نقد و بررسی
نقد بی گناه (The Innocent) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت گذشته، نه بازگشت آرامش «بیگناه» با موقعیتی آشنا آغاز میشود: یک درگیری، یک مرگ ناخواسته و زندگیای که از همان لحظه به دو بخش تقسیم میشود؛ پیش از حادثه و پس از آن. اما سریال اسپانیاییِ «El inocente»، ساختهٔ Oriol Paulo و اقتباسیافته از رمان Harlan Coben، به روایت پیامدهای یک حادثه بسنده نمیکند.
پرسش محوری آن این است که آیا انسان میتواند از گذشتهای که در آن سهم داشته فاصله بگیرد، یا گذشته فقط در فرصتی مناسب دوباره خود را تحمیل میکند. از همین ایده، داستانی جنایی و رازآلود شکل میگیرد که بهتدریج از یک بحران شخصی فراتر میرود و شخصیتهای متعدد را در شبکهای از رازها و پیوندهای پنهان به هم وصل میکند.
این مجموعه در هشت قسمت روایت میشود و Mario Casas در نقش Mateo محور اصلی آن است. معمایی که مدام شکل عوض میکند جذابیت اصلی سریال در این است که مسیر داستان را پیوسته بازتعریف میکند. هر پاسخ، پرسش تازهای بهوجود میآورد؛ هر نشانهای که ابتدا روشن به نظر میرسد، ممکن است در پرتو اطلاعات بعدی معنایی دیگر پیدا کند.
« این مجموعه در هشت قسمت روایت میشود و Mario Casas در نقش Mateo محور اصلی آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این شیوه برای تماشاگرانی که از معماهای خطی و قابلپیشبینی خسته شدهاند، لذتبخش است: روایت از همان ابتدا وعده نمیدهد که با یک پروندهٔ ساده روبهرو هستیم و بهمرور، ابعاد پنهان ماجرا را میگشاید. بااینحال، انباشت چرخشها همواره به معنای پیچیدگیِ سنجیده نیست. گاهی سریال بهجای آنکه لایهای تازه به شخصیتها یا مضمون بیفزاید، صرفاً اطلاعات تازهای رو میکند تا مسیر حدسزدن را تغییر دهد.
نتیجه، دوگانگیای آشنا در آثار معمایی پرپیچوخم است: بخشی از مخاطبان از غافلگیریهای پیاپی لذت میبرند و بخشی دیگر احساس میکنند قصه بیش از اندازه به پنهانکاری و بازگشایی رازها متکی شده است. «بیگناه» در بهترین لحظاتش هر دو را با هم دارد؛ هم کنجکاوی میآفریند و هم این تردید را که آیا پیچش بعدی واقعاً از دل داستان برآمده است یا تنها برای شگفتزدهکردن طراحی شده.
ریتمی که دیر جان میگیرد چهار قسمت نخست ممکن است برای بعضی تماشاگران کند و پراکنده به نظر برسد. سریال در این بخش، شخصیتها و مسیرهای روایی گوناگون را معرفی میکند و در ظاهر، از مرکز اصلی ماجرا فاصله میگیرد. این مکثها گاهی صبر میطلبند، بهویژه اگر بیننده انتظار داشته باشد از همان دقایق آغازین با ریتمی تند و معمایی متمرکز روبهرو شود.
« بااینحال، انباشت چرخشها همواره به معنای پیچیدگیِ سنجیده نیست. »
شخصیتها و اجرا
اما این کندی کاملاً بیکارکرد نیست. بخشی از اطلاعاتی که در ابتدا بیاهمیت یا فرعی به نظر میرسند، بعدتر در ساختن پیوندهای داستانی نقش پیدا میکنند. از قسمت پنجم به بعد، تعلیق شدت میگیرد و پایانهای قلابدار، تماشای قسمت بعد را دشوارتر میکنند. این تغییر ریتم مؤثر است، هرچند کاملاً بینقص نیست: شتاب نیمهٔ دوم گاه جای تأمل را میگیرد و فرصت نمیدهد پیامدهای عاطفی رخدادها با همان اندازهٔ دقتی که خود معماها دریافت میکنند، در ذهن بنشینند.
شخصیتها در مدار راز سریال تنها از راه شخصیت Mateo پیش نمیرود؛ چند مسیر داستانی و چند چهرهٔ مهم در کنار او قرار میگیرند و هرکدام زاویهای تازه به ماجرا میافزایند. Lorena Ortiz، کارآگاهی که در پی روشنکردن واقعیت پروندهای پیچیده است، نمایندهٔ تلاش برای نظمبخشیدن به جهانی است که مدام از دسترس منطق بیرون میلغزد.
Teo Aguilar نیز با حضوری مقتدر، فضای روایی را سنگینتر میکند. بازیگران اصلی، از جمله Mario Casas، Alexandra Jiménez، Aura Garrido و José Coronado، در مجموعه حضور دارند. این چندصدایی به داستان وسعت میدهد، اما بهایی هم دارد. گاه شخصیتها بیش از آنکه بهعنوان انسانهایی با زندگی درونی مستقل رشد کنند، حامل اطلاعات و رازهایی میشوند که باید در زمان مناسب آشکار شوند.
« از قسمت پنجم به بعد، تعلیق شدت میگیرد و پایانهای قلابدار، تماشای قسمت بعد را دشوارتر میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی از آنان بهاندازهای که برای پیشبرد معما لازم است، پرداخت میشوند، نه لزوماً بهاندازهای که برای شکلگیری رابطهای عاطفی و پایدار با تماشاگر نیاز دارند. بااینوجود، تنوع زاویههای دید کمک میکند سریال در یک خط روایی تکراری گرفتار نشود و هر بخش، دامنهٔ جهان داستان را گسترش دهد.
فضا و کارگردانی کارگردانی Oriol Paulo بهجای تکیهٔ صرف بر گفتوگو، از فضای رازآلود و جزئیات تصویری برای القای بدگمانی بهره میگیرد. جهان سریال طوری ساخته شده است که حتی موقعیتهای معمولی نیز میتوانند حامل تهدید یا اطلاعاتی پنهان باشند. تماشاگر به دیدن پسزمینهها، مکثها و جزئیات کوچک ترغیب میشود؛ زیرا ممکن است معنای یک صحنه تنها بعدتر روشن شود.
این توجه به جزئیات به لذت معمایی اثر کمک میکند و حسِ حضور در داستانی را میسازد که اطلاعاتش هرگز بهطور کامل در اختیار بیننده نیست. این فضا گاهی بیش از حد طراحیشده جلوه میکند. هر نگاه یا مکالمه ممکن است نشانهای از راز بعدی باشد و همین امر، نوعی بدگمانی دائمی میسازد که همیشه طبیعی نیست.
« جهان سریال طوری ساخته شده است که حتی موقعیتهای معمولی نیز میتوانند حامل تهدید یا اطلاعاتی پنهان باشند. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، در یک تریلر معمایی، چنین اغراقی میتواند بخشی از قرارداد اثر باشد؛ «بیگناه» بیش از آنکه بازنمایی واقعگرایانهٔ یک زندگی روزمره باشد، تماشاگر را به بازیای دعوت میکند که در آن باید پیوسته فرضیههایش را بازبینی کند. میان غافلگیری و تصنع ضعف اصلی مجموعه را باید در مرز باریک میان پیچیدگی و تصنع جستوجو کرد.
وقتی شمار رازها و پیوندهای پنهان افزایش مییابد، باورپذیری بعضی رخدادها زیر فشار قرار میگیرد. برخی پیچشها برای گروهی از بینندگان واقعاً غیرمنتظرهاند؛ برای گروهی دیگر، یا قابلحدس به نظر میرسند یا آنقدر عجیب که اثرگذاریشان کاهش مییابد. این اختلاف واکنشها نه نشانهٔ شکست کامل سریال است و نه دلیلی بر موفقیت بیچونوچرای آن؛ بلکه نشان میدهد اثر بیش از هر چیز بر نیروی غافلگیری و کشش روایی تکیه دارد.
گاهی نیز شخصیتها بهجای آنکه رازهایشان را در روندی طبیعی آشکار کنند، درست در لحظهای که روایت به آن نیاز دارد، اطلاعاتی را پیش میکشند که مسیر را عوض میکند. چنین لحظاتی میتوانند حس «همه چیزی برای گفتن دارند» ایجاد کنند و از ظرافت تعلیق بکاهند. با این همه، اجرا و طراحی هر قسمت اغلب آنقدر پرکشش است که تماشاگر، حتی هنگام دیدن اغراقها، به ادامهدادن ترغیب میشود.
« میان غافلگیری و تصنع ضعف اصلی مجموعه را باید در مرز باریک میان پیچیدگی و تصنع جستوجو کرد. »
جمعبندی
جمعبندی «بیگناه» تریلری هشتقسمتی است که جذابیتش را از رازهای درهمتنیده، فضای مشکوک و تواناییاش در تغییر مسیر انتظار تماشاگر میگیرد. آغاز کند آن ممکن است نیازمند حوصله باشد، اما نیمهٔ دوم با پایانهای قلابدار و آشکارشدن تدریجی پیوندها، نیروی بیشتری پیدا میکند. در برابر این کشش، باید پیچشهایی را پذیرفت که گاهی به مرز اغراق میرسند و شخصیتهایی که بیش از اندازه در خدمت معما قرار میگیرند.
تماشای این مجموعه برای کسی که از دنبالکردن سرنخها و بازنگری در برداشتهایش لذت میبرد، تجربهای سرگرمکننده و پرتعلیق خواهد بود. اما اگر باورپذیری روانشناختی و روایت کماغراق در اولویت باشد، بعضی انتخابهای داستانی احتمالاً فاصله ایجاد میکنند. در نهایت، قوت «بیگناه» نه در آن است که هر چرخشش کاملاً بینقص باشد، بلکه در تواناییاش برای زنده نگهداشتن پرسش اصلی است: وقتی گذشته دوباره به سراغ آدم میآید، آیا میتوان حقیقت را از مجموعهٔ دروغها و ترسهایی که دور آن تنیده شده بازشناخت؟
ثبت دیدگاه