نقد و بررسی
نقد زمان بیتفاوتی (Time of Indifference) | 1964
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی از فرسایش و بیتفاوتی فیلم «زمان بیتفاوتی» ساختهٔ فرانچسکو مازلی، اقتباسی از رمان آلبرتو موراویا، بیش از آنکه صرفاً بر یک ماجرای عاطفی و رسوایی خانوادگی تکیه کند، به تصویر خانوادهای میپردازد که بنیان مادی و اخلاقیاش همزمان در حال فروپاشی است. کنتسی تهیدست، دخترش کارلا و پسرش میکله در فضایی زندگی میکنند که ظاهر اشرافی آن هنوز پابرجاست، اما پشت این آراستگی، بدهی، اضطراب و بیپناهی خانه کرده است.
ورود لئو، مردی حسابگر و هوسران، این وضع را به بحرانی آشکار تبدیل میکند؛ بحرانی که روابط پنهان و آشکار خانواده را در معرض آزمونی تلخ میگذارد. فیلم از ابتدا وعدهٔ ملودرامی پرحادثه نمیدهد. کشش آن بیشتر از دل تضاد میان آنچه شخصیتها میدانند و آنچه به زبان نمیآورند شکل میگیرد. سکوتها، نگاههای گریزپا و گفتوگوهایی که ظاهراً دربارهٔ امور روزمرهاند، بهتدریج نشان میدهند که در این خانه، صمیمیت جای خود را به مصلحت داده است.
همین خویشتنداری روایی، به فیلم وقاری سرد میبخشد؛ هرچند گاه آن را از نیروی عاطفی لازم نیز محروم میکند. خانهای که شکوهش رو به زوال است خانه در این اثر تنها محل وقوع داستان نیست؛ نشانهای از طبقه و هویتی است که ساکنانش میکوشند حفظ کنند، حتی وقتی دیگر توان نگهداشتنش را ندارند. اتاقها و اشیای خانه یادگار نظمی قدیمیاند، اما این نظم بیش از آنکه آرامشبخش باشد، به پوششی برای بحران بدل شده است.
« فیلم از ابتدا وعدهٔ ملودرامی پرحادثه نمیدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خانواده میخواهد همچنان خود را برخوردار و محترم بنمایاند، حال آنکه هر نشانهٔ بیرونی از آسایش، بر واقعیتی شکننده و بدهکارانه تکیه دارد. این تناقض، وجه اجتماعی فیلم را شکل میدهد. شخصیتها نه فقط درگیر رقابت عاطفی، بلکه اسیر وابستگی به سبک زندگیای هستند که از دست رفته است. آنان برای نجات خویش، بهجای ساختن راهی تازه، میکوشند ظاهر گذشته را حفظ کنند.
در نتیجه، خانه به فضایی بسته و خفهکننده تبدیل میشود؛ فضایی که در آن هرکس دیگری را میسنجد و هیچکس توان یا ارادهٔ گسستن از وضعیت موجود را ندارد. بازیها و تنشهای خانوادگی یکی از برجستهترین امتیازهای فیلم، بازیهای پرتنش گروه بازیگران است. کلودیا کاردیناله در نقش کارلا، میان میل به استقلال و وابستگی به آسایش موروثی گرفتار است.
او شخصیتی را به نمایش میگذارد که تصمیمهایش را نمیتوان بهسادگی با یک انگیزهٔ واحد توضیح داد؛ در چهره و رفتار او هم نوعی سرکشی دیده میشود و هم تسلیمشدن به شرایطی که از آن بیزار است. این دوگانگی، به کارلا حضوری زنده میبخشد، حتی اگر فیلم فرصت کافی برای کاوش عمیق در روان او فراهم نکند.
« این تناقض، وجه اجتماعی فیلم را شکل میدهد. »
شخصیتها و اجرا
راد استایگر در نقش لئو، حسابگری و جذابیت ظاهری را با تهدیدی آرام درمیآمیزد. او هرگز صرفاً شروری پرهیاهو نیست؛ نیروی او از اینجا میآید که میتواند میل، پول و قدرت را در یک حرکت به هم پیوند دهد. پاولت گدار در نقش مادر، شخصیتی آسیبپذیر و در عین حال گرفتار خودفریبی میسازد؛ زنی که برای دوامآوردن به امیدهایی متوسل میشود که واقعیت پیوسته نقضشان میکند.
تاماس میلیان نیز در نقش میکله، بیقراری و درماندگی مردی را منتقل میکند که خشم دارد، اما این خشم به کنشی قاطع بدل نمیشود. سیاهوسفیدی که به فضای فیلم معنا میدهد فیلمبرداری سیاهوسفید گیانی دی ونانتسو، از مؤثرترین عناصر اثر است. کنتراست سایهها، چهرهها و فضاهای داخلی را از گرمای زندگی تهی میکند و نوعی فاصلهٔ عاطفی میان شخصیتها میسازد.
نورپردازی نهتنها بر تیرگی وضعیت خانواده تأکید دارد، بلکه گویی جهانبینی فیلم را نیز بازتاب میدهد: جهانی که در آن مرز روشنی میان نجات و سقوط وجود ندارد و امید، اغلب تنها شکل دیگری از انکار است. ترکیببندی قابها نیز به حس محصوربودن کمک میکند. شخصیتها بارها در فضاهایی دیده میشوند که گویی آنان را در خود محبوس کردهاند؛ خانه به جای پناهگاه، به صحنهٔ نمایش وابستگیها و رقابتها بدل میشود.
« راد استایگر در نقش لئو، حسابگری و جذابیت ظاهری را با تهدیدی آرام درمیآمیزد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این کیفیت بصری با مضمون زوال هماهنگ است و به اثر هویتی منسجم میدهد. با این همه، تصویرپردازی سرد فیلم همیشه به تجربهای حسی و پرقدرت نمیانجامد؛ گاه زیبایی بصری از تنش دراماتیک پیشی میگیرد و فاصلهٔ تماشاگر با شخصیتها را بیشتر میکند. اقتباس و مسئلهٔ عمق روانشناختی رمان موراویا بر تباهی اخلاقی، بیگانگی اجتماعی و ناتوانی انسان در کنشورزی مکث میکند.
فیلم نیز این مضامین را حفظ میکند، اما در انتقال پیچیدگیهای درونی شخصیتها به مشکل برمیخورد. روابط و فریبها بهروشنی قابلفهماند، اما انگیزههای پشت آنها همیشه با همان وضوح و ظرافت پرداخت نمیشوند. گاهی شخصیتها بیش از آنکه انسانهایی با تناقضهای عمیق باشند، حامل موقعیتهایی نمایشی به نظر میرسند: مادرِ فریبخورده، مردِ فرصتطلب، دخترِ سرگردان و پسری خشمگین اما ناتوان.
این سادهسازی، بهویژه در مقایسه با ظرفیت رمان، از وزن اخلاقی ماجرا میکاهد. فیلم، در عین وفاداری به استخوانبندی اصلی داستان، زمینهٔ تاریخی و اجتماعی را به اندازهای بسط نمیدهد که رفتار شخصیتها را در پیوندی گستردهتر با زمانهشان بنشاند. از این رو، زوال خانواده بیشتر به بحرانی خصوصی بدل میشود تا نشانهای روشن از فرسایش یک طبقه و نظام ارزشی.
« این کیفیت بصری با مضمون زوال هماهنگ است و به اثر هویتی منسجم میدهد. »
قوتها و کاستیها
نتیجه، اثری است که مضمونش قابلتشخیص است، اما لایههای تحلیلیاش همواره به عمق بالقوهٔ منبع ادبی نمیرسد. ریتم و فاصلهٔ عاطفی ریتم فیلم آرام و کمتحرک است؛ تصمیمی که با فضای رخوتزده و بیانگیزهٔ آن تناسب دارد. در اینجا، کندی فقط کندی روایت نیست: بخشی از تجربهٔ شخصیتهایی است که در گرداب مشکلات خود میچرخند، بیآنکه راه خروجی بیابند.
با این حال، هماهنگی ریتم با مضمون، لزوماً به معنای درگیرکنندگی کامل نیست. برخی صحنهها کشش لازم را پیدا نمیکنند و تکرار فضای یأس، بهجای افزایش فشار، ممکن است حس ایستایی ایجاد کند. درام بیش از آنکه از دگرگونیهای بزرگ نیرو بگیرد، بر انباشت بیاعتمادی و فرسودگی تکیه دارد. این شیوه برای تماشاگرانی که به روایتهای دروننگر و سرد علاقه دارند، میتواند مؤثر باشد؛ اما کسانی که از فیلم انتظار شخصیتپردازی روشنتر یا تحول عاطفی محسوستری دارند، ممکن است با فاصلهای میان مضمون و تجربهٔ تماشا روبهرو شوند.
فیلم بهخوبی نشان میدهد که همهچیز رو به تباهی است، اما همیشه نمیتواند این تباهی را به تجربهای عمیقاً تکاندهنده تبدیل کند. جمعبندی «زمان بیتفاوتی» اثری ارزشمند در ترسیم خانوادهای است که زیر فشار فقر، فریب و وابستگی به گذشته، آرامآرام از درون تهی میشود. بازیهای پرتنش، فیلمبرداری سیاهوسفید و فضای بستهٔ خانه به ساختن جهانی سرد و رو به زوال کمک میکنند؛ جهانی که در آن روابط انسانی به معامله و ماندن به جای انتخاب بدل شده است.
« نتیجه، اثری است که مضمونش قابلتشخیص است، اما لایههای تحلیلیاش همواره به عمق بالقوهٔ منبع ادبی نمیرسد. »
جمعبندی
در برابر این قوتها، ریتم خشک، روانشناسی کمپرداخت و سادهشدن برخی پیچیدگیهای رمان، از اثرگذاری کامل فیلم میکاهند. با این همه، فیلم در ثبت حالوهوای فرسودگی موفق است. قدرتش نه در گرهگشاییهای پرهیجان، بلکه در مشاهدهٔ آدمهایی نهفته است که میفهمند زندگیشان از دست میرود، اما نیروی تغییر آن را در خود نمییابند.
همین ناتوانی، هستهٔ تلخ و ماندگار اثر را میسازد: بیتفاوتی در این خانواده صرفاً نبودن احساس نیست، بلکه شیوهای برای ادامهدادن در جهانی است که هر انتخابی را پرهزینه و هر امیدی را لرزان کرده است.
« با این همه، فیلم در ثبت حالوهوای فرسودگی موفق است. »



ثبت دیدگاه