخصیتهایی مستقل با زندگیهای کامل باشند، آینههایی برای بیهدفی یا بیتفاوتی او به نظر میرسند.
این انتخاب با ساختار اپیزودیک فیلم تناسب دارد، اما در برخی برخوردها حس تصنع ایجاد میکند؛ گویی جهان برای تأیید حال درونی نیکو چیده شده است. همچنین میتوان رد آشنایی با سنت کمدی شهری و قهرمانان جوانِ سرگردان را در فیلم دید. این آشنایی بهخودیخود ضعف نیست: Gerster از موقعیتهای روزمره، مکالمههای نامتعارف و شهر بهعنوان صحنهٔ مواجهه بهره میگیرد.
اما هرجا لحن فیلم بیش از اندازه به تصویر آمادهٔ «جوانِ بیهدف و اندیشمند» تکیه میکند، فردیت نیکو کمرنگ میشود. آنچه فیلم را نجات میدهد، حضور ملموس برلین و بازی متین Schilling است؛ عناصری که به الگوی آشنا، زندگی و بافتی مشخص میبخشند. جمعبندی «A Coffee in Berlin» فیلمی دربارهٔ حلوفصل سریع بحران نیست؛ دربارهٔ روزی است که در آن آدمی ناچار میشود، ولو برای لحظهای، به فاصلهٔ میان خودش و زندگیاش نگاه کند.
دستاورد اصلی اثر در خلق فضایی شهری، بازی دقیق بازیگر محوری و آمیختن طنز تلخ با تأملی آرام دربارهٔ بیهدفی است. ضعفهایش نیز از همان انتخابهای فرمی سرچشمه میگیرند: روایت پراکنده گاه کمرمق میشود، شوخی قهوه بیش از حد تکرار میشود و بعضی شخصیتها معنای خود را آشکارتر از آنچه لازم است عرضه میکنند.
« بعضی شخصیتها و موقعیتها چنان آشکارا حامل یک نشانه یا معنا هستند که پیچیدگی انسانیشان کاهش مییابد. »
جمعبندی
بااینحال، فیلم در بهترین لحظههایش بهجای آنکه دربارهٔ سرگشتگی سخنرانی کند، آن را در قدمزدن، مکثکردن و روبهروشدنهای کوتاه مجسم میسازد. حاصل، پرترهای کوچک و کمادعا از کسی است که هنوز نمیداند از زندگی چه میخواهد، اما برای یک روز کامل در میان آدمها و خیابانها باقی میماند.



ثبت دیدگاه