نقد و بررسی
نقد میمونی در زمستان (A Monkey in Winter) | 1962
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زمستانی که درون آدمی میگذرد «میمونی در زمستان» ساختهٔ آنری ورنوی، فیلمی است که سرمای اقلیم را به استعارهای برای سرمای روح بدل میکند. نرماندیِ ساحلی، با خیابانهای خلوت و هوای گرفتهاش، نه پسزمینهای تزئینی، بلکه بخشی از بافت عاطفی اثر است: جهانی که در آن روزها کشدار و خاموش میگذرند و آدمها برای گریز از یکنواختی، به خاطره و رؤیا پناه میبرند.
فیلم از دل یک موقعیت ساده آغاز میشود: آلبر کوئنتن، صاحب مهمانخانهای در روزگار جنگ، برای نجات خود و همسرش عهد میکند نوشیدن را کنار بگذارد. سالها بعد، او به عهدش وفادار مانده است، اما این وفاداری الزاماً به معنای آرامش نیست. ورود گابریل فوکه، مردی جوان و پرشور، زندگی منظم آلبر را از سکون بیرون میکشد.
فیلم از همین تضاد، نیروی نمایشی خود را میسازد: مردی که شور زندگیاش را در مهار خویش حفظ کرده، در برابر مردی قرار میگیرد که شور را با بیپروایی و نوشیدن میجوید. بااینحال، «میمونی در زمستان» صرفاً حکایتی دربارهٔ وسوسه یا ترک عادت نیست. در لایهٔ عمیقتر، دربارهٔ میل انسان به بازگشت به نسخهای پرشورتر از خویشتن است؛ به دورانی که خطر، سفر و خیال هنوز میتوانستند زندگی را از تکرار روزمره جدا کنند.
« سالها بعد، او به عهدش وفادار مانده است، اما این وفاداری الزاماً به معنای آرامش نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دو مرد و دو شکل از گریز آلبر و گابریل در نگاه نخست از دو نسل و دو سرشت متفاوتاند. آلبر مردی جاافتاده و کمحرف است که تجربهٔ گذشته را در سکوت و خویشتنداری حمل میکند. گابریل، برعکس، با زبان و رفتار پرجنبوجوشش وارد صحنه میشود و بیقراریاش را پنهان نمیکند. اما فیلم به تقابل سادهٔ عقل و بیخردی بسنده نمیکند.
هر دو مرد، به شیوهای متفاوت، از واقعیتی که برایشان تنگ و فرسوده شده میگریزند: یکی با خاطرهسازی و انضباط، دیگری با افراط و نمایش. نکتهٔ ظریف این است که گابریل فقط مخلّ نظم آلبر نیست؛ او آینهای برای اوست. حضور مرد جوان یادآوری میکند که شور و ماجراجویی، هرچند شاید به گذشته تعلق داشته باشد، هنوز در حافظهٔ آلبر زنده است.
از سوی دیگر، آلبر برای گابریل صرفاً صاحب مهمانخانه یا ناظری سختگیر نیست؛ او کسی است که میتواند بیقراری جوان را بفهمد، بیآنکه آن را با موعظه پاسخ دهد. رابطهٔ این دو بهتدریج از برخوردی اتفاقی به نوعی رفاقت نامتعارف بدل میشود؛ رفاقتی که شوخی و دلسوزی را کنار هم مینشاند. طنزِ آمیخته به اندوه طنز فیلم از جنس لطیفههای جداافتاده نیست؛ از شخصیتها و تناقضهایشان برمیآید.
« دو مرد و دو شکل از گریز آلبر و گابریل در نگاه نخست از دو نسل و دو سرشت متفاوتاند. »
شخصیتها و اجرا
گابریل با شور و اغراق، جهان را به صحنهای برای ماجراجویی بدل میکند و آلبر، با خشکی و وقار ظاهریاش، ناخواسته به شریک این بازی تبدیل میشود. لحظههای کمیک، در کنار خود رگهای از اندوه دارند، زیرا تماشاگر درمییابد پشت این رفتارهای نمایشی، تنهایی و حسرتی واقعی نهفته است. فیلم در بهترین لحظاتش اجازه نمیدهد این اندوه به تلخی سنگین بدل شود و در برابر، شوخیها نیز احساسات را بیاعتبار نمیکنند.
همین آمیختگی، لحن شیرینتلخ اثر را میسازد. بااینحال، تعادل آن همیشه یکدست نیست. گاه شوخیها و بیان شاعرانهٔ شخصیتها چنان پررنگ میشوند که حالوهوای داستان از واقعگرایی فاصله میگیرد و به نمایشی خودآگاه نزدیک میشود. این اغراق برای برخی تماشاگران بخشی از جذابیت فیلم است؛ برای برخی دیگر ممکن است مانعی باشد که پیوند عاطفی با شخصیتها را دشوارتر میکند.
ژان گابن و ژانپل بلموندو بخش مهمی از موفقیت فیلم بر دوش بازیگران اصلی آن است. ژان گابن در نقش آلبر، با کمترین حرکات و تأکیدهای آشکار، وزن یک زندگی طولانی را به شخصیت میبخشد. بازی او بهجای آنکه احساسات را توضیح دهد، آنها را در مکثها، نگاهها و تغییرات اندک لحن پنهان میکند. آلبر مردی نیست که بهسادگی از درون خود سخن بگوید؛ گابن نیز همین بستهبودن را به منبعی برای جذابیت بدل میسازد.
« همین آمیختگی، لحن شیرینتلخ اثر را میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
زیر ظاهر محکم شخصیت، خاطره و دلتنگی مدام حضور دارند. ژانپل بلموندو، در سوی دیگر، گابریل را با انرژی جسمانی و شور نمایشیاش زنده میکند. او به شخصیت جنبوجوشی میدهد که گاه از مرز واقعنمایی میگذرد، اما این افراط با جهان ذهنی گابریل تناسب دارد. تفاوت ریتم بازی دو بازیگر، به رابطهٔ آنها شکل میدهد: گابن زمینگیر و سنگین است، بلموندو سبک و انفجاری؛ یکی با سکوت معنا میسازد و دیگری با حرکت.
بازیهایشان مکمل یکدیگرند، بیآنکه تفاوتهایشان را محو کنند. نتیجه، پیوندی گرم و باورپذیر است که فیلم را از یک مطالعهٔ شخصیتی صرف فراتر میبرد. نرماندی، خاطره و فضای بصری فضای زمستانی نرماندی، مهمترین همراه عاطفی داستان است. شهر کوچک ساحلی با خیابانها و مهمانخانههایش، نوعی انزوا را القا میکند؛ گویی زمان در آن کندتر از جهان بیرون حرکت میکند.
در این محیط، ورود گابریل همچون برهمخوردن نظمی خاموش جلوه میکند. فیلمبرداری سیاهوسفید نیز به این احساس کمک میکند: تضاد نور و سایه، فضا را از زینتهای رنگی خالی میسازد و بر حالوهوای سرد و خاطرهگون اثر میافزاید. اما سرمای تصویر به معنای بیروحی نیست. گرما در فیلم از رابطهها و لحظههای کوتاه انسانی میآید: از همنشینی دو مرد، از مراقبتی که پشت سرزنش پنهان میشود و از خاطراتی که در گفتوگوها جان میگیرند.
« زیر ظاهر محکم شخصیت، خاطره و دلتنگی مدام حضور دارند. »
قوتها و کاستیها
در این معنا، عنوان فیلم نیز بهخوبی با جهان اثر سازگار است؛ زمستان فقط فصل نیست، وضعیتی درونی است، و گریز از آن بیش از آنکه جغرافیایی باشد، ذهنی و عاطفی است. ریتم، شخصیتهای فرعی و محدودیتها روایت در بخشهایی آهسته پیش میرود و بیشتر از آنکه بر حادثههای پیدرپی تکیه کند، به گفتوگو، مکث و تغییر تدریجی رابطهٔ دو شخصیت اصلی وابسته است.
این انتخاب به فیلم فرصت میدهد تا حالوهوای خود را بسازد، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار روایتی پرشتاب دارند، خستهکننده باشد. بعضی صحنهها نیز بهسبب امتداد شوخیها یا تأکید بر خیالپردازی، بیش از اندازه کشدار به نظر میرسند. تمرکز بر آلبر و گابریل، نقطهٔ قوت اصلی فیلم است؛ بااینحال، همین تمرکز دامنهٔ اثر را محدود میکند.
شخصیتهای فرعی، از جمله سوزان، بیشتر در نسبت با بحران و تصمیمهای مردان اصلی تعریف میشوند و کمتر مجال مییابند استقلال عاطفی و پیچیدگی خود را آشکار کنند. این محدودیت بهویژه وقتی محسوس میشود که فیلم به زندگی خانوادگی یا پیامدهای رفتار شخصیتها نزدیک میشود. گاهی به نظر میرسد جهان پیرامون این دو مرد برای پیشبرد رابطهٔ آنها کنار میرود، نه آنکه بهطور کامل در داستان حضور داشته باشد.
« بعضی صحنهها نیز بهسبب امتداد شوخیها یا تأکید بر خیالپردازی، بیش از اندازه کشدار به نظر میرسند. »
جمعبندی
جمعبندی «میمونی در زمستان» فیلمی دربارهٔ دو مرد است که هر یک راهی برای تابآوردن در برابر روزمرگی و حسرت یافتهاند؛ یکی با وفاداری به عهدی قدیمی، دیگری با پناهبردن به شور و خیال. ارزش اثر در داوری ساده دربارهٔ انتخابهای آنان نیست، بلکه در مشاهدهٔ همدلانهٔ تنهایی مشترکشان است. ورنوی با تکیه بر فضای زمستانی، گفتوگوهای آمیخته به شوخی و اندوه، و بازیهای نیرومند ژان گابن و ژانپل بلموندو، فیلمی میسازد که جذابیتش بیش از آنکه در گرهگشایی داستانی باشد، در کیفیت حضور شخصیتها و حالوهوای ماندگار آن نهفته است.
کندی روایت، اغراق در بعضی لحظهها و کمپرداختماندن نقشهای فرعی، از کاستیهای آشکار اثرند؛ بااینهمه، این محدودیتها نمیتوانند پیوند انسانی مرکز فیلم را از میان ببرند. حاصل، کمدیدرامی شیرینتلخ و خاطرهانگیز است که بهجای پنهانکردن اندوه زیر شوخی، نشان میدهد گاه خنده و دلتنگی از یک سرچشمه میآیند.
« ارزش اثر در داوری ساده دربارهٔ انتخابهای آنان نیست، بلکه در مشاهدهٔ همدلانهٔ تنهایی مشترکشان است. »
ثبت دیدگاه