نقد و بررسی
نقد صورتچرمی (Leatherface) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در جهان «کشتار با ارهبرقی در تگزاس» «Leatherface» ساختهٔ جولین موری و الکساندر بوستیو، پیشدرآمدی بر فیلم «کشتار با ارهبرقی در تگزاس» است؛ اثری که میکوشد گذشتهٔ یکی از چهرههای ماندگار سینمای وحشت را روایت کند. این انتخاب از همان آغاز هم فرصت میسازد و هم محدودیت: تماشاگر با تصویری از پیشساخته از صورتچرمی وارد فیلم میشود و میداند مسیر کلی داستان به کدام سو میرود.
بنابراین پرسش اصلی نه این است که «چه کسی هیولا خواهد شد»، بلکه این است که فیلم چگونه میتواند فرایند شکلگیری هیولا را به تجربهای تازه، پرتنش و از نظر روانی باورپذیر بدل کند. فیلم برای پاسخ به این پرسش، شخصیت را در بستری از خشونت خانوادگی، نهادهای سرکوبگر و فرار از آسایشگاه روانی قرار میدهد.
در مرکز روایت، پرستاری جوان و گروهی از نوجوانان فراری هستند که با تعقیب مأموری انتقامجو، سفری آشفته و خونین را آغاز میکنند. این ساختار جادهای به فیلم امکان میدهد که در هر منزل تازه، خطر و بیثباتی را از نو بسازد؛ اما همزمان داستان را از تمرکز بر تحول شخصیت اصلی دور میکند. روایتِ جادهای و مسئلهٔ پیشدرآمد نیمهٔ نخست فیلم با طرح معمایی دربارهٔ هویت نوجوانی که ممکن است بعدها به صورتچرمی بدل شود، تعلیق ایجاد میکند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تماشاگر در میان چند شخصیت خشن و ناپایدار، نشانهها را دنبال میکند و میکوشد رفتارها، گذشتهها و واکنشهای آنان را به سرنخی برای آینده پیوند بزند. این بازیِ حدسزدن، در مقاطعی کشش روایی میآفریند و از آشکارشدن زودهنگام همهٔ پاسخها جلوگیری میکند. با این همه، پیشآگاهیِ ناشی از جایگاه فیلم در مجموعه، سایهای سنگین بر روایت میاندازد.
سرانجام کلی برای مخاطبی که با شخصیت صورتچرمی آشناست، چندان رازآلود نیست و در نتیجه، بار اصلی فیلم بر دوش مسیر رسیدن به آن سرانجام قرار میگیرد. مشکل آنجاست که این مسیر گاه به جای آنکه از کنشهای پیوسته و تحولهای تدریجی ساخته شود، از رویدادهای ناگهانی و برخوردهای خشن شکل میگیرد.
فیلم تلاش میکند میان تعقیبوگریز، وحشت و درام خانوادگی رفتوآمد کند، اما این عناصر همیشه در یک ساختار منسجم به هم نمیرسند. نوجوانان فراری و شخصیتپردازی ناتمام گروه نوجوانان فراری، امکان بالقوهٔ مهمی برای پرداخت مضمونهایی چون بیرحمی، محرومیت و تأثیر محیط بر شکلگیری خشونت فراهم میکند.
« این بازیِ حدسزدن، در مقاطعی کشش روایی میآفریند و از آشکارشدن زودهنگام همهٔ پاسخها جلوگیری میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم گاه به این ایده نزدیک میشود که هیولا نه محصول یک لحظهٔ منفرد، بلکه برآیند مجموعهای از زخمها و فشارهاست. با این حال، شخصیتها اغلب بیشتر به کارکردهای داستانی شبیهاند تا افرادی با دنیای درونی پیچیده. رفتارهایشان برای پیشبرد موقعیتها مفید است، اما انگیزهها و کشمکشهایشان کمتر مجال مییابد تا با جزئیات و تناقضهای انسانی گسترش پیدا کند.
پرستار جوان نیز در آغاز میتواند نقطهٔ اتکای اخلاقی و عاطفی روایت باشد؛ کسی که در دل این آشوب، امکان همدلی و انتخابی متفاوت را نمایندگی میکند. اما رابطهٔ او با نوجوانان و تأثیری که بر آنان میگذارد، به اندازهای که برای وزن عاطفی فیلم لازم است پرورده نمیشود. از این رو، برخی تصمیمها بیش از آنکه از شناخت عمیق شخصیتها بجوشند، تابع نیازهای لحظهای طرح به نظر میرسند.
نتیجه آن است که مخاطب ممکن است خشونت را ببیند و با آن مواجه شود، بیآنکه همواره به شخصیتهای درگیر آن نزدیک شود. چهرههای بزرگسال و نیروی بازیگری استیون دورف در نقش مأموری که تعقیب نوجوانان را به مسئلهای شخصی و انتقامجویانه بدل کرده، حضوری محکم دارد. او با خشونتی مهارشده و رفتاری عصبی، شخصیتی میسازد که در آن مرز میان اجرای قانون و عطش انتقام مدام تیرهتر میشود.
« با این حال، شخصیتها اغلب بیشتر به کارکردهای داستانی شبیهاند تا افرادی با دنیای درونی پیچیده. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نقش میتوانست به کاوشی جدیتر دربارهٔ چرخهٔ خشونت تبدیل شود؛ فیلم نشانههایی از چنین امکانی را عرضه میکند، اما آن را تا پایان به اندازهٔ کافی بسط نمیدهد. لیلی تیلور نیز به نقش مادری که میخواهد خانوادهاش را زیر سلطهٔ خود نگه دارد، نوعی اقتدار سرد و آزارنده میبخشد. حضور او تنها با تندی و تهدید تعریف نمیشود؛ در پس آن، غریزهٔ مادریِ تحریفشده و وابستگیای بیمارگون به خانواده دیده میشود.
این دو بازیگر به صحنهها وزن میدهند و در لحظاتی که فیلمنامه به سمت توضیحهای سرراست میرود، با جزئیات اجرایی خود به شخصیتها زندگی میبخشند. بازیهایشان از نقاط قوت روشن فیلم است، هرچند نمیتواند تمام خلأهای نوشتاری را جبران کند. تصویر، فضا و طراحی وحشت از نظر بصری، فیلم بر رنگهای تیره، قابهای فشرده و نورپردازی ناآرام تکیه میکند تا محیطی ناامن بسازد.
فضاهای بسته و جادههای بیپناه، حس گرفتارشدن را تقویت میکنند؛ انگار شخصیتها نه فقط از تعقیبکنندگان خود، بلکه از جهانی گریزی ندارند که پیوسته به سوی خشونت سوقشان میدهد. قاببندیها در برخی لحظات، بدن انسان را در محیطی سرد و بیاعتنا محصور میکنند و به این ترتیب، احساس بیپناهی را پیش از وقوع حادثه میسازند.
« بازیهایشان از نقاط قوت روشن فیلم است، هرچند نمیتواند تمام خلأهای نوشتاری را جبران کند. »
قوتها و کاستیها
با وجود این دستاوردها، فیلم گاهی به تصویرهای شوکآور بیش از سکوت، انتظار و تعلیق اعتماد میکند. وحشتِ اثر در بهترین لحظههایش از پیشبینیناپذیری و اضطراب میآید؛ اما در لحظاتی دیگر، خشونت چنان مستقیم و برجسته عرضه میشود که فرصت تخیل از تماشاگر گرفته میشود. نمایش صریح آسیب، بهتنهایی جایگزین وحشتی نمیشود که از شخصیتپردازی و انتظار زاده میشود.
همین نوسان میان فضای مؤثر و نمایش عریان خشونت، لحن فیلم را ناپایدار میکند. خشونت و نسبت آن با مضمون خشونت در «Leatherface» صرفاً چاشنی ژانر نیست؛ فیلم میخواهد آن را بهعنوان نیرویی شکلدهنده و ویرانگر نشان دهد. با این حال، میان قصد و نتیجه فاصلهای محسوس وجود دارد. گاهی صحنههای خشن به تجربهای ناخوشایند و سنگین تبدیل میشوند و در خدمت فضای تیرهٔ فیلم قرار میگیرند؛ گاهی نیز شدت نمایش، خود به هدف بدل میشود و از معنا یا پیامد عاطفی فاصله میگیرد.
در این لحظات، تماشاگر بیش از آنکه درگیر سرنوشت قربانیان شود، با میزان صراحت تصویر مواجه است. این مسئله به شخصیت اصلی نیز بازمیگردد. فیلم میخواهد دگرگونی او را در پیوند با محیط و تجربههای تلخ توضیح دهد، اما چون لایههای روانی تحول بهطور پیوسته شکل نمیگیرند، خشونت گاه به جانشین تحول بدل میشود.
« با وجود این دستاوردها، فیلم گاهی به تصویرهای شوکآور بیش از سکوت، انتظار و تعلیق اعتماد میکند. »
جمعبندی
آنچه باید بهتدریج درونی و باورپذیر شود، در بعضی بخشها بیش از حد وابسته به ضربههای بیرونی است. این کاستی باعث میشود که داستان خاستگاه شخصیتی افسانهای را روایت کند، بیآنکه همیشه راز یا پیچیدگی تازهای به آن بیفزاید. جمعبندی «Leatherface» فیلمی است با چند مؤلفهٔ قابلتوجه: بازیهای پرقدرت استیون دورف و لیلی تیلور، فضاسازی تیره و پراضطراب، و تلاشی برای یافتن تعلیق در راز هویت قاتل.
اما پیشدرآمد بودن اثر، مسیر کلی را از پیش محدود میکند و ضعف شخصیتپردازی مانع آن میشود که دگرگونی مرکزی فیلم از عمق عاطفی لازم برخوردار شود. خشونت افراطی نیز گاه به جای آنکه ترس را تشدید کند، آن را زیر انبوهی از شوکهای تصویری پنهان میسازد. حاصل، فیلمی است که در سطح فضا و اجرا لحظات مؤثری دارد، اما در پیوند دادن خشونت، شخصیت و مضمون به انسجامی پایدار نمیرسد.
برای علاقهمندان مجموعه، تماشای آن میتواند دریچهای متفاوت به گذشتهٔ صورتچرمی بگشاید؛ با این حال، اثر بیش از آنکه تصویری قطعی و عمیق از زادهشدن یک هیولا بسازد، نشان میدهد که بازگویی خاستگاه یک چهرهٔ مشهور، بدون شخصیتپردازی دقیق و ضرورت دراماتیک، بهسادگی به شرحی خونین از مسیرِ ازپیشمعلوم بدل میشود.
« آنچه باید بهتدریج درونی و باورپذیر شود، در بعضی بخشها بیش از حد وابسته به ضربههای بیرونی است. »
ثبت دیدگاه