نقد و بررسی
نقد همراهی با چنس (Taking Chance) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سفری در امتداد سوگ «Taking Chance» درام تلویزیونی سال ۲۰۰۹ به کارگردانی راس کاتز است که بر پایهٔ خاطرات واقعی مایکل استروبل شکل گرفته؛ سرهنگ دوم تفنگداران دریایی که داوطلب میشود پیکر چنس فلپس را تا زادگاهش همراهی کند. فیلم، برخلاف انتظار از یک اثر جنگی، میدان نبرد را به پسزمینه میراند و دوربین را به مسیر بازگشت میبرد: راهی که در آن وظیفهٔ نظامی، اندوه شخصی و واکنش مردمی عادی به یکدیگر گره میخورند.
همین انتخاب، هم سرچشمهٔ ویژگی متمایز فیلم است و هم محدودیت اصلی آن. «Taking Chance» کمتر دربارهٔ نبرد است تا دربارهٔ آنچه پس از نبرد باقی میماند؛ دربارهٔ چگونگی مواجهه با پیکر یک انسان و مسئولیت اخلاقیِ همراهیکردن او تا آخرین منزل. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که مقصد سفر از نظر جغرافیایی معلوم است، اما معنای آن برای استروبل هنوز شکل نگرفته.
این سفر برای او صرفاً انجام یک مأموریت اداری نیست. همراهی با پیکر سربازی که پیشتر نمیشناخته، به تدریج او را وادار میکند به جایگاه خودش در ارتش، معنای خدمت و نسبت میان وظیفه و فقدان بیندیشد. فیلم این تحول را در قالب رخدادهای بزرگ یا مواجهههای پرتنش روایت نمیکند؛ تغییر در مکثها، نگاهها و رفتارهای کوچک پدیدار میشود.
روایت آرام و منطق تشریفات ریتم «Taking Chance» آرام، خطی و کمحادثه است. فیلم از یک مرحلهٔ سفر به مرحلهٔ بعد میرود و در هر ایستگاه، بار دیگر بر مراقبت دقیق از پیکر و احترام به آیینهای نظامی تأکید میکند. این ساختار، تعلیق متعارف دراماتیک را کنار میگذارد: نه پرسش اصلی بر سر رسیدن به مقصد است و نه تماشاگر منتظر کشف راز یا چرخشی داستانی میماند.
« همین انتخاب، هم سرچشمهٔ ویژگی متمایز فیلم است و هم محدودیت اصلی آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اهمیت روایت در تکرار و انباشت جزئیات است؛ هر حرکت سنجیده و هر توقف، به تجربهٔ سوگواری وزن میدهد. این انتخاب از نظر مضمونی کاملاً بجاست. تشریفات نظامی در فیلم نه تزئینی پرزرقوبرق، بلکه زبانِ مراقبت است؛ شیوهای برای آنکه انسانی که دیگر نمیتواند از خود دفاع کند، همچنان با دقت و کرامت بدرقه شود.
با این حال، تکرار همین مناسک گاه جریان درام را محدود میکند. فیلم در برخی لحظهها چنان به ثبت ترتیب و آداب وفادار میماند که فرصت چندانی برای کشمکش یا گسترش موقعیتها باقی نمیگذارد. برای مخاطبی که انتظار شخصیتپردازی پرشاخوبرگ یا پیشروی پرشتاب دارد، این خویشتنداری ممکن است به یکنواختی نزدیک شود.
کوین بیکن و بازیِ مهارشده کوین بیکن در نقش مایکل استروبل، بهجای تکیه بر نمایش آشکار اندوه، بر مهار عاطفه تکیه میکند. شخصیت او مردی است که احساساتش را از صافی انضباط و عادتهای حرفهای عبور میدهد؛ در نتیجه، تغییرهای درونیاش بیشتر در صورت و بدنش دیده میشوند تا در گفتار. بیکن برای نشاندادن تأثر، به گریه یا سخنرانیهای توضیحی متوسل نمیشود.
سنگینی نقش را با سکوت، نگاههای کوتاه و واکنشهای سنجیده منتقل میکند؛ گویی هرچه کمتر بگوید، فشاری که درون شخصیت انباشته شده روشنتر میشود. این بازی با شیوهٔ کلی فیلم تناسب دارد. استروبل در آغاز بیش از آنکه شخصیتی با زندگی خصوصیِ مفصل باشد، حضوری حرفهای و کنترلشده است. همین محدودیت، گاهی به غنای نقش لطمه میزند: فیلم از گذشته و مناسبات شخصی او پردهبرداری گستردهای نمیکند و شناخت ما از او عمدتاً به همین مأموریت وابسته میماند.
« اهمیت روایت در تکرار و انباشت جزئیات است؛ هر حرکت سنجیده و هر توقف، به تجربهٔ سوگواری وزن میدهد. »
شخصیتها و اجرا
اما بیکن در محدودهٔ همین اطلاعات، شخصیتی باورپذیر میسازد؛ مردی که مأموریتش را انجام میدهد، ولی در طول مسیر درمییابد که احترام به مرده، بر خودِ همراه نیز اثری عمیق میگذارد. سوگواری در فضای عمومی یکی از دستاوردهای اصلی فیلم، توجه به واکنش آدمهایی است که در مسیر با استروبل و پیکر فلپس روبهرو میشوند.
این افراد عموماً شخصیتهای مفصل و مستقلی نیستند؛ حضورشان کوتاه است و گاه جز چند حرکت یا نگاه چیزی از آنها نمیدانیم. بااینحال، فیلم همین برخوردهای گذرا را به فرصتی برای نمایش سوگواری جمعی تبدیل میکند. کارمند، مسافر، خدمهٔ پرواز یا رهگذری که لحظهای از کار خود بازمیایستد، به شکلی متفاوت در آیین بدرقه سهیم میشود.
در اینجا احترام عمومی نه خطابهای سیاسی، بلکه عملی ساده و ملموس است: مکثکردن، کناررفتن، ادای احترام یا پذیرفتن اینکه سفرِ یک خانواده و یک سرباز، برای مدتی کوتاه به مسئلهای مشترک بدل شده است. فیلم از همین راه میکوشد نشان دهد که سوگ فقط تجربهای خصوصی در خانه یا مراسم خاکسپاری نیست؛ میتواند در فضای روزمره نیز دیده شود و به دیگران منتقل گردد.
از سوی دیگر، این تصویر از همدلی گاهی چنان یکدست و آرمانی است که پیچیدگیهای جامعه و اختلاف نظر دربارهٔ جنگ را به حاشیه میراند. فیلم بیشتر بر حرمت فردِ درگذشته متمرکز است تا بر جدالهای سیاسیِ پیرامون جنگی که او را از میان برده است. کارگردانی، تصویر و سکوت کارگردانی راس کاتز به جای آنکه سوگواری را با موسیقی پرحجم یا تدوین هیجانساز به تماشاگر تحمیل کند، بر تصویرهای منظم و لحظههای سکوت تکیه دارد.
« بااینحال، فیلم همین برخوردهای گذرا را به فرصتی برای نمایش سوگواری جمعی تبدیل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضای سفر، فرودگاهها و جادهها با وقاری سرد و کمزرقوبرق ثبت میشود. قاببندیها و توجه به حرکتهای دقیق، مناسک را به بخشی از زبان بصری فیلم بدل میکنند. دوربین بیشتر مشاهدهگر است تا مداخلهگر؛ گویی میخواهد به جای توضیحدادن احساسات، امکان دیدن و تأملکردن را فراهم آورد. این خویشتنداری در بهترین لحظهها به فیلم اجازه میدهد از تصویر بهجای کلام استفاده کند.
حضور پیکر در فضای عمومی، در کنار زندگی عادیِ مسافران و کارکنان، تضادی خاموش میسازد: جهان همچنان در حرکت است، اما در این مسیر چیزی هست که همه را ناگزیر به مکث میکند. موسیقی نیز معمولاً این سکوت را میپوشاند یا بر آن غلبه نمیکند؛ اندوه در فضا میماند، بیآنکه هر بار به واکنشی شدید تبدیل شود.
البته همین سبکِ آرام گاهی چنان بر نظم بصری و مناسک تکیه میکند که حرکت سینمایی به ثبت تشریفات محدود میشود. محدودیت شخصیتها و خطر ستایشگری «Taking Chance» اثری دربارهٔ شخصیتهایی پرجزئیات و متعارض نیست. چنس فلپس، با آنکه محور اخلاقی و عاطفی روایت است، بیش از آنکه در مقام فردی با گفتار و انتخابهای متعدد شناخته شود، از خلال حضور پس از مرگش معنا مییابد.
آدمهایی که در راه با استروبل برخورد میکنند نیز اغلب نقشهایی گذرا دارند. این محدودیت تا اندازهای حاصل خود موضوع است: روایت، تجربهٔ بدرقه را دنبال میکند، نه زندگی کاملِ همهٔ کسانی را که در آن دخیلاند. بااینحال، نتیجه آن است که بعضی پیوندهای انسانی بیشتر نمادین میمانند تا دراماتیک.
« فضای سفر، فرودگاهها و جادهها با وقاری سرد و کمزرقوبرق ثبت میشود. »
قوتها و کاستیها
همچنین تأکید بر احترام و تشریفات، گاهی جای کشمکش واقعی را میگیرد. فیلم با دقت از سرباز کشتهشده و وظیفهٔ همراهانش پاسداری میکند، اما کمتر به پرسشهای دشوارتر دربارهٔ جنگ، سیاست و هزینههای انسانی آن نزدیک میشود. از این رو ممکن است برخی تماشاگران آن را بیش از اندازه ملیگرایانه یا ستایشگرِ ارتش ببینند.
بااینحال، میتوان میان گرامیداشت یک سرباز و تأیید جنگ تمایز گذاشت: فیلم اساساً به این میپردازد که با فردی که در جنگ جان باخته چگونه رفتار میشود، نه اینکه درستیِ خود جنگ را اثبات کند. این تمرکز، هم سرچشمهٔ صداقت عاطفی اثر است و هم مرزی که دامنهٔ نقد آن را محدود میکند. جمعبندی «Taking Chance» فیلمی کمهیاهو و تأملبرانگیز است که از سفرِ همراهی با پیکر یک تفنگدار دریایی، تصویری از وظیفه، سوگ و همدلی میسازد.
قدرت اثر در بازی مهارشدهٔ کوین بیکن، توجه به جزئیات آیینی و اعتماد به سکوت نهفته است؛ ضعفش نیز در ریتم بسیار آرام، شخصیتپردازی محدود و کمرنگبودن کشمکشهای سیاسی و دراماتیک آشکار میشود. فیلم از تماشاگر نمیخواهد به جنگ بیندیشد از راه صحنههای نبرد، بلکه او را با پیامد انسانیِ جنگ روبهرو میکند: با پیکری که باید با کرامت به خانه برسد و با غریبههایی که برای لحظهای از کار روزانهشان دست میکشند تا در بدرقهٔ او شریک شوند.
حاصل، اثری ساده اما عمیقاً متأثرکننده است؛ فیلمی که بیش از آنکه پاسخ بدهد، تماشاگر را به مکث وادار میکند.
« همچنین تأکید بر احترام و تشریفات، گاهی جای کشمکش واقعی را میگیرد. »
ثبت دیدگاه