نقد و بررسی
نقد خورشید هم یک ستاره است (The Sun Is Also a Star) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای لطیف در تقاطع عشق و سرنوشت «The Sun Is Also a Star» از همان طرح اولیهاش بر کشاکشی آشنا اما وسوسهانگیز بنا میشود: آیا عشق را میتوان در چند ساعت شناخت، یا آنچه سرنوشت مینامیم صرفاً نامی شاعرانه برای تصادف است؟ ناتاشا، دختری واقعگرا و بدگمان به ایدهٔ عشق ناگهانی، در واپسین روزهای حضور خانوادهاش در نیویورک با دنیل روبهرو میشود؛ پسری شاعرپیشه که بیش از آنکه به محاسبه و برنامهریزی اعتماد کند، به نشانهها و امکانهای پنهان جهان دل بسته است.
ناتاشا برای یافتن راهی جهت جلوگیری از اخراج خانوادهاش میکوشد و دنیل هم زیر فشار انتظارات خانواده، باید دربارهٔ آیندهٔ تحصیلیاش تصمیم بگیرد. این تقابل، موتور اصلی فیلم است: عقل در برابر ایمان، ضرورت در برابر میل، و برنامهٔ ازپیشنوشتهشده در برابر امکانِ انتخاب. اثر میکوشد از یک برخورد اتفاقی، پرسشی گستردهتر دربارهٔ اختیار و بخت بسازد.
ایده جذاب است و ظرفیت عاطفی دارد؛ اما فیلم گاه چنان شیفتهٔ لطافت و خیالپردازی خود میشود که فراموش میکند برای باورپذیر کردن این دگرگونی، به زمان و ظرافت بیشتری نیاز دارد. دو شخصیت و فاصلهٔ میان باور و تجربه ناتاشا و دنیل بیش از آنکه دو چهرهٔ کاملاً شکلگرفته باشند، نمایندگان دو شیوهٔ نگاه به جهاناند.
ناتاشا به دادهها، علتها و نتیجهها تکیه میکند؛ دنیل در جهانی از شعر، احتمال و معنا زندگی میکند. این اختلاف میتوانست بستری نیرومند برای گفتوگویی جذاب باشد، بهخصوص آنکه بحران خانوادگی ناتاشا، نگاه او به آینده را از یک موضع فلسفی به مسئلهای ملموس و فوری تبدیل میکند. در سوی دیگر، کشمکش دنیل با خواستههای خانوادهاش، موضوع مهمِ استقلال فردی و انتخاب مسیر زندگی را پیش میکشد.
« اثر میکوشد از یک برخورد اتفاقی، پرسشی گستردهتر دربارهٔ اختیار و بخت بسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فیلم گاهی شخصیتها را بیش از اندازه در خدمت همین دوگانه نگه میدارد. ناتاشا باید نماد منطق باشد و دنیل حامل شور شاعرانه؛ بنابراین، فرصت چندانی برای بروز تناقضها، ضعفها و پیچیدگیهای شخصی آنان باقی نمیماند. رابطهشان هم با سرعتی پیش میرود که با احتیاط و بدبینی آغازین ناتاشا چندان سازگار نیست.
فیلم انتظار دارد مخاطب از همراهی کوتاه این دو، پیوندی عمیق را باور کند؛ اما گاه بیشتر از آنکه این نزدیکی را بسازد، دربارهٔ آن سخن میگوید. بازیها؛ گرمایی که در روایت کم است Yara Shahidi در نقش ناتاشا حضوری سنجیده و دلنشین دارد. او میتواند خشکی ظاهری شخصیت را با نگرانی و آسیبپذیری پنهانش همراه کند، بیآنکه ناتاشا را به چهرهای سرد و بیاحساس فروبکاهد.
بازی او در لحظههایی که شخصیت میان تلاش برای حفظ کنترل و پذیرش واقعیتِ پیشرو گرفتار میشود، از نقاط قوت فیلم است. Shahidi به ناتاشا وقار و هوشی میبخشد که با اضطراب موقعیتش تناسب دارد. Charles Melton نیز دنیل را با جذابیت و نوعی صمیمیت بازی میکند. شور او برای شعر و اصرارش بر امکان عشق، به شخصیت نیرویی سبکبال میدهد؛ اما همین شور گاهی به خطابه نزدیک میشود.
وقتی فیلم پیدرپی از زبان دنیل بر تقدیر و پیوند ناگهانی تأکید میکند، بازیگر ناچار است بار عاطفیای را حمل کند که متن بهاندازهٔ کافی زمینهچینیاش نکرده است. میان دو بازیگر هماهنگی و دلنشینی وجود دارد، اما گرمای مورد نیاز برای قانع کردن مخاطب به این دلبستگی شتابگرفته، همیشه از آن برنمیآید.
« بااینحال، فیلم گاهی شخصیتها را بیش از اندازه در خدمت همین دوگانه نگه میدارد. »
شخصیتها و اجرا
نیویورک؛ پسزمینهای رنگارنگ، نه همیشه زنده نیویورک در فیلم صرفاً محل وقوع ماجرا نیست؛ قرار است خود به یکی از نیروهای داستان بدل شود. شهرِ پررفتوآمد، برخورد فرهنگها، مسیرهای ناگهانی و مکانهایی که در دل ازدحام امکان خلوت میسازند، با ایدهٔ فیلم دربارهٔ تصادف و سرنوشت همخوانی دارند.
قابهای رنگارنگ و گذر از محلهها، به اثر حالوهوایی سبک و جوانانه میدهند. برخی صحنهها، بهویژه لحظههای موسیقایی و موقعیتهای بامزه، انرژیای ایجاد میکنند که فیلم در بخشهای جدیتر به آن نیاز دارد. بااینهمه، شهر گاهی بیش از اندازه شبیه تصویری آراسته از نیویورک است: متنوع، چشمنواز و مهیای برخوردهای رمانتیک.
زندگی روزمرهٔ شهر و فشارهای واقعی شخصیتها بهندرت مجال مییابند در برابر این تصویر کارتپستالی قد علم کنند. در نتیجه، نیویورک گاه نه مکانی با بافت اجتماعی پیچیده، بلکه صحنهای خوشمنظره برای پیشبرد قصه به نظر میرسد. چنین نگاهی با داستان مهاجرت و ناامنی اقامت، که میتوانست به فیلم وزن و بُعد اجتماعی بیشتری بدهد، تنشی جالب میسازد؛ اما اثر این تنش را تا پایان به اندازهٔ کافی نمیکاود.
ریتم شتابزده و مسئلهٔ باورپذیری محدود کردن روایت به یک روز، به فیلم فوریت و انسجام بالقوه میدهد. زمانِ اندکِ باقیمانده برای ناتاشا با فرصت محدود دنیل برای تصمیمگیری دربارهٔ آیندهاش تلاقی میکند و از نظر ساختاری، ضرباهنگی پرتحرک پدید میآورد. اما همین محدودیت به نقطهضعف نیز بدل میشود: فیلم باید در زمانی کوتاه، بحران خانوادگی، اختلاف نسلی، تصمیمهای تحصیلی، کشش عاشقانه و پرسشهای فلسفی را پیش ببرد.
« قابهای رنگارنگ و گذر از محلهها، به اثر حالوهوایی سبک و جوانانه میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
پیامد این تراکم، رابطهای است که بیشتر از آنکه بهتدریج رشد کند، از موقعیتی به موقعیت دیگر پرتاب میشود. دیدارهای پیاپی و گفتوگوهای طولانی قرار است نزدیکی میان دو شخصیت را شکل دهند، ولی گاهی شتاب روایت اجازه نمیدهد تأثیر هر لحظه تهنشین شود. از همین رو، عشق ناگهانی فیلم برای بعضی مخاطبان بهجای آنکه شگفتانگیز باشد، نامحتمل جلوه میکند.
مسئله آن نیست که دلبستگی در زمانی کوتاه ناممکن است؛ مسئله این است که فیلم برای باورپذیر شدن آن، نشانههای عاطفی و رفتاری کافی فراهم نمیکند. اقتباس و آنچه از دست میرود فیلم بر پایهٔ رمانی از Nicola Yoon ساخته شده و برای تماشاگرانی که با کتاب آشنایی دارند، فاصلهٔ میان دو قالب اهمیت ویژهای پیدا میکند.
اقتباس سینمایی ناگزیر به گزینش، فشردهسازی و تغییر است؛ اما اینجا فشردهسازی گاه به سادهسازی میانجامد. بخشهایی از داستان که میتوانستند جهان شخصیتها را گستردهتر کنند، در نسخهٔ سینمایی کمرنگ یا حذف شدهاند و در نتیجه، برخی انگیزهها و زمینههای عاطفی فرصت کافی برای شکلگیری پیدا نمیکنند.
این انتخابها بهخودیخود نادرست نیستند، اما فیلم همیشه جای خالیِ آنچه کنار گذاشته را با زبان سینما پر نمیکند. بعضی گفتوگوها بیش از اندازه توضیحیاند و بهجای آنکه احساس یا تعارض را از راه کنش و تصویر منتقل کنند، آن را صریحاً بیان میکنند. این شیوه در صحنههایی از لطافت فیلم توی ذوق میزند و از ظرافت تجربهٔ سینمایی میکاهد.
« پیامد این تراکم، رابطهای است که بیشتر از آنکه بهتدریج رشد کند، از موقعیتی به موقعیت دیگر پرتاب میشود. »
قوتها و کاستیها
برای کسی که رمان را نخوانده، داستان همچنان قابلپیگیری است؛ بااینحال، بخشهایی از عمق و گستردگی بالقوهٔ آن در مسیر تبدیل به فیلم از دست میرود. لحن و لحظههای ماندگار یکی از امتیازهای فیلم، تواناییاش در خلق لحظههای سبک و دوستداشتنی است. شوخیها، رنگپردازی زنده و موقعیتهای نامتعارف، مانع از آن میشوند که اثر در سراسر مسیر زیر بار بحرانهایش سنگین شود.
صحنهٔ کارائوکه، با انرژی و بازیگوشیاش، نمونهٔ خوبی از لحظههایی است که فیلم بیواسطهتر عمل میکند: بهجای توضیح دادنِ شور شخصیتها، آن را در کنش و فضا جاری میسازد. در برابر این لحظههای موفق، گاهی لحن فیلم میان رمانتیسم خیالپردازانه و واقعگرایی اجتماعی نوسان میکند، بیآنکه این دو همیشه به تعادل برسند.
مسئلهٔ مهاجرت خانوادهٔ ناتاشا سنگین و واقعی است، اما فیلم در کنار آن قصهای دلپذیر و تقریباً افسانهوار پیش میبرد. این تضاد میتوانست به اثری پربارتر منجر شود، اگر فیلم بیشتر در پیامدهای عاطفی و روزمرهٔ بحران درنگ میکرد. در شکل کنونی، تلخیِ موقعیت گاه به پسزمینه رانده میشود تا مسیر عاشقانه سبکتر بماند.
جمعبندی «The Sun Is Also a Star» فیلمی خوشنیت و خوشظاهر است که ایدهای جذاب را با بازیهای دلنشین و فضایی رنگارنگ همراه میکند. تقابل نگاه واقعگرا و شاعرانه، بحرانهای خانوادگی و فشار انتخابهای آینده، به قصه ظرفیت عاطفی میبخشند؛ لحظههای بامزه و پرتحرک نیز به آن هویتی جوانانه میدهند.
« لحن و لحظههای ماندگار یکی از امتیازهای فیلم، تواناییاش در خلق لحظههای سبک و دوستداشتنی است. »
جمعبندی
در بهترین لحظات، فیلم یادآوری میکند که یک برخورد کوتاه میتواند آدمی را وادارد جهانبینی خود را دوباره بسنجد. اما شتاب روایت، باورپذیری رابطه را تضعیف میکند و پرداخت نیویورک و زمینههای اجتماعی داستان، گاهی در سطح تصویرهای آشنا باقی میماند. فاصله گرفتن از رمان نیز برای مخاطبی که به ظرفیتهای کتاب دل بسته، محسوس است.
حاصل، اثری شیرین و تماشایی است که بیش از آنکه به عمق عاطفی و اجتماعی ایدههایش برسد، به جذابیت آنها تکیه میکند؛ فیلمی که نور و رنگ دارد، اما برای ماندگار شدن به مکث، پیچیدگی و صبر بیشتری نیاز داشت.
« در بهترین لحظات، فیلم یادآوری میکند که یک برخورد کوتاه میتواند آدمی را وادارد جهانبینی خود را دوباره بسنجد. »
ثبت دیدگاه