نقد و بررسی
نقد یکه و تنها (The One and Only) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان مرگ و میل به زندگی «The One and Only» ملودرامی کرهای است که از دل موقعیتی تلخ، پرسشی ساده اما دشوار بیرون میکشد: وقتی آدمی گمان میکند فرصت چندانی برای زیستن ندارد، چه چیزی را باید در روزهای باقیمانده جدی بگیرد؟ روایت با سه زن مبتلا به بیماری لاعلاج آغاز میشود؛ زنانی با پیشینهها و خلقوخوهایی متفاوت که در آسایشگاهی به نام «Morning Light» به هم میرسند و تصمیمی خطرناک میگیرند: پیش از آنکه زندگیشان تمام شود، یک آدم بد را از میان بردارند.
اما اثر خیلی زود نشان میدهد که این طرح جنایی قرار نیست بهتنهایی موتور داستان باشد. قتل، راز و تعقیب، راهیاند برای نزدیکشدن به شخصیتهایی که هر یک، به شکلی متفاوت، از زندگی فاصله گرفتهاند. معرفی رسمی سریال نیز بر همین پیوند میان سه زن، پروندهٔ قتل و آدمکشی مرموز تأکید دارد. قصهای میان جنایت و ملودرام نقطهٔ آغاز سریال آشنایی «پیو اینسوک» با «مین ووچئون»، آدمکشی قراردادی است که خود در وضعیتی آشفته و فرسوده به سر میبرد.
پیوند ماجراهای او با تصمیم سه زن، قصه را میان دو قلمرو نگه میدارد: از یک سو تعلیق جنایی و پیامدهای اخلاقی خشونت، و از سوی دیگر ملودرامی دربارهٔ تنهایی، بیماری و میل به دوستداشتهشدن. این ترکیب ظرفیت دراماتیک فراوانی دارد؛ هر انتخاب شخصیتها میتواند هم پرونده را پیچیدهتر کند و هم پرسشی اخلاقی پیش بکشد.
بااینحال، تعادل میان این دو مسیر همیشه به یک اندازه استوار نیست. گاه قصه چنان به رمزگشایی و حادثه نزدیک میشود که لایهٔ عاطفی فرصت کافی برای گسترش پیدا نمیکند؛ گاه نیز کشمکش جنایی به حاشیه میرود تا رابطهها و رنجهای شخصی در مرکز قرار گیرند. این جابهجایی برای مخاطبی که انتظار یک تریلر پیوسته و پرشتاب دارد، ممکن است ناهماهنگ باشد.
« اما اثر خیلی زود نشان میدهد که این طرح جنایی قرار نیست بهتنهایی موتور داستان باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در مقابل، اگر سریال را بیش از هر چیز اثری دربارهٔ آدمهای آسیبپذیر بدانیم، همین رفتوآمد میان ژانرها بخشی از هویت آن است. سه زن، سه شیوهٔ مواجهه با پایان اینسوک، سهیون و میدو صرفاً سه شخصیت با بیماری مشترک نیستند؛ تفاوت جهانبینی آنهاست که دوستیشان را تماشایی میکند. اینسوک با سردی و بیاعتنایی ظاهری به زندگی، از شخصیتی آغاز میکند که انگار پیشتر از سرنوشت خود دست کشیده است.
سهیون سالها در نقشهایی زیسته که دیگران برایش تعریف کردهاند و تشخیص بیماری، او را به پرسش از خواستههای خودش میرساند. میدو نیز در پس ظاهر پرزرقوبرق و پرانرژیاش، تنهایی و ترسی را پنهان میکند که با تصویر عمومی او سازگار نیست. این سه مسیر، تجربهٔ مواجهه با مرگ را از یک واکنش واحد بیرون میآورند و به آن رنگهای شخصی میبخشند.
خطر این نوع روایت آن است که بیماری به وسیلهای عاطفی برای برانگیختن اشک بدل شود، بیآنکه شخصیت بیمار از فردیت برخوردار بماند. سریال همیشه از این دام دور نمیماند، اما در بهترین لحظههایش زنان را به نشانههایی از رنج تقلیل نمیدهد. آنها شوخی میکنند، دلخور میشوند، تصمیمهای نادرست میگیرند و خواستههایی دارند که الزاماً شریف یا بزرگوارانه نیست.
همین عادیبودن، به احساساتشان اعتبار میدهد: آنها فقط در آستانهٔ مرگ نیستند؛ آدمهاییاند که پیش از آن نیز ناچار بودهاند با کمبود محبت، فشارهای روزمره و نادیدهگرفتهشدن کنار بیایند. دوستی؛ قلب تپندهٔ سریال مهمترین دستاورد «The One and Only» نه معمای قتل، بلکه شکلگیری تدریجی رابطه میان سه زن است.
« میدو نیز در پس ظاهر پرزرقوبرق و پرانرژیاش، تنهایی و ترسی را پنهان میکند که با تصویر عمومی او سازگار نیست. »
شخصیتها و اجرا
صمیمیت این گروه از اعترافهای بزرگ و لحظههای نمایشی آغاز نمیشود؛ بیشتر از کنار هم بودن، مراقبتهای کوچک، دلخوریها و شوخیهایی جان میگیرد که بهتدریج فاصلهٔ میان شخصیتها را کم میکنند. اثر بهخوبی نشان میدهد که دوستی همیشه با حرفزدن دربارهٔ عمیقترین زخمها آغاز نمیشود. گاهی کافی است کسی حضور دیگری را تاب بیاورد، بیآنکه فوراً از او بخواهد شاد، شجاع یا امیدوار باشد.
این رابطهها همچنین فضای گرمتری در برابر موضوع سرد و سنگین مرگ میسازند. آسایشگاه فقط مکانی برای انتظار نیست؛ به محیطی تبدیل میشود که در آن پیوندهای تازه امکان پیدا میکنند. لحظههای ساده—همراهی، سکوت، شوخی یا یک نگاه—در چنین فضایی وزنی بیشتر از معمول مییابند. از این نظر، سریال بهجای آنکه صرفاً دربارهٔ ارزش زندگی سخنرانی کند، میکوشد آن را در کنشهای کوچک شخصیتها نشان دهد.
بازیها و شیمی میان شخصیتها بازی «آن اونجین» در نقش اینسوک بر مهار احساسات استوار است. او شخصیت را از همان ابتدا به انسانی آشکارا اندوهگین تبدیل نمیکند؛ سردی و بیتفاوتیاش گاهی بیشتر به سازوکاری برای دوامآوردن شباهت دارد تا نبود احساس. «کیم کیونگنام» نیز در نقش ووچئون، خستگی و خشونتِ انباشتهٔ شخصیت را با لحظههایی از آسیبپذیری همراه میکند.
رابطهٔ این دو در نتیجه صرفاً یک خط عاشقانه نیست؛ برخورد دو آدمی است که هر یک، به شکلی متفاوت، خود را از حقِ داشتن زندگی بهتر محروم کردهاند. «کانگ یهوون» و «پارک سویونگ» نیز به دو شخصیت دیگر، تفاوتی محسوس میبخشند؛ یکی با ظرافتی آرام و دیگری با انرژیای که همیشه با حال درونیاش همخوان نیست.
« اثر بهخوبی نشان میدهد که دوستی همیشه با حرفزدن دربارهٔ عمیقترین زخمها آغاز نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مهمتر از کیفیت جداگانهٔ بازیها، شیمی گروهی میان بازیگران است: تعاملهایشان کمک میکند دوستیها روی کاغذ نماند و از خلال جزئیات رفتاری باورپذیر شود. همین پیوند عاطفی است که در لحظههای سنگین، اثرگذاری صحنهها را افزایش میدهد. معرفی بازیگران اصلی و نقشهایشان نیز بر مرکزیت همین چهار شخصیت در روایت صحه میگذارد.
ریتمی که گاه نفس کم میآورد آغاز سریال برای همهٔ مخاطبان به یک اندازه گیرا نیست. اثر زمان میخواهد تا شخصیتها، گذشتههایشان و پیوند میان خطهای داستانی را بچیند؛ این تأخیر بهخودیخود ایراد نیست، اما بعضی صحنههای ابتدایی آنقدر کشش ندارند که انتظار را کاملاً جبران کنند. سپس، در بخشهایی از میانه، روایت دوباره مکثهایی طولانی پیدا میکند.
گفتوگوها و موقعیتهای تکرارشونده گاهی بیش از آنچه لازم است ادامه مییابند و حرکت داستان را کند میکنند. این مشکل بهویژه از آنجا محسوس است که سریال مواد دراماتیک فراوانی در اختیار دارد: بیماریهای سه شخصیت، رازهای پرونده، گذشتهٔ ووچئون و روابطی که در آسایشگاه شکل گرفتهاند. فشردگی بیشتر در بعضی قسمتها میتوانست میان تعلیق و عاطفه پیوندی روانتر برقرار کند.
بااینهمه، کندی ریتم در همهجا به معنای بیارزشی نیست؛ برخی مکثها به تماشاگر مجال میدهند حضور شخصیتها را حس کند. مسئله زمانی پدید میآید که مکث، به جای ژرفا بخشیدن، صرفاً همان حس یا اطلاعات را تکرار کند. صمیمیت بصری و لحظههای ماندگار لحن تصویری سریال در بخشهای عاطفی، بر نزدیکی و آرامش تکیه دارد.
« همین پیوند عاطفی است که در لحظههای سنگین، اثرگذاری صحنهها را افزایش میدهد. »
قوتها و کاستیها
بهجای آنکه هر احساس با موسیقی پرحجم یا بازی اغراقآمیز برجسته شود، گاه قابها اجازه میدهند سکوت و فاصلهٔ میان آدمها معنا پیدا کند. این انتخاب با فضای عاشقانه و انسانی اثر سازگار است؛ داستان میخواهد لحظههای معمولی را مهم کند، نه اینکه برای هر احساس، حادثهای بزرگ بتراشد. در عین حال، همین لحن آرام گاهی به یکنواختی نزدیک میشود و صحنههای عاطفی، بهویژه وقتی بر مضمونهای آشنای سریال تکیه میکنند، ممکن است تأثیر نخستین خود را از دست بدهند.
اما هنگامی که بازیها، فضا و موقعیت در یک نقطه به هم میرسند، سریال از نیرویی واقعی برخوردار میشود. احساس در این لحظهها نه فقط از موسیقی یا اندوه موضوع، بلکه از شناختی میآید که تماشاگر بهتدریج از شخصیتها پیدا کرده است. جمعبندی «The One and Only» سریالی بینقص و یکدست نیست: شروعی نسبتاً آهسته دارد، میانهاش گاه کش میآید و بعضی گرهها را سریعتر از آنچه شایستهٔ پرداختشان است کنار میگذارد.
دوستی سه زن نیز با وجود آنکه قلب عاطفی اثر است، میتوانست در بخشهایی مجال بیشتری برای رشد و تنفس داشته باشد. بااینحال، بازیهای اثرگذار، شیمی دلنشین میان شخصیتها و توانایی سریال در یافتن معنا در لحظههای کوچک، ضعفهایش را تا حدی جبران میکند. این اثر بیش از آنکه دربارهٔ مرگ بهعنوان پایان باشد، دربارهٔ بازشناختن زندگی در زمانی است که دیگر نمیتوان آن را بدیهی گرفت.
قوتش در پاسخهای قطعی یا طرح جنایی بینقص نیست، بلکه در لحظههایی است که شخصیتها برای مدتی کوتاه از انزوای خود بیرون میآیند و دیگری را میبینند. تماشاگرانی که با ریتم آهسته و ملودرام کنار میآیند، احتمالاً بیش از آنکه پروندهٔ قتل را به خاطر بسپارند، گرمای رابطههایی را به یاد خواهند آورد که در دلِ ترس و فقدان شکل میگیرند.
« اما هنگامی که بازیها، فضا و موقعیت در یک نقطه به هم میرسند، سریال از نیرویی واقعی برخوردار میشود. »



ثبت دیدگاه