نقد و بررسی
نقد پیش از آنکه سقوط کنم (Before I Fall) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چرخهٔ تکرار بهمثابه آینه «Before I Fall» از سازواری آشنا بهره میگیرد: دختری نوجوان بارها همان روز را از سر میگذراند و هر بار، امکان تازهای برای فهمیدن خود و اطرافیانش به دست میآورد. سامانتا کینگستون در آغاز گمان میکند زندگیاش مرتب و خواستنی است؛ محبوبیت، دوستان و آیندهای که ظاهراً از پیش هموار شده، تصویری کامل از موفقیت به او میدهند.
اما تکرار روز، این تصویر را ترک میاندازد و فیلم بهتدریج میپرسد که این آسودگی ظاهری چه چیزی را از دید او پنهان کرده است. ساختار تکرارشونده، بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، ابزاری برای وارسی اخلاقی شخصیت است. هر بازگشت، فرصتی میشود تا سامانتا به رفتارها و انتخابهایی که پیشتر عادی میپنداشت، از زاویهای دیگر نگاه کند.
فیلم در پی آن نیست که تنها با تغییر جزئیات روزانه تعلیق بسازد؛ نیروی اصلیاش در فاصلهای است که میان شناخت اولیهٔ سامانتا از خودش و شناختی که آرامآرام به آن میرسد، شکل میگیرد. سامانتا؛ از خودشیفتگی تا خودآگاهی مهمترین سرمایهٔ فیلم، مسیر درونی سامانتاست؛ مسیری که اگر باورپذیر از کار درآید، میتواند روایتی تکراری را به تجربهای انسانی بدل کند.
او در ابتدای داستان شخصیتی است که بهراحتی میتوان از او فاصله گرفت: در جمع دوستانش جایگاهی دارد و در همان حال، در شکلدادن به فشارهای جمعی و رفتارهای آزارنده نیز سهم میبرد. فیلم او را بیگناه یا دوستداشتنیِ فوری معرفی نمیکند؛ برعکس، بخشی از جذابیت درام به این وابسته است که مخاطب شاهد بازنگری او در نقش خودش باشد.
« ساختار تکرارشونده، بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، ابزاری برای وارسی اخلاقی شخصیت است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این دگرگونی زمانی مؤثرتر میشود که فیلم آن را نتیجهٔ تصمیمهای کوچک و توجه به دیگران نشان میدهد، نه صرفاً حاصل یک کشف ناگهانی. سامانتا بهتدریج درمییابد که زندگی اجتماعیاش بر عادتها و مناسباتی استوار بوده که کمتر دربارهشان پرسیده است. بااینحال، تحول او گاهی بیش از اندازه روشن و مرتب صورتبندی میشود؛ گویی فیلم شتاب دارد پیام اخلاقیاش را به زبان بیاورد.
همین شتاب، از پیچیدگی بالقوهٔ شخصیت میکاهد، اما بازی زویی دویچ بخش مهمی از این کمبود را جبران میکند. بازی زویی دویچ؛ نیروی عاطفی اثر دویچ در نقش سامانتا، تغییرات شخصیت را بهتدریج و با ظرافت قابلتوجهی پیش میبرد. او میان اعتمادبهنفس سطحی آغاز فیلم و شکنندگیِ فزایندهٔ روزهای بعد، گذری یکدست میسازد.
مهمتر آنکه دگرگونی سامانتا را فقط با تغییر لحن یا حالت چهره نمایش نمیدهد؛ در مکثها، نگاههای سنجیدهتر و واکنشهای کمشتابترش نیز میتوان دید که شخصیت دیگر جهان را به همان سادگی سابق دریافت نمیکند. این بازی، پیوند عاطفی مخاطب با قصه را محکمتر میکند. حتی وقتی فیلم در تکرار موقعیتها یا تأکید بر درسهای اخلاقیاش بیش از حد مکث میکند، حضور دویچ مانع میشود سامانتا به نمونهای صرف از «نوجوانی که باید بهتر شود» فروکاسته شود.
او شخصیت را همزمان مسئول رفتارهایش و گرفتار ناپختگی دورانش نشان میدهد؛ تعادلی که برای باورکردن مسیر تغییر اهمیت دارد. بازی او، در نهایت، از آن دسته اجراهایی است که فیلم را فراتر از طرح کلیشهایاش میبرد. نوجوانی، گروه و خشونت روزمره فیلم در پسِ چارچوب خیالپردازانهاش، به سازوکارهای قدرت در محیط دبیرستان توجه دارد: محبوبیت چگونه ساخته میشود، گروه چگونه مرزهای خودی و غیرخودی را تعیین میکند و بیاعتنایی چهوقت به نوعی همدستی بدل میشود.
« همین شتاب، از پیچیدگی بالقوهٔ شخصیت میکاهد، اما بازی زویی دویچ بخش مهمی از این کمبود را جبران میکند. »
شخصیتها و اجرا
این جنبه از داستان، ارزش موضوعی اثر را بالا میبرد؛ زیرا مسئله فقط فرصت دوباره برای سامانتا نیست، بلکه پرسش از مسئولیت فرد در برابر آسیبهایی است که در زندگی روزمره به دیگران وارد میشود. بااینحال، فیلم همیشه از پرداختن به این موضوعات به شکلی پیچیده و چندوجهی برنمیآید. برخی شخصیتهای پیرامونی بیش از آنکه زندگی و انگیزهٔ مستقل داشته باشند، در خدمت رشد قهرمان قرار میگیرند.
در نتیجه، تجربهٔ آنان گاهی به ابزاری برای بیداری سامانتا تبدیل میشود و نه بخشی همسنگ از جهان داستان. با وجود این محدودیت، فیلم در یادآوری اینکه یک رفتار ظاهراً کوچک میتواند برای دیگری معنایی بزرگ داشته باشد، صادق و مؤثر است. ریتم و کارکرد تکرار آغاز فیلم کند است و زمان میبرد تا ایدهٔ مرکزی به نیروی نمایشی خود برسد.
در بخشهای نخست، معرفی روابط، فضای مدرسه و جایگاه سامانتا گاه بیش از حد طول میکشد؛ بهویژه چون مخاطب خیلی زود میتواند حدس بزند که فیلم قصد دارد چه نوع تغییری را در شخصیت اصلی دنبال کند. این کندی، شروع را کمکشش میکند و ممکن است تماشاگر را پیش از آنکه درگیر لایههای عاطفی شود، از قصه دور نگه دارد.
در ادامه، تکرار روز ابتدا امکان خوبی برای بازآرایی اطلاعات و تغییر نگاه فراهم میآورد، اما با پیشروی فیلم، بخشی از آن به الگوی قابلپیشبینی بدل میشود. موقعیتهایی که میتوانستند تفاوتهای معناداری میان دورهای مختلف بسازند، گاهی صرفاً با تغییر واکنش سامانتا از نو چیده میشوند. بنابراین، ساختار فیلم هم نقطهٔ قوت آن است و هم محدودیتش: تکرار به دروننگری شکل میدهد، اما همان تکرار میتواند حس کشآمدن و ایستایی ایجاد کند.
« بااینحال، فیلم همیشه از پرداختن به این موضوعات به شکلی پیچیده و چندوجهی برنمیآید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آشنایی ایده و محدودیت فیلمنامه مفهوم بازگشت به یک روز واحد پیشینهای شناختهشده دارد و تماشاگر بهسرعت با قواعد آن آشنا میشود. «Before I Fall» این الگو را به فضای نوجوانانه و بحرانهای هویت، محبوبیت و دوستی پیوند میزند، اما همیشه موفق نمیشود وجهی تازه و غافلگیرکننده از آن استخراج کند.
از همین رو، فیلم در سطح ایده بیش از آنکه بدیع باشد، بازپرداختی آشناست؛ ارزشش بیشتر به نحوهٔ پیوند دادن این سازوکار با شخصیت سامانتا بستگی دارد. دیالوگها نیز گاه در رساندن مضمون، بیش از اندازه آشکار و تصنعیاند. بعضی جملهها چنان به نظر میرسند که برای بیان «پیام» نوشته شدهاند، نه از دل گفتوگوی طبیعی نوجوانان برآمده باشند.
این مسئله بهخصوص زمانی محسوس است که فیلم میخواهد تغییر درونی سامانتا را توضیح دهد؛ در چنین لحظههایی، سکوت یا کنش تصویری میتوانست از بیان مستقیم اثرگذارتر باشد. فیلم هرگاه به رفتارها و نگاهها مجال میدهد، زندهتر میشود؛ هرگاه معنا را صریح اعلام میکند، اندکی از ظرافتش را از دست میدهد.
کارگردانی و لحن احساسی کارگردانی ری روسو-یانگ میکوشد فضای نوجوانی را نه صرفاً بهصورت منظرهای براق و نوستالژیک، بلکه بهعنوان دورهای از شدت عاطفی و فشار اجتماعی تصویر کند. در این جهان، رخدادهای کوچک میتوانند برای شخصیتها اهمیتی تعیینکننده پیدا کنند؛ رویکردی که با قالب تکرارشوندهٔ فیلم همخوان است.
« دیالوگها نیز گاه در رساندن مضمون، بیش از اندازه آشکار و تصنعیاند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در لحظات آرامتر، وقتی به جزئیات رابطهها و فاصلههای میان افراد توجه میکند، از ملودرام صرف فاصله میگیرد. اما لحن اثر همیشه یکپارچه نیست. گاهی از واقعگرایی نوجوانانه به سوی تأکیدهای دراماتیک و احساسات بزرگ حرکت میکند و این جابهجایی، بخشی از تأثیر عاطفی را کم میکند. موسیقی و فضاسازی در ساختن حالوهوای اندوهآلود سهم دارند، ولی بعضی لحظات چنان آشکار برای برانگیختن احساس طراحی شدهاند که مخاطب فرصت تجربهٔ مستقل عاطفه را کمتر مییابد.
فیلم میخواهد هم تأملبرانگیز باشد و هم تأثیرگذار؛ در بهترین لحظات میان این دو هدف تعادل برقرار میکند، اما همیشه چنین نیست. جمعبندی «Before I Fall» فیلمی نوجوانانه و احساسی است که از ایدهای آشنا برای روایت دگرگونی اخلاقی و عاطفی یک شخصیت استفاده میکند. کلیشهایبودن طرح، شروع کند، تکرارهای گاه کشدار و دیالوگهای تصنعی، مانع از آن میشوند که فیلم به اثری کاملاً تازه و منسجم بدل شود.
همچنین پایانبندی، با وجود قصد عاطفیاش، برای برخی تماشاگران به اندازهٔ کافی پرقدرت یا طبیعی نخواهد بود. بااینهمه، فیلم بهواسطهٔ بازی گیرا و باورپذیر زویی دویچ، مسیر سامانتا را تا حد زیادی قابلدنبالکردن میکند. مضمون توجه به دیگران و بازاندیشی در رفتارهای روزمره نیز، هرچند گاه مستقیم بیان میشود، هستهای انسانی برای قصه فراهم میآورد.
حاصل، اثری بینقص یا انقلابی نیست، اما در بخشهایی واقعاً درگیرکننده است: فیلمی که آشنایی ایدهاش را با اجرای مرکزی نیرومند و تأملی ساده دربارهٔ مسئولیت فردی جبران میکند.
« همچنین پایانبندی، با وجود قصد عاطفیاش، برای برخی تماشاگران به اندازهٔ کافی پرقدرت یا طبیعی نخواهد بود. »
ثبت دیدگاه