نقد و بررسی
نقد پنج شب با فردی (Five Nights at Freddy's) | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به رستورانِ خاطرهها اقتباس سینمایی از بازیهای ویدئویی اغلب میان دو خواسته گرفتار میشود: ساختن روایتی مستقل برای تماشاگر تازهوارد و جلب رضایت مخاطبی که از پیش با جهان اثر آشناست. «Five Nights at Freddy’s» ساختهٔ Emma Tammi این دوگانگی را پنهان نمیکند؛ فیلم هم میخواهد قصهای فراگیر دربارهٔ ترس، فقدان و خانواده روایت کند و هم نشانههایی برای طرفداران مجموعه بگنجاند.
نتیجه اثری است که بیش از آنکه بهقصد بازتعریف ژانر وحشت ساخته شده باشد، همچون دریچهای سینمایی به قلمرو آشنای بازی عمل میکند؛ دریچهای جذاب برای هواداران و گاه کمرمق برای تماشاگرانی که انتظار تجربهای هولناکتر دارند. قصهای دربارهٔ ترس و مسئولیت مایک، جوانی آشفته و گرفتار دشواریهای زندگی، برای حفظ سرپرستی خواهر کوچکش و تأمین معاش به کاری شبانه در رستورانی متروکه رضایت میدهد.
این موقعیت، در ظاهر، زمینهای ساده و کارآمد برای یک فیلم ترسناک است: مکانی بسته و فرسوده، شیفتی طولانی و حضوری نامأنوس که با تاریکی شب جان میگیرد. اما فیلم خیلی زود روشن میکند که ماجرا فقط دربارهٔ زندهماندن در چند شب نیست. گذشتهٔ مایک، رابطهٔ او با خواهرش و نیازش به یافتن ثبات، به روایت بُعدی خانوادگی میبخشد.
این لایهٔ عاطفی، گاهی به فیلم عمق میدهد؛ زیرا شخصیت اصلی صرفاً قربانیای نیست که در راهروهای تاریک دنبال راه فرار بگردد. او با خاطرهها و مسئولیتهایی دستبهگریبان است و تصمیمهایش از نگرانی برای خانواده تأثیر میپذیرد. بااینحال، همین شاخهٔ روایی گاه توجه را از فضای وهمآلود رستوران منحرف میکند.
« اما فیلم خیلی زود روشن میکند که ماجرا فقط دربارهٔ زندهماندن در چند شب نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در پیوند دادن ملودرام خانوادگی و وحشت فراطبیعی همیشه یکدست نیست و بعضی صحنهها بیش از آنکه تنش را بالا ببرند، قصه را به مسیری فرعی میبرند. انیماترونیکها؛ ستارههای واقعی صحنه بزرگترین برگ برندهٔ فیلم، شخصیتهای مکانیکی رستوراناند. طراحی و حضور فیزیکی آنها بهخوبی حس ناامنی میآفریند: موجوداتی که در روز میتوانند یادآور سرگرمی و جشن باشند، در سکوت شب چهرهای تهدیدآمیز پیدا میکنند.
جثهٔ سنگین، حرکات نامتعارف و تضاد میان ظاهر کودکانه و نیروی خشونتآمیزشان، از همان جنس تصویرهایی است که میتواند در ذهن تماشاگر بماند. دستساخت بودن آنها نیز به حضورشان کیفیتی ملموس میدهد؛ انگار خطر نه محصولی دور از دسترس، بلکه چیزی واقعی و نزدیک در همان فضای پوسیده است. فیلم در فضاسازی رستوران هم موفقتر از بسیاری از اجزای داستانی خود عمل میکند.
محیط متروک، وسایل ازکارافتاده و تزیینات رنگباخته، خاطرهٔ مکانی شاد را به منظرهای ناخوشایند تبدیل میکنند. این دگرگونی، هستهٔ بصری مناسبی برای وحشت میسازد: آشناییای که آرامآرام ناآشنا میشود. بااینهمه، فیلم همیشه از ظرفیت این فضا بهرهٔ کامل نمیگیرد. گاهی مکث بر چهرهها و جزئیات ترسناک، جای گسترش تعلیق را میگیرد؛ گویی حضور انیماترونیکها بهتنهایی قرار است کاری را انجام دهد که میزانسن و روایت باید مشترکاً پیش ببرند.
وحشتی کمدلهرهتر از انتظار عنوان و ایدهٔ مرکزی، وعدهٔ فیلمی پرتنش را میدهند: نگهبانی تنها در شیفت شب، در ساختمانی که هر گوشهاش میتواند منشأ خطری ناگهانی باشد. اما «Five Nights at Freddy’s» کمتر از آنچه انتظار میرود به وحشت بیامان یا تعلیق روانی تکیه میکند. فیلم لحظههای نگرانکننده دارد، اما در بیشتر مسیر، شدت ترس را کنترلشده نگه میدارد و از خشونت یا هراس ممتد فاصله میگیرد.
« انیماترونیکها؛ ستارههای واقعی صحنه بزرگترین برگ برندهٔ فیلم، شخصیتهای مکانیکی رستوراناند. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، برای مخاطبی که دنبال تجربهای واقعاً دلهرهآور است، ممکن است بیش از اندازه ملایم به نظر برسد. مسئله فقط تعداد لحظههای ترسناک نیست؛ ریتم ساختن آنها نیز اهمیت دارد. تعلیق زمانی اثرگذار است که فیلم از سکوت، انتظار و ابهام برای شکلدادن به اضطراب استفاده کند. این اثر گاه فرصت مناسبی برای چنین مکثی پیدا میکند، اما سپس بهسرعت از آن عبور میکند یا با لحنی متفاوت آن را خنثی میسازد.
همین نوسان، حس ناامنی را کمدوام میکند. فیلم بیشتر سرگرمکننده و تماشایی است تا وحشتآفرین؛ تفاوتی که برای طرفداران بازی شاید تعیینکننده نباشد، اما برای دوستداران ژانر ترس اهمیت دارد. بازیها و لحظههای شخصیتمحور Josh Hutcherson در نقش مایک، به شخصیت اصلی آسیبپذیری و خستگی میبخشد.
بازی او در صحنههای خانوادگی، بهویژه در برخورد با مسئلهٔ مراقبت از خواهرش، به روایت مرکز عاطفی میدهد و کمک میکند مایک صرفاً مهرهای برای پیشبرد ماجرای ترسناک نباشد. او حضور پررنگی دارد، اما فیلم گاهی از فرصت پرداخت کامل شخصیتش میگذرد؛ کشمکش درونی مایک بیشتر بهعنوان نیروی محرک داستان عمل میکند تا مسیری که بهطور پیوسته و ظریف بسط یابد.
Piper Rubio نیز در نقش ابی، گرما و کنجکاوی کودکانهای به بخشهایی از فیلم میآورد که ممکن است در غیر این صورت بیش از اندازه سرد و عبوس شوند. در سوی دیگر، Matthew Lillard با حضوری کهنهکارانه و آگاه از ظرفیت نمایشی نقش، از لحظههای بهیادماندنی فیلم بهره میگیرد. بازی او و Hutcherson از عواملی هستند که حتی وقتی روایت پراکنده میشود، توجه را دوباره جلب میکنند.
« در نتیجه، برای مخاطبی که دنبال تجربهای واقعاً دلهرهآور است، ممکن است بیش از اندازه ملایم به نظر برسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
Elizabeth Lail هم در ساختن پیوند میان شخصیتهای اصلی و فضای رازآلود داستان سهم دارد، هرچند بعضی جنبههای شخصیتها فرصت کافی برای شکلگیری مستقل پیدا نمیکنند. وفاداری به بازی و بارِ ارجاعها فیلم با نشانهها و شوخیهایی به مخاطبِ آشنا با مجموعه چشمک میزند. این ارجاعها گاهی بهخوبی در فضای داستان جا میافتند و حس همراهی با جهانی محبوب را ایجاد میکنند؛ همان لحظههایی که تماشاگران آگاه میتوانند جزئیاتی را تشخیص دهند که برای دیگران صرفاً بخشی از پسزمینه است.
چنین رویکردی برای اقتباسی که طرفدارانش سالها با رمزها و روایتهای پراکندهٔ بازیها زندگی کردهاند، قابلفهم است. بااینحال، تکیهٔ فیلم بر آشنایی قبلی همیشه به سود آن نیست. بخشی از شوخیها و جزئیات برای مخاطبی که پیشزمینهٔ مجموعه را ندارد، ممکن است کممعنا یا بیاثر بماند. خطر آنجاست که اشارههای درونجهانی، بهجای آنکه لایهای افزوده بر داستان باشند، جای شخصیتپردازی یا توضیح روایی را بگیرند.
فیلم در لحظههایی بهنظر میرسد بیش از آنکه بخواهد همهٔ تماشاگران را درگیر کند، برای مخاطب آشنا نشانهگذاری میکند. طرفداران احتمالاً از این پیوندها لذت میبرند، اما بینندهٔ تازهوارد ممکن است احساس کند بخشی از شوخی را از دست داده است. روایتی پرشاخه و ناهماهنگ یکی از ضعفهای مهم فیلم، ازدحام خطهای داستانی و اطلاعاتی است که میخواهد همزمان پیش ببرد.
گذشتهٔ مایک، رابطهٔ او با ابی، وضعیت رستوران، رازهای پیرامون آن و ارجاعهای مرتبط با دنیای بازی، همگی سهمی از زمان محدود فیلم میخواهند. هر یک بهتنهایی میتواند پایهٔ روایتی جذاب باشد، اما کنار هم گاهی باعث میشوند تمرکز داستان از دست برود. برخی اطلاعات بهسرعت مطرح میشوند و برخی دیگر چنان آهسته پیش میروند که ضرباهنگ کلی نوسان پیدا میکند.
« وفاداری به بازی و بارِ ارجاعها فیلم با نشانهها و شوخیهایی به مخاطبِ آشنا با مجموعه چشمک میزند. »
قوتها و کاستیها
این شلوغی، بهویژه در پیوند میان فضای وحشت و درام خانوادگی محسوس است. فیلم میکوشد هم دربارهٔ سوگ و خاطره حرف بزند و هم تجربهٔ تعقیب و تهدید شبانه را بسازد؛ اما گذار میان این دو لحن همیشه روان نیست. در نتیجه، لحظههایی که باید بر تنش بیفزایند، گاه در میان توضیحها و گرههای فرعی گم میشوند.
فیلم بهجای آنکه همهٔ ایدههایش را با وزن برابر دنبال کند، میتوانست بر چند رابطه و موقعیت اصلی تمرکز بیشتری بگذارد. جمعبندی «Five Nights at Freddy’s» اقتباسی سرگرمکننده و دیدنی است که بیش از همه با انیماترونیکهای چشمگیر، فضای متروک رستوران و پیوند عاطفی میان شخصیتهای اصلی به یاد میماند.
Josh Hutcherson و Matthew Lillard نیز لحظههایی جذاب به فیلم میبخشند و ارجاعهایش میتواند برای طرفداران بازی لذتبخش باشد. در مقابل، وحشت فیلم محدودتر از انتظار است، روایت گاهی پراکنده میشود و برخی جزئیات برای مخاطب ناآشنا وزن چندانی ندارند. تماشاگرانی که با مجموعه آشنایی دارند، احتمالاً بیش از دیگران از نشانهها و حالوهوای آن بهره میبرند؛ اما فیلم برای دنبالکردن قصه به دانستن همهٔ پیشینهٔ بازی نیاز ندارد.
بهتر است آن را نه بهعنوان اثری که میخواهد قواعد وحشت را از نو تعریف کند، بلکه بهمثابه تجربهای آمیخته از دلهره، درام خانوادگی و یادآوریهای هوادارانه دید: فیلمی با جهانی دیدنی و ظرفیتهای قابلتوجه، که در روایت و ایجاد ترس به همان اندازه موفق نمیشود که در ساختن تصویرهای ماندگار.
« این شلوغی، بهویژه در پیوند میان فضای وحشت و درام خانوادگی محسوس است. »



ثبت دیدگاه