نقد و بررسی
نقد بلوند اتمی (Atomic Blonde) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به برلینِ آستانهٔ فروپاشی «Atomic Blonde» فیلمی است که از همان ابتدا بیش از آنکه بخواهد جهان جاسوسی را با منطق رواییِ شفاف توضیح دهد، میخواهد تماشاگر را درون فضایی سرد، پرتنش و آکنده از بیاعتمادی فرو ببرد. ماجرا در واپسین روزهای جنگ سرد میگذرد؛ زمانی که مأمور امآی۶، لورین بروتون، به برلین فرستاده میشود تا قتل یکی از همکارانش را بررسی کند و فهرستی حساس از مأموران دوجانبه را بیابد.
اما در این شهرِ در آستانهٔ دگرگونی، هر تماس ممکن است دام باشد و هر روایت، بخشی از حقیقت را پنهان کند. دیوید لیچ، که پیشینهاش در طراحی صحنههای مبارزه در فیلمهای اکشن بهخوبی در اثر دیده میشود، برلین را نه صرفاً پسزمینهٔ مأموریت، بلکه عنصری فعال در ساخت حالوهوای فیلم قرار میدهد.
دیوارها، خیابانها، آپارتمانها و کافهها انگار همگی در انتظار انفجاری تاریخیاند. بااینحال، فیلم بیشتر از آنکه بهدنبال بازسازی دقیق فضای سیاسی باشد، از تاریخ بهعنوان بستری برای ساخت یک تریلر پرزرقوبرق بهره میگیرد. سقوط قریبالوقوع دیوار، سایهای بزرگ بر روایت میاندازد، اما همیشه به عمق دراماتیک مورد انتظار نمیرسد.
روایت جاسوسی؛ تعلیق در برابر آشفتگی ساختار قصه بر اطلاعات ناقص، هویتهای پنهان و بازی چندلایهٔ جاسوسان بنا شده است؛ عناصری که در بهترین حالت میتوانند تعلیقی هوشمندانه بسازند. «Atomic Blonde» اما گاهی چنان در انباشت نامها، جناحها، مأموریتها و احتمال خیانت غرق میشود که دنبالکردن خط اصلی دشوار میگردد.
« اما در این شهرِ در آستانهٔ دگرگونی، هر تماس ممکن است دام باشد و هر روایت، بخشی از حقیقت را پنهان کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تماشاگر باید میان آنچه شخصیتها میگویند و آنچه احتمالاً پنهان میکنند تمایز بگذارد، ولی فیلم همیشه سرنخها را با نظمی کافی عرضه نمیکند. این ابهام، در بخشهایی به فضای پارانوئید اثر خدمت میکند: هیچکس بهسادگی قابل اعتماد نیست و حقیقت، کالایی کمیاب به نظر میرسد. بااینهمه، میان ابهامِ هدفمند و سردرگمیِ روایی مرزی وجود دارد.
فیلم بارها از اولی به دومی نزدیک میشود؛ چنانکه برخی پیچیدگیها بهجای افزودن لایههای معنایی، صرفاً روند فهم قصه را کند میکنند. نتیجه آن است که ممکن است مخاطب بهجای مشارکت در حل معما، از پیگیری جزئیات آن دست بکشد و منتظر صحنهٔ بعدیِ پرتحرک بماند. چارلیز ترون؛ بدن بهمثابه ابزار روایت ستون اصلی فیلم، بازی چارلیز ترون در نقش لورین بروتون است.
او شخصیتی را میسازد که اقتدارش نه از شکستناپذیری، بلکه از توانایی ادامهدادن پس از آسیبدیدن میآید. لورین، قهرمانی با حرکات بینقص و نیرویی فراانسانی نیست؛ بدنش خسته میشود، ضربه میخورد و محدودیتهایش را آشکار میکند. همین آسیبپذیری، مبارزهها را ملموستر میسازد و خشونت را از نمایش تزئینی به بخشی از تجربهٔ شخصیت بدل میکند.
ترون در صحنههای درگیری با دقتی فیزیکی و حضوری مسلط ظاهر میشود. نگاههای سنجیده، خونسردیِ حسابشده و حرکاتش در لحظهٔ خطر، تصویری از مأموری میسازند که برای بقا به مهارت و تحمل متکی است، نه به قهرمانبازیِ بیهزینه. در عین حال، فیلم گاهی بیش از اندازه بر استایل و ظاهر لورین تکیه میکند و فرصت کمتری برای آشکارشدن دنیای درونی او باقی میگذارد.
« بااینهمه، میان ابهامِ هدفمند و سردرگمیِ روایی مرزی وجود دارد. »
شخصیتها و اجرا
شخصیت جذاب است، اما رازآلودگیاش همیشه به عمق روانشناختی تبدیل نمیشود. اکشن؛ خشونتِ پیوسته و طراحیشده برجستهترین دستاورد فیلم در طراحی اکشن آن است. زدوخوردها به مجموعهای از ضربههای تمیز و بیاثر فروکاسته نمیشوند؛ وزن بدن، تنگی فضا و فرسودگی مبارزان در آنها حس میشود. لورین با حریفانی روبهروست که واقعاً خطرناکاند و هر پیروزی هزینهای جسمانی دارد.
همین نگاه، به صحنههای مبارزه تنشی میدهد که بسیاری از فیلمهای اکشنِ پرشتاب از آن محروماند. نبرد طولانی راهپله، نقطهٔ اوج این رویکرد است. حرکت دوربین و پیوستگی ظاهری کنش، تماشاگر را در فضایی محدود و نفسگیر نگه میدارد؛ درگیری از یک طبقه به طبقهٔ دیگر پیش میرود و هر لحظه امکان دارد کنترل از دست شخصیت خارج شود.
اهمیت صحنه فقط در طول آن نیست، بلکه در شیوهای است که خستگی و آشفتگی را به خودِ فرم بدل میکند. اینجا اکشن نه فاصلهای امن از خشونت، بلکه تجربهای فرساینده و نزدیک است. صحنه گاهی خودنمایانه به نظر میرسد، اما مهارت اجرایی و انرژیاش آن را به یکی از ماندگارترین بخشهای فیلم تبدیل میکند.
تصویر، موسیقی و برلین نئونی از نظر بصری، «Atomic Blonde» آثاری از یک جهان سرد و در عین حال اغواگر میسازد. نورهای نئونی، سایههای سنگین و رنگهای پرکنتراست، شهر را به فضایی میان واقعیت تاریخی و رؤیای آشفته تبدیل میکنند. این زیباییشناسی گاه با خشونت صحنهها تضاد میسازد: در قابهایی چشمنواز، بدنها آسیب میبینند و چهرهها زیر نورهای مصنوعی از احساساتشان فاصله میگیرند.
« شخصیت جذاب است، اما رازآلودگیاش همیشه به عمق روانشناختی تبدیل نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
حاصل، فیلمی است که حتی هنگام لغزش روایت، از نظر تصویری بهندرت بیهویت میشود. موسیقی نیز نقشی فراتر از همراهی ساده دارد. ترانههای پرانرژی، نبض صحنهها را تنظیم میکنند و جهان فیلم را به حالوهوای دههٔ هشتاد پیوند میزنند. گاه موسیقی با خشونت تصویر هماهنگ میشود و گاه با آن تضادی طعنهآمیز میسازد؛ در هر دو حالت، ضرباهنگ و رنگ صوتی به صحنهها شخصیت میبخشد.
اما اتکای مداوم بر موسیقیِ آشنا و جلوهٔ نئونی میتواند به احساس تکرار بینجامد. سبک دیداری و شنیداری فیلم پرقدرت است، ولی همیشه از دل داستان برنمیآید؛ گاهی انگار پیش از آنکه قصه چیزی بگوید، ظاهر فیلم تصمیم خود را گرفته است. گروه بازیگران و روابط کمپرداخته در کنار ترون، جیمز مکآووی حضوری بیقرار و سرزنده دارد و به فضای فیلم نوعی آشوب و بدگمانی میافزاید.
نقش او با خونسردیِ لورین تضاد دارد و همین تقابل، برخی گفتوگوها را زنده میکند. دیگر بازیگران نیز در ساخت جهان پرمخاطرهٔ فیلم سهم دارند، اما شمار شخصیتها و کوتاهیِ فرصت پرداخت به آنها باعث میشود بسیاری بیشتر کارکرد روایی داشته باشند تا حضور مستقل و ماندگار. روابط میان مأموران، همکاران و منابع اطلاعاتی میتوانست بُعد انسانیِ بازی جاسوسی را پررنگتر کند.
فیلم به ما نشان میدهد که اعتماد خطرناک است، اما کمتر مکث میکند تا نشان دهد این خطر چه بهایی بر عاطفه و زندگی شخصیتها تحمیل میکند. برخی ارتباطها بیش از آنکه بهتدریج شکل بگیرند، در خدمت تغییر مسیر داستان قرار میگیرند. از این رو، جهان فیلم جذابتر از بسیاری از پیوندهای انسانیِ درون آن به نظر میرسد.
« حاصل، فیلمی است که حتی هنگام لغزش روایت، از نظر تصویری بهندرت بیهویت میشود. »
قوتها و کاستیها
ریتم و پایانبندی ریتم فیلم در بخشهایی با انرژی و تمرکز پیش میرود، بهویژه زمانی که لورین در موقعیتی خطرناک گرفتار است. اما فاصلهٔ میان صحنههای اکشن گاه بیش از اندازه کش میآید. گفتوگوها و بازگویی اطلاعات، بهجای آنکه همیشه تنش را افزایش دهند، ممکن است حرکت روایت را متوقف کنند.
این نوسان میان انفجارهای پرتحرک و بخشهای کمجان، تجربهای نامتوازن میسازد: فیلم همزمان میخواهد معمایی پیچیده باشد و نمایش اکشنی پرسرعت، اما همیشه نمیتواند این دو وجه را در یک آهنگ واحد نگه دارد. پایانبندی نیز با تکیه بر فضای رازآلود اثر، پس از مسیری طولانی حسِ تکمیلِ عاطفی و رواییِ کاملی بر جا نمیگذارد.
بدون ورود به جزئیات داستان، میتوان گفت فیلم بخشی از انرژی خود را صرف حفظ ابهام میکند، اما در عوض ممکن است برای برخی تماشاگران نوعی کمبود باقی بگذارد. این انتخاب با جهانِ بیاعتماد و چندپهلو اثر سازگار است، ولی الزاماً رضایتبخش نیست؛ رازآلودماندنِ همهچیز همیشه به معنای پایانبندیِ قویتر نیست.
جمعبندی «Atomic Blonde» بیش از هر چیز تجربهای حسی و سبکی است: فیلمی که در طراحی مبارزه، حضور فیزیکی چارلیز ترون، موسیقی و نورپردازی نئونی به اوج میرسد، اما در روایت جاسوسیِ پیچیدهاش گاه انسجام و روانی لازم را از دست میدهد. صحنهٔ راهپله نمونهٔ روشن توانایی فیلم در تبدیل اکشن به تعلیق و فرسایش است؛ در مقابل، داستانِ آشفته و ریتم نامتوازن مانع میشوند که همهٔ اجزای اثر به یک کلیت یکدست برسند.
« اما فاصلهٔ میان صحنههای اکشن گاه بیش از اندازه کش میآید. »



ثبت دیدگاه