نقد و بررسی
نقد سیب (Apples) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای علمیتخیلی برای پرسشی انسانی «سیبها» با موقعیتی ساده اما ناآرامکننده آغاز میشود: بیماریای مرموز حافظهٔ مردم را میرباید و آنان را از پیوند با گذشتهشان محروم میکند. آریس، مردی میانسال که هویتش را به یاد نمیآورد، وارد برنامهای میشود که قرار است او را برای ساختن زندگی تازه یاری دهد.
مأموریتهای روزانهای که از راه نوار کاست به او میرسند، همراه با عکسهای پولاروید، به ابزارهایی برای ثبت تجربه و ساماندادن به خود بدل میشوند. فیلم بهجای آنکه این فرض را بهانهٔ هیجان یا معمایی پرشتاب کند، آن را به آزمایشگاهی آرام برای اندیشیدن دربارهٔ هویت، تنهایی و نسبت ما با خاطره تبدیل میسازد.
در مرکز اثر، پرسشی نهفته است که از دل وضعیت غیرعادی داستان بیرون میآید و به زندگی عادی ما راه پیدا میکند: اگر خاطرات از ما گرفته شوند، چه چیزی از «ما» باقی میماند؟ آیا شخصیت را گذشته میسازد، یا میتوان با تکرار تجربههای تازه و ثبت آنها، انسانی دیگر شد؟ «سیبها» پاسخ قطعی عرضه نمیکند؛ ارزشش نیز تا حد زیادی در همین امتناع از نتیجهگیری آسان است.
هویت؛ چیزی فراتر از مجموعهای از خاطرات برنامهٔ درمانی آریس بر این فرض بنا شده که میتوان زندگی را گامبهگام از نو آموخت. مأموریتها گاه روزمره و گاه عجیباند، اما اهمیتشان در خودِ عمل نیست؛ در تلاش برای تبدیل تجربه به خاطره است. دوربین پولاروید لحظه را تثبیت میکند، نوار کاست صدای اقتدار و راهنمایی را به گوش میرساند، و آریس با انجام دستورها میکوشد برای خود روایتی بسازد.
« آیا شخصیت را گذشته میسازد، یا میتوان با تکرار تجربههای تازه و ثبت آنها، انسانی دیگر شد؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ابزارهای قدیمی، در جهانی کمفناوری و کمجزئیات، حسی از انزوا و فاصله ایجاد میکنند؛ گویی شخصیت میان لحظهای که میگذراند و تصویری که از آن نگه میدارد، گرفتار شده است. فیلم در همین مسیر، محدودیت ساخت هویت از بیرون را آشکار میکند. انجام یک کار الزاماً به معنای درک آن نیست و ثبت یک تصویر نیز تضمین نمیکند که تجربه به بخشی زنده از وجود بدل شود.
آریس ممکن است تکلیفی را به انجام برساند، اما این پرسش همچنان باقی است که آیا آن تجربه واقعاً از آنِ او شده است یا نه. بدینترتیب، «سیبها» میان حافظه بهعنوان انبار اطلاعات و حافظه بهعنوان پیوندی عاطفی تمایز میگذارد. فقدان، انکار و امکان بازگشت زیر لایهٔ خیالپردازانهٔ بیماری، فیلم به فقدانی بسیار ملموستر نظر دارد: فقدانی که آدمی گاه توان رویارویی با آن را ندارد.
فراموشی در اینجا فقط اختلالی پزشکی نیست؛ میتواند استعارهای از میل به گریز از درد باشد، از آرزوی پاککردن بخشی از زندگی که تحملش دشوار شده است. آریس در مسیر بازسازی هویت، با امکانی روبهرو میشود که آسایشِ ندانستن را به چالش میکشد: شاید بازگشت به خود، تنها با ساختن خاطرات تازه ممکن نباشد و مستلزم مواجهه با آن چیزی باشد که از دست رفته است.
بااینحال، فیلم این مضمون را به موعظه تبدیل نمیکند. اندوه در آن نه با گفتوگوهای طولانی توضیح داده میشود و نه با فورانهای نمایشی. احساسات بیشتر در مکثها، رفتارهای کوچک و واکنشهای خاموش شخصیتها حضور دارند. نتیجه، اثری است که فقدان را نه چون واقعهای یکباره، بلکه چون خلأیی در زندگی روزانه تصویر میکند؛ خلأیی که ممکن است در عادتها، سکوتها و انتخابهای ظاهراً بیاهمیت خود را نشان دهد.
« فیلم در همین مسیر، محدودیت ساخت هویت از بیرون را آشکار میکند. »
شخصیتها و اجرا
آریس و آنا؛ دو صورت از تنهایی آریس و آنا، زن دیگری که با همان بیماری روبهروست، در بستری مشترک قرار میگیرند، اما فیلم رابطهٔ آنان را به راهحلی ساده برای تنهایی تبدیل نمیکند. نزدیکی میان این دو بیش از آنکه بر شناختی عمیق از گذشته استوار باشد، از وضعیتی مشترک و شکننده شکل میگیرد.
آنها ناچارند در غیاب بخشی از تاریخ شخصی خود، با دیگری ارتباط برقرار کنند؛ ارتباطی که هم تسکینبخش است و هم یادآور این پرسش که صمیمیت تا چه اندازه به خاطرههای مشترک وابسته است. بازیها در این بخش از نقاط قوت اثرند. بازیگر نقش آریس، احساسات را با کمترین تأکید و از خلال حالت چهره، نگاه و سکون منتقل میکند.
بازیگر نقش آنا نیز به حضور شخصیتش نوعی ظرافت و آسیبپذیری میبخشد، بیآنکه او را صرفاً به مکمل مسیر آریس بدل کند. این خویشتنداری با جهان فیلم سازگار است: آدمهایی که از گذشتهٔ خود جدا افتادهاند، هنوز از راه بدن و واکنشهایشان به یکدیگر پاسخ میدهند. کارگردانی و زبان تصویر کارگردانی کریستوس نیکو بر حذف و کمینهگرایی تکیه دارد.
فضای فیلم اغلب خلوت است؛ اشیا، صداها و حرکات روزانه با دقتی سرد اما معنادار ثبت میشوند. این انتخاب باعث میشود تماشاگر نیز در تجربهٔ بیثبات شخصیتها شریک شود: اطلاعات اندک است، توضیحها کامل نیستند و جهان فیلم بهجای آنکه با جزئیات فراوان قانعکننده شود، با حس ناآشنایی خود اثر میگذارد.
« نزدیکی میان این دو بیش از آنکه بر شناختی عمیق از گذشته استوار باشد، از وضعیتی مشترک و شکننده شکل میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
قاببندیها و سکون دوربین از شتابگرفتن روایت جلوگیری میکنند و به موقعیتها اجازه میدهند در ذهن تماشاگر تهنشین شوند. عکس پولاروید و نوار کاست صرفاً وسایلی داستانی نیستند؛ صورت مادی تلاش برای نگهداشتن لحظهاند. در مقابل، خودِ زندگی از قاب عکس فراتر میرود و به چیزی پیچیدهتر و گاه دستنیافتنیتر بدل میشود.
فیلم با همین تضاد، به فرهنگ ثبتکردن تجربه نیز نگاهی سنجیده میاندازد: آیا ثبت یک لحظه به معنای زیستن آن است، یا گاهی تصویر جای تجربه را میگیرد؟ طنز خشک و فضای رازآلود با وجود مضمونهای سنگین، «سیبها» کاملاً عبوس نیست. طنز آن از موقعیتهای نامتعارف و اجرای جدی آنها سرچشمه میگیرد؛ از فاصلهٔ میان تکلیفهای عجیب و لحن رسمی برنامهای که آنها را تجویز میکند.
این طنز خشک، نه برای سبککردن مصنوعی فضای فیلم، بلکه برای برجستهکردن پوچی و بیگانگی نهفته در شرایط شخصیتها به کار میرود. تماشاگر گاه لبخند میزند، اما خنده بهسرعت جای خود را به نوعی دلواپسی میدهد. رازآلودگی اثر نیز بیشتر بر ابهام احساسی و معنایی استوار است تا بر معمایی که پاسخهای مشخصی وعده دهد.
همین ویژگی برای برخی تماشاگران جذاب خواهد بود و برای برخی دیگر ممکن است به سردرگمی بینجامد. فیلم همهٔ قواعد جهان خود را روشن نمیکند و انگیزهها و پیشینهها را نیز بهطور کامل نمیگشاید. این تصمیم با نگاه مینیمال اثر هماهنگ است، اما همیشه به سود آن تمام نمیشود: ابهام گاهی فضایی برای تأمل میسازد و گاهی مانع شکلگیری پیوندی عمیقتر با شخصیتها میشود.
« عکس پولاروید و نوار کاست صرفاً وسایلی داستانی نیستند؛ صورت مادی تلاش برای نگهداشتن لحظهاند. »
قوتها و کاستیها
ریتم و محدودیتهای روایت ریتم آهسته، بخشی جداییناپذیر از شیوهٔ روایت است. تکرار مأموریتها و روزهای نسبتاً مشابه، حس روزمرگی و بیریشگی آریس را تقویت میکند؛ تماشاگر نیز در کنار او با زمانهایی روبهرو میشود که ظاهراً پیش نمیروند. این کندی میتواند تجربهای غوطهورکننده باشد، زیرا مجال میدهد جزئیات کوچک اهمیت پیدا کنند.
اما در بخشهایی، تکرار بیش از آنکه معنای تازهای بیافریند، حرکت داستان را متوقف میکند. محدودبودن اطلاعات دربارهٔ گذشتهٔ شخصیت اصلی نیز دو اثر متضاد دارد. از یک سو، خلأ روایی با وضعیت او همخوان است و اجازه نمیدهد گذشته به توضیحی آماده برای تمام رفتارها تبدیل شود. از سوی دیگر، همین کمبود ممکن است فاصلهٔ عاطفی ایجاد کند؛ وقتی شناخت ما از شخصیت اندک میماند، همدلی نیز گاهی به مشاهدهای بیرونی محدود میشود.
«سیبها» در این زمینه آگاهانه خطر میکند، اما همهٔ تماشاگران را با خود همراه نخواهد ساخت. جمعبندی «سیبها» فیلمی آرام، مینیمال و تأملبرانگیز است که از ایدهٔ فراموشی برای بررسی شکنندگی هویت و دشواریِ زیستن با فقدان بهره میگیرد. بازیهای ظریف، طراحی کمینهگرا، طنز خشک و استفادهٔ معنادار از عکس و نوار کاست، جهانی میسازند که در آن هر تجربهٔ تازه هم وعدهٔ آغاز است و هم یادآور ناتوانی ما در کنترل گذشته.
در برابر این امتیازها، ریتم کند، ابهامهایی که گاه از کنجکاوی به سردرگمی میلغزند و شخصیتپردازی محدود، ممکن است بخشی از مخاطبان را از فیلم دور کند. این اثر بیش از آنکه داستانی پرحادثه دربارهٔ بیماری باشد، مراقبهای تصویری دربارهٔ نیاز انسان به پیوستگی است: نیاز به اینکه بتواند خود را در میان تجربههای پراکنده بازشناسد.
« ریتم و محدودیتهای روایت ریتم آهسته، بخشی جداییناپذیر از شیوهٔ روایت است. »
جمعبندی
«سیبها» پاسخ را به تماشاگر تحمیل نمیکند؛ تصویری از انسانی تنها پیش روی او میگذارد و میپرسد آیا میتوان از نو آغاز کرد، بیآنکه با آنچه پشت سر گذاشتهایم روبهرو شویم.
ثبت دیدگاه