نقد و بررسی
نقد Sun of the Sleepless | 1992
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای علمی در دل جهانی فرسوده «خورشیدِ خفتگان» بیش از آنکه روایتی دربارهٔ کشف علمی باشد، تصویری است از انسانی که در جهانی بیاعتنا، هنوز به امکان نجات دیگران ایمان دارد. گلا بندلیانی، پزشک آمبولانس و پژوهشگری منزوی، سالهای عمرش را صرف جستوجوی درمانی حیاتی میکند؛ تلاشی که اطرافیانش آن را گاه نامعقول، گاه آزاردهنده و گاه بیهوده میبینند.
فیلم از همان ابتدا میان دو جهان فاصله میگذارد: جهان آرمانخواهی گلا و واقعیت خشن و روزمرهای که پیوسته او را به عقب میراند. تمور بابلوآنی این تقابل را به شکل جدالی ساده میان خیر و شر درنمیآورد. گلا نه نابغهای بینقص است و نه قدیسی دستنیافتنی؛ او انسانی است با سرسختی، حواسپرتی و نوعی خوشبینی که گاهی مرز میان ایمان و انکار واقعیت را محو میکند.
همین تناقضهاست که شخصیتش را زنده میسازد: او در برابر شکستها پافشاری میکند، اما بهای این پافشاری را خانوادهاش نیز میپردازد. خانواده؛ فاصله و پیوند محور عاطفی فیلم تنها کوشش گلا برای یافتن درمان نیست، بلکه رابطهٔ او با خانوادهاش است. همسرش، با ایمانی آرام و کمادعا، پناهی برای رؤیای او فراهم میکند؛ حمایتی که بیش از سخن گفتن، در همراهی روزمره و تحمل دشواریها معنا مییابد.
دختر خانواده اما جهان پدر را از بیرون میبیند و دشوار است از کسی انتظار داشته باشیم که بهای آرمانهای او را لمس میکند، بیآنکه لزوماً خود آن آرمان را بپذیرد. رابطهٔ گلا و پسرش داتو پیچیدهتر و تأثیرگذارتر است. این دو از نظر منش و شیوهٔ مواجهه با زندگی تفاوتهای آشکاری دارند. داتو به واقعیتهای ملموس و قواعد نانوشتهٔ خیابان نزدیکتر است؛ پدرش، در مقابل، به امیدی وفادار مانده که ممکن است از نگاه دیگران خامدستانه جلوه کند.
« تمور بابلوآنی این تقابل را به شکل جدالی ساده میان خیر و شر درنمیآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این تضاد برای ساختن رابطهای تدریجی بهره میگیرد: نزدیکی میان پدر و پسر نه از راه توافق بر سر همهچیز، بلکه از مسیر دیدن و شناختن رنج یکدیگر شکل میگیرد. شخصیتپردازی و بازیها الگوهای اخلاقی فیلم عمداً یکدست نیستند. گلا، با بخشندگی و میل دائمی به بخشیدن، ممکن است گاهی بیش از حد آرمانی به نظر برسد؛ بااینحال، بازی الگوژا بوردولی به او جسم و فردیت میبخشد.
او پدر و پزشکی را تصویر میکند که در میان ناکامیها همچنان میکوشد با دیگران مهربان بماند. حضورش به فیلم نیرویی مرکزی میدهد و باعث میشود حتی رفتارهای غریب یا افراطی شخصیت، از دل جهانبینی او قابلفهم باشد. دیوید کازیشویلی نیز در نقش داتو، تضاد میان ظاهر سرکش و پیوند عاطفی پنهان با پدر را بهخوبی حمل میکند.
رابطهٔ این دو بازیگر از دل سکوتها، واکنشهای کوچک و لحظههای مشترک شکل میگیرد؛ نه صرفاً از گفتوگوهای توضیحی. بازیهای فیلم گاه رنگوبویی نمایشی و اغراقشده دارند، اما همین کیفیت با جهان ناآرام و نامتعارف اثر همخوانی پیدا میکند. شخصیتهای فرعی نیز بیش از آنکه برای پیشبرد منظم داستان طراحی شده باشند، تصویری از محیطی اجتماعی میسازند که در آن فقر، خستگی و بیاعتمادی حضوری دائمی دارند.
ریتم، فضا و زبان تصویر ریتم کند فیلم انتخابی آگاهانه است. بابلوآنی به جای آنکه داستان را با سلسلهای از نقاط عطف پرشتاب پیش ببرد، اجازه میدهد تماشاگر در فضای زندگی شخصیتها بماند: در رفتوآمدها، مکثها و صحنههایی که گاه از نظر روایی کمحادثهاند، اما حالوهوای زندگی فرسوده و انتظار طولانی را منتقل میکنند.
« شخصیتپردازی و بازیها الگوهای اخلاقی فیلم عمداً یکدست نیستند. »
شخصیتها و اجرا
این شیوه به فیلم فرصت میدهد که تعهد گلا را نه در قالب یک ادعای قهرمانانه، بلکه همچون عادتی ریشهدار و فرساینده به نمایش بگذارد. این مکثها همیشه به سود اثر عمل نمیکنند. در برخی بخشها، فضاسازی چنان بر روایت سایه میاندازد که پیشروی دراماتیک کند یا کمجان به نظر میرسد. ابهام نیز گاهی بهجای آنکه لایهای تازه به معنا بیفزاید، بعضی ایدهها را نیمهپرداخته باقی میگذارد.
بااینحال، فیلم از همین بافت ناهموار هویتی ویژه میسازد: جهانی که نه کاملاً واقعگراست و نه بهتمامی تمثیلی، بلکه میان این دو حالت حرکت میکند. موسیقی و حالوهوای شاعرانه موسیقی در «خورشیدِ خفتگان» زینتی برای صحنهها نیست؛ بخشی از حافظهٔ احساسی فیلم است. تم اصلی بارها به فضای اثر بازمیگردد و مانند رشتهای نامرئی، موقعیتهای متفاوت را به یکدیگر پیوند میدهد.
تکرار ملودی، اندوه را تثبیت میکند، اما آن را به یک حس یگانه و یکنواخت فرو نمیکاهد. در نتیجه، موسیقی میتواند همزمان حامل دلتنگی، امید و نوعی شوخطبعی تلخ باشد. این کیفیت شاعرانه در تضاد با زمختی جهان فیلم قرار میگیرد. زندگی گلا در محیطی آشفته و کمبرخوردار میگذرد، اما اثر از آن محیط تصویری صرفاً تیره نمیسازد.
لحظههایی از صمیمیت و گرما در کنار ناکامیها قرار میگیرند و همین همجواری است که فضای عاطفی فیلم را پیچیده میکند. فیلمبرداری طولانی اثر، از میانهٔ دههٔ ۱۹۸۰ تا آغاز دههٔ ۱۹۹۰، به آن کیفیتی تاریخی نیز میدهد: گویی تغییرات بیرون از داستان، در بافت زمان و زندگی شخصیتها رسوب کردهاند.
« این مکثها همیشه به سود اثر عمل نمیکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این برداشت، فیلم را به بازتابی نمادین از فرسودگی و دگرگونی جامعهٔ شوروی و گرجستان بدل میکند. علم، ایمان و بهای پایداری پژوهش گلا در فیلم تنها مسئلهای پزشکی نیست؛ شکلی از ایمان اخلاقی است. او به علمی وفادار مانده که وعدهٔ نجات میدهد، اما این وفاداری بارها در برابر نهادهایی قرار میگیرد که با بدگمانی و بیصبری به کار او مینگرند.
فیلم نه علم را معجزهای آسان معرفی میکند و نه پافشاری فردی را راهحلی بیهزینه میداند. برعکس، فاصلهٔ میان نیت خیر و پیامدهای واقعی آن را در کانون روایت قرار میدهد. در اینجا فداکاری گلا دو وجه دارد. از یک سو، او برای کاری بزرگتر از منفعت شخصی خود عمر و توانش را صرف میکند؛ از سوی دیگر، همین انتخاب در زندگی نزدیکانش شکاف و رنج ایجاد میکند.
فیلم در داوری دربارهٔ او شتاب نمیکند و تماشاگر را وامیگذارد میان تحسین آرمانگراییاش و پرسش از هزینههایی که بر خانواده تحمیل میشود، معلق بماند. همین دوگانگی است که مضمون انسانی اثر را از ستایش سادهٔ «قربانیشدن برای علم» فراتر میبرد. نقاط قوت و محدودیتها قدرت اصلی فیلم در آفرینش جهانی ماندگار و شخصیتی است که با وجود رفتارهای نامتعارف، عاطفه و توجه تماشاگر را برمیانگیزد.
فضای رازآمیز، موسیقیِ بهیادماندنی و پیوند تدریجی میان پدر و پسر، تجربهای میسازند که از مسیر احساس به تأمل میرسد. فیلم همچنین در پیوند دادن امر شخصی با تصویری وسیعتر از یک جامعهٔ در حال دگرگونی موفق است، بیآنکه همهچیز را به تمثیلی سیاسی تقلیل دهد. در برابر این امتیازها، کندی ریتم برای بعضی مخاطبان ممکن است به یکنواختی بینجامد.
« این برداشت، فیلم را به بازتابی نمادین از فرسودگی و دگرگونی جامعهٔ شوروی و گرجستان بدل میکند. »
قوتها و کاستیها
ابهام فضایی و روایی در بخشهایی ثمربخش است، اما در بخشهایی دیگر مانع پرداخت کامل بعضی ایدهها میشود. همچنین شخصیتهای فرعی گاه بیش از آنکه بهعنوان انسانهایی مستقل بسط یابند، در خدمت ساختن حالوهوای پیرامون قهرمان باقی میمانند. این کاستیها از نیروی عاطفی اثر نمیکاهند، اما نشان میدهند که فیلم بیش از آنکه بر صیقل روایی تکیه کند، به حالوهوا و نیروی شخصیت مرکزی متکی است.
جمعبندی «خورشیدِ خفتگان» فیلمی شاعرانه، تلخ و انسانی است که از مسیر کوشش یک پزشک، دربارهٔ ایمان به کار دشوار، فرسایش آرمان و امکان پیوند میان دو نسل سخن میگوید. کندی و ابهام آن ممکن است صبر تماشاگر را بیازماید، اما همین مکثها به جهان اثر فرصت میدهند تا در ذهن رسوب کند. بابلوآنی داستانی دربارهٔ موفقیت یا شکست صرف نمیسازد؛ او به لحظههایی مینگرد که آدمها، با وجود تفاوتهایشان، رنج و امید یکدیگر را درمییابند.
حاصل، اثری است که نه با پاسخهای قطعی، بلکه با تصویری ماندگار از سرسختی و مهربانی در ذهن میماند.
« ابهام فضایی و روایی در بخشهایی ثمربخش است، اما در بخشهایی دیگر مانع پرداخت کامل بعضی ایدهها میشود. »
ثبت دیدگاه