نقد و بررسی
نقد بابی دیرفیلد (Bobby Deerfield) | 1977
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان سرعت و سکون «Bobby Deerfield» در ظاهر وعدهٔ فیلمی دربارهٔ مسابقههای اتومبیلرانی میدهد، اما کانون واقعیاش نه پیروزی در پیست، بلکه دشواریِ زیستن بیرون از آن است. بابی، رانندهای مشهور و حسابگر، به جهانی خو گرفته که در آن هر حرکت باید سنجیده و هر خطری مهارشدنی باشد. برخورد او با لیلیان مورلی، زنی مرموز و سرزنده که با بیماریای درمانناپذیر روبهروست، این نظم بسته را برهم میزند.
فیلمِ سیدنی پولاک از همین شکاف بهره میگیرد: مردی که در سرعت و تمرکز حرفهایاش استاد است، در برابر پرسشهایی قرار میگیرد که با مهارت و انضباط پاسخ نمیگیرند. بابی؛ قهرمانِ پشت دیوار بابی شخصیتی نیست که در آغاز بهآسانی با تماشاگر صمیمی شود. سردیاش فقط یک خصلت فردی نیست؛ سپری است در برابر آسیبپذیری.
او در حرفهای فعالیت میکند که مرگ همیشه در حاشیهٔ میدان حضور دارد، اما ظاهراً ترجیح میدهد آن را به مسئلهای فنی و بیرونی تقلیل دهد. حادثهای در جهان مسابقهها این فاصله را متزلزل میکند و او را وامیدارد با چیزی روبهرو شود که پیشتر از آن روی برگردانده بود. جذابیت مسیر بابی در این است که تغییرش ناگهانی و قهرمانانه نیست.
« بابی، رانندهای مشهور و حسابگر، به جهانی خو گرفته که در آن هر حرکت باید سنجیده و هر خطری مهارشدنی باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم او را با یک اعتراف بزرگ یا تصمیمی نمایشی دگرگون نمیکند؛ تحول، آهسته و گاه نامحسوس، در مکثها، واکنشها و تردیدهایش شکل میگیرد. آل پاچینو این بستهبودن را بهخوبی در بازیاش جا میاندازد. نگاه مراقب، لحن کنترلشده و حرکات کمدامنهٔ او نشان میدهد که بابی چگونه فاصلهای میان خود و دیگران ساخته است.
در عین حال، بازیگر اجازه نمیدهد این خویشتنداری به بیروحی بدل شود؛ زیر آن سطح، اضطراب و میل به ارتباط احساس میشود. لیلیان؛ نیرویی بیرون از نظم لیلیان نقطهٔ مقابل بابی است، اما نه به این معنا که صرفاً شخصیتی برای «درستکردن» مردِ بستهٔ داستان باشد. حضور او بیقاعده، شوخطبع و گاهی نامنتظر است؛ انگار زمان را نه به شکل مسیری قابلکنترل، بلکه به صورت لحظههایی محدود و ارزشمند تجربه میکند.
بیماریاش به فیلم سایهای از فقدان میدهد، اما شخصیت او در آن خلاصه نمیشود. لیلیان هم اراده و استقلال دارد و هم رفتارهایی که میتوانند برای بابی و تماشاگر ناخوشایند یا گیجکننده باشند. همین ویژگی دوگانه، رابطهٔ میان آن دو را از الگوی عاشقانهٔ ساده دور میکند. لیلیان بابی را به زندگی بازمیگرداند، اما فیلم در بهترین لحظاتش نمیگوید او درمانی جادویی برای انزوای مرد است.
« آل پاچینو این بستهبودن را بهخوبی در بازیاش جا میاندازد. »
شخصیتها و اجرا
نزدیکشدن آنها بیشتر برخورد دو شیوهٔ متفاوتِ بودن در جهان است: یکی به کنترل پناه میبرد و دیگری، با آگاهی از محدودیت زمان، به تجربه و خطر عاطفی تن میدهد. بااینحال، فاصلهٔ میان شخصیتها گاه چنان زیاد میشود که رابطه بهجای شور و کشش، کمجان به نظر میرسد. رفتارهای متغیر لیلیان نیز ممکن است بهجای رازآلودگی، برای برخی تماشاگران آزارنده باشد.
ریتمی که تماشاگر را میآزماید فیلم با حوصله پیش میرود و از شتابی که شاید از عنوان و فضای مسابقهای آن انتظار برود، پرهیز میکند. این آرامش بخشی از منطق روایت است: دگرگونی بابی نمیتواند در ضرباهنگی تند و پرحادثه شکل بگیرد. زمانِ طولانیِ نگاهکردن، مکثکردن و همراهشدن با شخصیتها به ما امکان میدهد انزوای او را حس کنیم، نه اینکه فقط دربارهاش اطلاعات بگیریم.
اما همین انتخاب، هزینهای دارد. بعضی صحنهها بیش از آنچه برای ساختن حالوهوا یا پیشبردن رابطه لازم است ادامه مییابند. سکوت و تأمل، وقتی بهخوبی مهار شوند، معنا میآفرینند؛ وقتی مهار از دست برود، به تکرار و کشآمدن بدل میشوند. «Bobby Deerfield» در لحظات موفقش از کندی بهعنوان زبان استفاده میکند، اما در بخشهایی دیگر نمیتواند میان سکون شاعرانه و ایستایی روایی مرزی روشن نگه دارد.
« بااینحال، فاصلهٔ میان شخصیتها گاه چنان زیاد میشود که رابطه بهجای شور و کشش، کمجان به نظر میرسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ازاینرو، واکنش تماشاگر به ریتم فیلم تا حد زیادی به میزان علاقهاش به درامهای کمحادثه و شخصیتمحور وابسته است. پیست؛ تصویرِ کنترل و خطر مسابقههای اتومبیلرانی در فیلم فقط جاذبهای دیداری نیستند. پیست، تجسم جهان بابی است: فضایی با مسیرهای مشخص، قواعد روشن و تصمیمهایی که باید در کسری از لحظه گرفته شوند.
خودرو با سرعت پیش میرود، اما راننده میکوشد آن را مهار کند؛ تصویری که بهخوبی با نیاز درونی بابی به کنترل پیوند میخورد. از این منظر، صحنههای رانندگی بخشی از شخصیتپردازیاند، نه صرفاً وقفههایی پرهیجان میان گفتوگوها. بااینحال، اگر تماشاگر فیلم را به امید دیدن مسابقههای فراوان انتخاب کند، احتمالاً با انتظاری برآوردهنشده روبهرو خواهد شد.
فیلم بیشتر از آنکه دربارهٔ رقابت ورزشی باشد، از مسابقه بهعنوان زمینهای برای تأمل دربارهٔ آسیبپذیری استفاده میکند. صحنههای رانندگی از نظر تصویری و فضاسازی اثرگذارند، اما حضور محدودشان ممکن است برای برخی ناکافی باشد. این اختلاف میان وعدهٔ ظاهریِ موضوع و مقصد واقعیِ درام، یکی از ویژگیهای تعیینکنندهٔ تجربهٔ فیلم است.
« پیست؛ تصویرِ کنترل و خطر مسابقههای اتومبیلرانی در فیلم فقط جاذبهای دیداری نیستند. »
قوتها و کاستیها
تصویر، فضا و لحن شاعرانه فضاهای اروپایی و تصویرپردازی فیلم به آن کیفیتی معلق و رؤیاگون میدهند. جهان داستان از هیاهوی پیست فراتر میرود و به مناظری میرسد که در آنها شخصیتها برای لحظهای از نقشهای روزمره و حرفهای خود جدا میشوند. فیلم میان ماشین، جاده، شهر و طبیعت رفتوآمد میکند و از این تضادها برای ساختن لحنش بهره میبرد: سرعت در کنار سکون، شهرت در برابر تنهایی، و ظاهر پرزرقوبرق زندگی در برابر واقعیت شکنندهٔ بدن و زمان.
این زیبایی بصری گاهی از روایت جلو میزند. در بعضی لحظات، فیلم بیش از آنکه صحنه را به نقطهای تازه در رابطهٔ شخصیتها برساند، از جذابیت تصویر و حالوهوای شاعرانهاش نیرو میگیرد. بااینهمه، همین کیفیت حسی از عناصر ماندگار اثر است. تصاویر جاده و رانندگی، حتی برای تماشاگرانی که از کندی فیلم خسته میشوند، به یاد میمانند؛ زیرا به مضمون اصلی آن شکل میدهند: حرکت مداوم، در برابر حقیقتی که نمیتوان از آن پیشی گرفت.
بازیها و کشمکشِ لحن پاچینو در نقشی کمهیاهو، وجهی متفاوت از تواناییاش را آشکار میکند. بازی او بر انفجارهای عاطفی متکی نیست؛ اهمیتش در مهار احساس و در لحظههایی است که آن مهار ترک برمیدارد. جذابیت ظاهری بازیگر نیز در برداشت بسیاری از تماشاگران از فیلم حضور دارد، اما ارزش اجرایش تنها به حضور پردهای او محدود نمیشود.
« تصویر، فضا و لحن شاعرانه فضاهای اروپایی و تصویرپردازی فیلم به آن کیفیتی معلق و رؤیاگون میدهند. »
جمعبندی
او بابی را مردی میسازد که برای بیان نیازهایش واژگان عاطفی چندانی ندارد و ناچار است ابتدا خودِ احساسکردن را دوباره بیاموزد. در مقابل، انرژی لیلیان به بازی مارته کلر وابسته است. او به شخصیت حالتی سبکبال و غیرقابلپیشبینی میدهد که با جدیت بابی اصطکاک پیدا میکند. این تضاد گاهی نیروی اصلی فیلم است و گاهی مانع شکلگیری صمیمیتی باورپذیر میشود.
اگر شیمی میان دو بازیگر به دل تماشاگر ننشیند، رابطهٔ مرکزی ممکن است بیش از آنکه عاشقانهای پرحرارت باشد، مجموعهای از برخوردهای نابرابر به نظر برسد. فیلم خطر این فاصله را میپذیرد، اما همیشه نمیتواند آن را به تنش دراماتیک ثمربخش تبدیل کند. جمعبندی «Bobby Deerfield» درامی آرام و نامتعارف است که عنوان و صحنههای مسابقهایاش ممکن است انتظاری هیجانمحور بسازند، درحالیکه دلمشغولی اصلیاش تنهایی، ترس از فقدان و دشواریِ گشودن راهی به سوی دیگران است.
فیلم در پرداخت تحول تدریجی بابی، بازی خویشتندار پاچینو و ساختن فضایی شاعرانه موفق است؛ اما ریتم کشدار، کمبود مسابقهها و رابطهای که گاه شور کافی ندارد، از نیروی آن میکاهند. اثر برای تماشاگرِ مشتاق یک فیلم ورزشی پرحادثه انتخاب مناسبی نیست، اما برای کسی که با درامی تأملی و کمشتاب همراه میشود، تجربهای ظریف و بهیادماندنی فراهم میکند؛ فیلمی که بیش از پاسخدادن، دربارهٔ چگونگیِ مواجهه با زندگی پرسش میگذارد.
« در مقابل، انرژی لیلیان به بازی مارته کلر وابسته است. »
ثبت دیدگاه