نقد و بررسی
نقد آخرین روزها در صحرا (Last Days in the Desert) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی اسطوره در مقیاس انسانی «Last Days in the Desert» فیلمی از رودریگو گارسیا است که بهجای بازگویی پرطمطراق یک روایت دینی، بخشی خیالی از روزهای روزه و نیایش عیسی در بیابان را بهانه میکند تا درباره تردید، شفقت و ناتوانی انسان در تغییر سرنوشت دیگران بیندیشد. عیسی در راه بازگشت از خلوتگاهش با خانوادهای گرفتار اختلاف و رنج روبهرو میشود؛ حضور او در زندگی آنان، کشمکشی را شکل میدهد که هم بیرونی است و هم درونی.
فیلم نه در پی بازسازی تاریخی پرجزئیات است و نه میخواهد آموزهای روشن و قطعی عرضه کند؛ بیشتر میکوشد فضای میان ایمان و پرسش را حفظ کند. این انتخاب، هم نقطه قوت اثر است و هم سرچشمه بخشی از دشواریهای آن. تماشاگر با روایتی مواجه میشود که بیش از آنکه در پی رخدادهای پرشتاب باشد، به مکث، نگاه و گفتوگو بها میدهد.
مسئله اصلی نه فقط رویارویی خیر و شر، بلکه نسبت میان رنج شخصی و مسئولیت اخلاقی است: آیا یاریرساندن همیشه ممکن است؟ و اگر کسی از قدرتی فراتر از دیگران برخوردار باشد، آیا باید بتواند هر زخمی را التیام دهد؟ عیسی؛ چهرهای در جستوجوی پاسخ فیلم عیسی را نه همچون پیکرهای دور از دسترس و سراسر یقین، بلکه بهصورت انسانی درگیر پرسش تصویر میکند.
او آرام، کمحرف و مراقب است، اما این سکوت به معنای آرامش کامل نیست. در پس رفتار سنجیدهاش، نوعی جستوجوی بیقرار جریان دارد: نیاز به فهمیدن مأموریت خویش و یافتن معنایی در برابر رنجی که پیش چشمش رخ میدهد. همین پرداخت، شخصیت را برای مخاطبی که الزاماً با پیشفرضهای ایمانی وارد فیلم نمیشود نیز قابل لمس میکند.
« این انتخاب، هم نقطه قوت اثر است و هم سرچشمه بخشی از دشواریهای آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اهمیت این رویکرد در آن است که فیلم ایمان را با قطعیت یکی نمیگیرد. باور، در این جهان، امری آزمودهشونده است؛ نیرویی که باید در برخورد با فقدان، خشم و خواستههای شخصی دوباره سنجیده شود. عیسی در برابر خانواده صرفاً واعظ یا داور نیست. او میکوشد بفهمد هر یک از اعضا چه میخواهند و چه چیزی آنان را از یکدیگر دور کرده است.
بااینحال، این نزدیکی به رنج دیگران گاه او را در موقعیتی دشوار قرار میدهد: دیدن درد، لزوماً به معنای داشتن راهحل نیست. خانواده؛ آینهای زمینی برای بحران خانوادهای که عیسی با آن روبهرو میشود، مهمترین پیوند میان فضای انتزاعی بیابان و زندگی ملموس است. اختلافهای میان پدر، مادر و پسر، فیلم را از مراقبهای صرفاً نمادین دور میکند و به آن بُعدی عاطفی میبخشد.
خواستههای اعضای خانواده یکسان نیست و هر کدام، از جایگاهی متفاوت، آینده را تصور میکنند. در نتیجه، بحران آنان نه مسئلهای ساده با پاسخ روشن، بلکه رشتهای از سوءتفاهمها، امیدها و ترسهایی است که بهسختی از هم گشوده میشوند. این بخش از فیلم زمانی اثرگذارتر است که به رفتارهای کوچک و فاصلههای میان آدمها توجه میکند.
گاهی یک مکث یا ناتوانی در گفتن آنچه واقعاً احساس میشود، بیش از یک توضیح طولانی از عمق شکاف خبر میدهد. بااینهمه، شخصیتپردازی خانواده همیشه به یک اندازه شفاف نیست. برخی انگیزهها و تصمیمها چنان فشرده و سربسته عرضه میشوند که تماشاگر ممکن است بیش از آنکه درگیر سرگذشت افراد شود، در پی رمزگشایی از جایگاه نمادین آنان بماند.
« اهمیت این رویکرد در آن است که فیلم ایمان را با قطعیت یکی نمیگیرد. »
شخصیتها و اجرا
این ابهام میتواند مجال تفسیر بسازد، اما گاه از نیروی دراماتیک روابط نیز میکاهد. دو چهره و یک اجرای محوری اجرای ایوان مکگرگور در نقش دو چهره متقابل، مرکز ثقل فیلم است. تفاوت این دو نقش تنها به لباس یا لحن گفتار محدود نمیماند؛ بازیگر میکوشد از راه تغییر در آهنگ صدا، حالت بدن و کیفیت نگاه، دو حضور متمایز بسازد.
یکی با متانت و فروتنی پیش میرود و دیگری با نوعی بازیگوشی تلخ و کنجکاوی تحریکآمیز. تقابلشان از آن رو جذاب است که فیلم بهجای تبدیلکردن آن به نمایش قدرت یا صحنههای پرهیاهو، آن را در قالب گفتوگو و کشاکش ذهنی نگه میدارد. این دوگانگی را میتوان برخورد دو شیوه اندیشیدن نیز دانست: در یک سو پذیرش، شفقت و جستوجوی معنا؛ در سوی دیگر تردید، وسوسه و میل به آزمودن محدودیتها.
مکگرگور این تقابل را با اغراق اندک اجرا میکند و همین خویشتنداری با لحن کلی اثر سازگار است. بازیهای تای شرایدن، کیاران هایندز و آیلت زورر نیز به حفظ وزن عاطفی موقعیت کمک میکند، هرچند فیلم گاهی آنان را بیشتر در خدمت مضمون قرار میدهد تا آنکه فرصت دهد شخصیتهایی کاملاً مستقل و چندلایه شوند.
بیابان؛ منظرهای برای تنهایی و تفکر تصویربرداری امانوئل لوبتزکی از برجستهترین دستاوردهای فیلم است. بیابان در اینجا صرفاً پسزمینهای طبیعی نیست؛ گسترهای است که آدمها را کوچک میکند و تنهاییشان را به چشم میآورد. آسمان باز، سنگها و خاک خشک، و فاصلههای طولانی میان پیکرهها، حس انزوا را تقویت میکنند.
« این ابهام میتواند مجال تفسیر بسازد، اما گاه از نیروی دراماتیک روابط نیز میکاهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قابها اغلب بهجای آنکه تماشاگر را به سوی حادثهای مشخص هدایت کنند، او را در برابر سکون و خلأ قرار میدهند. این تصویرگری با روایت کمشتاب فیلم پیوندی مستقیم دارد. بیابان، مکان آزمون و خلوت است، اما همچنین فضایی برای مواجهه با آنچه شخصیتها از خود پنهان میکنند. سکوت محیط به گفتوگوها وزن میدهد و گاه آنچه در قاب غایب است به اندازه آنچه دیده میشود معنا پیدا میکند.
در عین حال، زیبایی بصری فیلم ممکن است برای بعضی مخاطبان به عاملی دوپهلو بدل شود: هرچه تصویرها دلانگیزترند، خطر آن بیشتر است که رنج شخصیتها در منظرهای باشکوه حل شود و از فوریت عاطفی آن کاسته شود. ریتم، دیالوگ و ابهام روایی فیلم به ضرباهنگی آرام و تأملی وفادار میماند. این کندی، برای اثری که میخواهد تجربه درونی شخصیتها را برجسته کند، انتخابی قابلفهم است؛ اما همیشه به کشف تازهای نمیانجامد.
برخی صحنهها بیش از آنکه تنش را بسط دهند، بر حالت مراقبهای فیلم میافزایند. مخاطبی که انتظار پیشروی روایی سریع یا تقابلهای آشکار دارد، ممکن است احساس کند داستان مدت زیادی در یک وضعیت ثابت میماند. ابهام نیز نتیجهای دوگانه دارد. بازگذاشتن پرسشهای ایمانی و اخلاقی با جهانبینی فیلم سازگار است، اما گاهی مرز میان رازآلودگی سازنده و کموضوحی روایی کمرنگ میشود.
در بخشهایی، رابطه میان تجربه خانواده و تحول درونی عیسی بهاندازه کافی بسط نمییابد و پیوند این دو خط داستانی بیشتر باید از سوی تماشاگر ساخته شود. دیالوگها نیز همیشه از فضای تاریخی فاصله نمیگیرند؛ بعضی عبارتها لحنی امروزی دارند و ممکن است از باورپذیری جهان فیلم بکاهند. بااینحال، همین زبان ساده گاه به قصد فیلم خدمت میکند: نزدیککردن چهرههای اسطورهای به دغدغههایی که هنوز برای انسان معاصر آشنا هستند.
« قابها اغلب بهجای آنکه تماشاگر را به سوی حادثهای مشخص هدایت کنند، او را در برابر سکون و خلأ قرار میدهند. »
قوتها و کاستیها
ایمان، مسئولیت و مرز یاری در لایه زیرین، فیلم پرسشی اخلاقی طرح میکند: کمککردن به دیگری دقیقاً به چه معناست؟ نجاتدادن او از رنج، انتخابکردن به جای او، یا فقط دیدن و شنیدن دردش؟ خانوادهای که در بحران به سر میبرد، عیسی را با موقعیتی روبهرو میکند که پاسخ سادهای ندارد. نیت خیر بهتنهایی کافی نیست و همدلی نیز همیشه راه را برای تغییر هموار نمیکند.
فیلم از این جهت، روایت دینی را به درامی انسانی بدل میسازد؛ درامی درباره محدودیتهای شفقت و بار سنگین تصمیمهایی که دیگران باید خود بگیرند. تقابل عیسی و شیطان هم در همین چارچوب معنا پیدا میکند. این کشمکش فقط نبردی میان دو نیروی بیرونی نیست؛ آزمونی است برای سنجیدن یقین، میل و مسئولیت.
فیلم بر توضیحدادن همه نشانهها اصرار ندارد و ترجیح میدهد بخشی از معنا را در فضای میان شخصیتها و در سکوت منظره باقی بگذارد. این شیوه برای تماشاگر صبور امکان تأمل فراهم میکند، اما ممکن است برای کسانی که انتظار نتیجهگیری روشنتری دارند، بیش از اندازه گریزپا به نظر برسد. جمعبندی «Last Days in the Desert» اثری کمحادثه و مراقبهای است که اسطوره را نه برای بازتولید شکوه آشنا، بلکه برای طرح پرسشهایی درباره انسان، رنج و مسئولیت به کار میگیرد.
بازی دوگانه ایوان مکگرگور، قاببندیهای چشمنواز لوبتزکی و فضای خلوت بیابان، به فیلم هویتی متمایز میبخشند. نگاه انسانی آن به عیسی نیز میتواند روایت را برای مخاطبانی بیرون از چارچوب باور دینی معنادار کند. در برابر این امتیازها، روایت گاه مبهم میشود، برخی انگیزهها بهاندازه کافی شکل نمیگیرند و ریتم کند فیلم ممکن است صبر مخاطب را بیازماید.
« ایمان، مسئولیت و مرز یاری در لایه زیرین، فیلم پرسشی اخلاقی طرح میکند: کمککردن به دیگری دقیقاً به چه معناست؟ »
جمعبندی
فیلم در همه لحظهها میان رمزآلودگی و وضوح تعادل برقرار نمیکند، اما بلندپروازی اصلیاش روشن است: بازخوانی داستانی آشنا از مسیر تردید و همدلی، نه از راه موعظه. حاصل، تجربهای آرام و نابرابر است که بیش از آنکه پاسخ قطعی بدهد، پرسشهایی را در ذهن تماشاگر باقی میگذارد.
« حاصل، تجربهای آرام و نابرابر است که بیش از آنکه پاسخ قطعی بدهد، پرسشهایی را در ذهن تماشاگر باقی میگذارد. »



ثبت دیدگاه