نقد و بررسی
نقد شکارچی: جنگ زمستان (The Huntsman: Winter's War) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای میان پیشدرآمد و دنباله «The Huntsman: Winter’s War» میکوشد هم پیشدرآمدی بر ماجرای اریک باشد و هم ادامهای بر جهان «سفیدبرفی و شکارچی». روایت، گذشتهٔ شکارچی و سارا را به روزگاری پیوند میزند که در آن فریا، ملکهٔ یخی، سپاهی از شکارچیان پرورش میدهد و عشق را ممنوع میکند؛ سپس به زمانی میرسد که اریک برای رویارویی با تهدیدی تازه به میدان بازمیگردد.
این دوپارهبودن، بالقوه ظرفیت آن را دارد که هم شخصیتها را ژرفتر کند و هم دامنهٔ جهان قصه را گسترش دهد، اما فیلم میان این دو قصد سرگردان میماند. مشکل اصلی، کمبود ایده نیست؛ دشواری در تبدیل ایدهها به روایتی منسجم و پرکشش است. فیلم چند محور مهم را همزمان پیش میکشد: زخمهای گذشته، عشق ممنوع، سلطهٔ جادویی، رقابت دو خواهر و سرنوشت آینهای افسونشده.
با این حال، این خطها اغلب کنار هم چیده میشوند، نه آنکه بهطور طبیعی از یکدیگر رشد کنند. نتیجه قصهای است که مواد اولیهٔ یک حماسهٔ خیالپردازانه را دارد، اما بهندرت نیروی دراماتیک لازم را برای زندهکردن آنها پیدا میکند. جهانی دیدنی، اما نه همیشه خیالانگیز از مهمترین امتیازهای فیلم، توجه به جلوههای بصری و طراحی جهان آن است.
قلمرو یخزدهٔ فریا، قصرها، جنگلها و پوشش شخصیتها، تصویری پرزرقوبرق و تماشایی میسازند. تضاد میان سرمای قلمرو شمالی و گرمای رنگها و جادوی بخشهای دیگر، به فیلم هویتی دیداری میدهد و گاه از خود روایت تأثیرگذارتر میشود. برای مخاطبی که از فانتزیهای پرآرایه لذت میبرد، این تصاویر میتوانند دلیل اصلی همراهی با فیلم باشند.
« مشکل اصلی، کمبود ایده نیست؛ دشواری در تبدیل ایدهها به روایتی منسجم و پرکشش است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینهمه، زیبایی بصری همیشه به معنای ساختن فضایی باورپذیر نیست. جزئیات صحنه و لباسها گاه چنان صیقلی و نمایشیاند که بهجای فرورفتن در جهان داستان، چشم را متوجه مصنوعبودن آن میکنند. فیلم از نظر ظاهر پرخرج است، اما در برخی لحظهها فاقد آن بافت، تیرگی و حس خطر است که بتواند قلمرو قصه را به مکانی زنده بدل کند.
تصویرها چشمنوازند، ولی کمتر به تعلیق یا عاطفهای ماندگار تبدیل میشوند. ملکهٔ یخی و پرسشهای بیپاسخ فریا، با بازی امیلی بلانت، از جذابترین ایدههای فیلم است. شخصیتی که اندوه و خشم او به قدرتی فراطبیعی بدل شده، میتوانست مرکز یک درام تلخ دربارهٔ فقدان، کنترل و ترس از آسیبپذیری باشد.
قانون سختگیرانهٔ او دربارهٔ عشق نیز تمهیدی مناسب برای پیوند دادن فضای افسانهای قصه با کشمکشهای عاطفی آن است. در پس چهرهٔ سرد ملکه، امکان شکلگیری شخصیتی پیچیده و متناقض وجود دارد. اما فیلم این امکان را بهاندازهٔ کافی نمیپروراند. انگیزههای فریا طرح میشوند، ولی بهندرت فرصت مییابند در رفتار و تصمیمهایش لایهلایه آشکار شوند.
گاهی از تماشاگر انتظار میرود میان خشونت او و رنجی که تجربه کرده پیوند برقرار کند، بیآنکه روایت این پیوند را بهقدر کافی بسط دهد. بلانت با خویشتنداری و حضور سردش به شخصیت وقار میبخشد، اما متن کمتر چیزی در اختیار او میگذارد تا از آن فراتر از تصویر ملکهای آسیبدیده و سختگیر بسازد.
« بااینهمه، زیبایی بصری همیشه به معنای ساختن فضایی باورپذیر نیست. »
شخصیتها و اجرا
شارلیز ترون؛ حضوری فراتر از اندازهٔ نقش شارلیز ترون در نقش راوِنا، حتی با حضور محدودتر، همچنان از برجستهترین عناصر فیلم است. او با نگاه، لحن و تسلط بر قاب، به شخصیتش نیرویی میدهد که گاه از حجم واقعی نقش فراتر میرود. حضور او حالوهوای صحنهها را تغییر میدهد و به جهان افسانهای فیلم رنگی از تهدید و شکوه میبخشد.
هر بار که راوِنا وارد میدان میشود، قصه برای لحظهای از پراکندگی فاصله میگیرد و نیرویی متمرکز پیدا میکند. این تأثیر، درعینحال، ضعف ساختاری فیلم را نیز آشکار میکند: بازیگر چنان حضوری دارد که فیلم به نظر میرسد برای بهرهگرفتن از او برنامهای روشن نداشته است. راوِنا میتوانست قطب اصلی کشمکش باشد، اما نقش او در بخشهایی از روایت کمرنگ میشود و بازگشتش بیش از آنکه حاصل روندی طبیعی باشد، ابزاری برای تقویت خطر و هیجان به نظر میرسد.
همین نابرابری میان جذابیت بازی و سهم شخصیت در قصه، حس ازدسترفتن فرصتی بزرگ را بهجا میگذارد. عشق و شخصیتهایی که مجال رشد نمییابند رابطهٔ اریک و سارا قرار است قلب عاطفی فیلم باشد. عشق ممنوع آنها با قوانین فریا، گذشتهٔ تلخشان و ضرورت اعتماد دوباره پیوند دارد؛ بنابراین امکان شکلگیری رابطهای پرتنش و باورپذیر وجود داشته است.
کریس همسورث و جسیکا چستین نیز با حضور فیزیکی مناسب و انرژی لازم برای نقشهای ماجراجویانه، از پس بخشهای اکشن برمیآیند. بااینحال، رابطهٔ این دو بیش از آنکه از گفتوگوها و انتخابهای پیچیده جان بگیرد، به چند موقعیت و نشانهٔ آشنا تکیه میکند. اریک نیز با وجود آنکه عنوان فیلم بر او تأکید دارد، از رشد شخصیتی چندانی بهرهمند نیست.
« او با نگاه، لحن و تسلط بر قاب، به شخصیتش نیرویی میدهد که گاه از حجم واقعی نقش فراتر میرود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم گذشتهٔ او را توضیح میدهد، اما توضیح گذشته بهتنهایی شخصیتپردازی نیست؛ باید ببینیم آن گذشته چگونه رفتار، انتخاب و نگاه او به جهان را تغییر داده است. سارا نیز ظرفیتهایی برای استقلال و کنشگری دارد، اما روایت در همهٔ لحظهها این ظرفیت را بهطور برابر جدی نمیگیرد. به این ترتیب، رابطهای که میبایست تکیهگاه عاطفی ماجرا باشد، بیشتر به یکی از چند مسیر داستانی تبدیل میشود.
ریتمی کشدار و شوخیهایی کماثر یکی از مهمترین موانع لذتبردن از فیلم، ریتم کند و نامتوازن آن است. روایت در بخشهایی بیش از اندازه در توضیح گذشته و زمینهچینی میماند، اما هنگامی که باید پیامدهای عاطفی آن زمینهها را بکاود، شتاب میگیرد. این ناهماهنگی سبب میشود بعضی رخدادها طولانیتر از نیازشان به نظر برسند و بعضی دیگر پیش از آنکه به اثر عاطفی کامل برسند، کنار گذاشته شوند.
فیلم نزدیک به دو ساعت زمان دارد، ولی بخشهایی از این زمان صرف تکرار اطلاعات یا عبور از موقعیتهایی میشود که کشش تازهای نمیسازند. شوخیها نیز اغلب راهحل قابل اتکایی برای سبککردن فضا نیستند. حضور شخصیتهای فرعی و شوخیهای میان آنها میتوانست میان تلخی افسانه و ماجراجویی تعادلی دلپذیر ایجاد کند، اما بسیاری از لحظههای طنز بهجای آنکه از شخصیتها و موقعیتها بجوشند، به میان روایت تحمیل میشوند.
در نتیجه، خندهها کماثر میمانند و گاهی ضرباهنگ صحنه را مختل میکنند. فیلم میان شکوه، اندوه و کمدی رفتوآمد میکند، بیآنکه همیشه بداند کدام لحن باید بر دیگری غلبه کند. جمعبندی «The Huntsman: Winter’s War» فیلمی است با ظاهری پرجاذبه و چند ایدهٔ داستانی امیدوارکننده، اما میان این امتیازها و محدودیتهایش فاصلهای محسوس وجود دارد.
« به این ترتیب، رابطهای که میبایست تکیهگاه عاطفی ماجرا باشد، بیشتر به یکی از چند مسیر داستانی تبدیل میشود. »
قوتها و کاستیها
جهان خیالپردازانه، طراحی بصری چشمگیر، حضور شارلیز ترون و شخصیت بالقوهٔ جالب فریا، از نقاط قوت آناند؛ در برابرشان، روایتی کشدار، شخصیتپردازی کمرمق و شوخیهایی نهچندان مؤثر قرار دارند. فیلم گاهی با تصویرهایش توجه را نگه میدارد، اما کمتر میتواند این توجه را به درگیری عاطفی تبدیل کند.
تماشای آن برای علاقهمندان به فانتزیهای پرزرقوبرق میتواند تجربهای قابلقبول باشد، بهخصوص اگر انتظارشان بیش از هر چیز دیدن جهانی افسانهای و بازیگران نامآشنا نباشد. بااینحال، آنچه در ذهن میماند بیشتر چند تصویر و حضور پرقدرت یک بازیگر است تا داستانی منسجم یا شخصیتهایی که مسیرشان عمیقاً اثر بگذارد.
فیلم نه کاملاً بیجاذبه است و نه به ظرفیتهایش وفادار میماند؛ اثری که تماشایی میشود، اما بهسختی به تجربهای ماندگار بدل میگردد.
« فیلم گاهی با تصویرهایش توجه را نگه میدارد، اما کمتر میتواند این توجه را به درگیری عاطفی تبدیل کند. »



ثبت دیدگاه