نقد و بررسی
نقد روزی روزگاری، میشل لوگران (Once Upon a Time Michel Legrand) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ستایشی که از دل موسیقی برمیآید «روزی روزگاری: میشل لوگران» بیش از آنکه زندگینامهای سینمایی به معنای متعارف باشد، نامهای عاشقانه به موسیقی است؛ نامهای که نام میشل لوگران را بر خود دارد و از مسیر آهنگهای او به حافظهٔ سینما، شور آفرینش و گذر یک عمر میرسد. فیلم، با تکیه بر تصاویر آرشیوی و روایتهای شخصی، به سراغ هنرمندی میرود که موسیقی را نه حاشیهٔ تصویر، بلکه نیرویی سازنده در تجربهٔ سینمایی میدانست.
حاصل، اثری است که در بهترین لحظههایش اجازه میدهد خودِ موسیقی سخن بگوید؛ بیآنکه همواره برای هر نت توضیحی فراهم کند. در این مستند، زندگی لوگران از خلال کارنامهای پرمایه بازتاب مییابد؛ کارنامهای که پیوندش با سینمای ژاک دمی و «چترهای شربورگ» جایگاهی محوری دارد. یادآوری شصتمین سالگرد آن فیلم در جشنوارهٔ کن نیز بهانهای مناسب برای بازگشت به اثری است که موسیقی و روایت را به شکلی جداییناپذیر در هم تنید.
با اینحال، ارزش مستند فقط در مرور چند همکاری مشهور خلاصه نمیشود؛ اهمیتش در نشاندادن ردپای هنرمندی است که یک عمر با آهنگ، اجرا و تجربهگری زیست. موسیقی، نیروی اصلی روایت قویترین عنصر فیلم، بیتردید موسیقی لوگران است. قطعهها نه صرفاً برای تزئین صحنهها، بلکه همچون حافظهای زنده در ساختار مستند حضور دارند: گاه یادآور دورهای از سینما، گاه دریچهای به احساسات شخصی و گاه خودِ موضوع اصلی تصویر.
شنیدن این آثار در کنار چهرهها، اجراها و خاطرات، لذتی فراهم میکند که حتی هنگامی که روایت به دادههای آشنا یا توصیفهای ستایشآمیز بسنده میکند، فیلم را سرپا نگه میدارد. این موسیقیها در فیلم کارکردی دوگانه دارند. از یک سو، مخاطب را به جهان پرتحرک و گاه خیالانگیز آثار لوگران میبرند؛ از سوی دیگر، فاصلهٔ میان گذشته و اکنون را کوتاه میکنند.
« موسیقی، نیروی اصلی روایت قویترین عنصر فیلم، بیتردید موسیقی لوگران است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
یک ملودی میتواند ناگهان تصویر آرشیوی را از سندی تاریخی به لحظهای عاطفی بدل سازد. همین است که بعضی بخشها بیآنکه به شرحوتفصیل نیاز داشته باشند، اثر میگذارند: موسیقی خود روایت میکند و گاه از هر گفتاری رساتر است. آرشیو و خاطره؛ وقتی گذشته دوباره زنده میشود تصاویر آرشیوی از مهمترین سرمایههای مستندند.
اجراها و لحظههای ثبتشده در گذشته به فیلم امکان میدهند لوگران را نه فقط از زبان دیگران بشناسیم، بلکه در حال کار، نواختن و حضور در جهان هنریاش ببینیم. این تصاویر در بهترین لحظهها، شکوهی بیواسطه دارند؛ نوعی نزدیکی که روایتهای پسینی بهتنهایی قادر به ایجادش نیستند. تماشای هنرمند در دلِ اجرا، بهویژه هنگامی که قطعهای آشنا همراه تصویر میشود، از آن لحظههایی است که فیلم بهدرستی بهجای توضیح، مجال تجربهکردن میدهد.
روایتهای شخصی نیز به این آرشیوها بُعدی انسانی میافزایند. خاطرات اطرافیان و همراهان، چهرهای صمیمیتر از آهنگساز میسازند و یادآور میشوند که پشت میراثی بزرگ، انسانی با روابط، عادتها و شیوهٔ خاص خود برای زیستن و کارکردن قرار داشته است. با این حال، فیلم کمتر از ظرفیت این خاطرات برای ساختن تصویری پیچیده بهره میگیرد.
بیشتر اوقات، آنها در خدمت بزرگداشت قرار میگیرند و کمتر به پرسش یا اختلافی میرسند که تصویر آشنای هنرمند را به چالش بکشد. پرترهٔ هنرمند و مسئلهٔ عمق مستند آشکارا به لوگران ارادت دارد و این ارادت، هم نیروی محرک اثر است و هم محدودیت آن. شور و احترام فیلم در لحظههایی که به موسیقی و اجرا نزدیک میشود، صمیمیتی دلنشین ایجاد میکند؛ اما گاهی چنان بر ستایش تکیه میکند که پرتره از پیچیدگی فاصله میگیرد.
« یک ملودی میتواند ناگهان تصویر آرشیوی را از سندی تاریخی به لحظهای عاطفی بدل سازد. »
شخصیتها و اجرا
مخاطب با هنرمندی بزرگ روبهرو میشود، اما کمتر فرصت مییابد تناقضها، دشواریها یا سازوکارهای دقیق نبوغ او را بکاود. از همینجا احساس کمعمقی فیلم پدید میآید. مستند به جای آنکه همواره بپرسد موسیقی لوگران چگونه ساخته شد، چه انتخابهایی آن را از آثار دیگر متمایز کرد یا همکاریهایش چه تنشها و سازشهایی در خود داشتند، بیشتر بر نتیجهٔ درخشان و تأثیر عاطفی آن مکث میکند.
البته این انتخاب الزاماً بیارزش نیست؛ فیلم را به ادای احترامی گرم بدل میسازد، اما از آن یک پژوهش ژرف دربارهٔ فرایند خلاقه نمیسازد. تماشاگر مشتاق ممکن است پس از پایان، بیش از آنکه پاسخی یافته باشد، با میل تازهای برای شنیدن موسیقیها و دیدن فیلمهای مرتبط روبهرو شود. فرم روایی؛ صمیمیت در برابر کهنگی ساختار و شیوهٔ کارگردانی فیلم گاه رنگوبویی تلویزیونی و قدیمی دارند.
کنار هم نشاندن گفتوگوها، تصاویر آرشیوی و موسیقی، روشی روشن و قابلفهم است، اما همیشه به فرم سینماییای خلاق یا تازه تبدیل نمیشود. مستند کمتر در پی آن است که از خودِ تدوین، ریتم یا ترکیب تصویر و صدا معنایی تازه استخراج کند؛ در نتیجه، بخشهایی از آن ممکن است بیش از اندازه آشنا به نظر برسند.
با این همه، همین سادگی گاهی به سود فیلم عمل میکند. پرهیز از پیچیدگیهای صوری، مجال میدهد موسیقی مرکز توجه بماند و تماشاگر در میان تمهیدات نمایشی گرفتار نشود. مشکل هنگامی بروز میکند که سادگی به تکرار بدل میشود: احساس احترام و ستایش بارها تأیید میشود، بیآنکه هر بار چشمانداز تازهای به دست آید.
« از همینجا احساس کمعمقی فیلم پدید میآید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در مجموع میان دو حالت در نوسان است؛ از یک سو تجربهای گرم و گوشنواز، و از سوی دیگر روایتی که از نظر فرم و تحلیل جسارت چندانی ندارد. چهرههای حاضر و حاشیههای مبهم حضور چهرههای شناختهشده میتواند برای مستند موسیقایی جذابیت بیافریند، اما هر حضور مشهوری لزوماً در روایت معنا پیدا نمیکند.
حضور استینگ از همین دست لحظههای مبهم است: فیلم بهقدر کافی روشن نمیکند که چرا او در اینجا حاضر است یا پیوندش با داستان لوگران دقیقاً چه معنایی دارد. در نتیجه، حضورش بهجای آنکه دریچهای تازه بگشاید، پرسشی بیپاسخ در ذهن مخاطب باقی میگذارد. این ابهام به مسئلهای بزرگتر در سازماندهی فیلم اشاره دارد.
هر جزء مستند، از گفتوگوها تا تصاویر و حضور مهمانان، باید در شکلدادن به تصویری روشن از شخصیت یا میراث هنرمند سهم داشته باشد. هرجا این پیوند آشکار نیست، فیلم لحظهای از انسجام خود را از دست میدهد. با این حال، چنین لغزشهایی نمیتوانند نیروی اصلی اثر را محو کنند: موسیقیای که بارها از چارچوب روایت فراتر میرود و بهتنهایی دلیل کافی برای توجهکردن به فیلم فراهم میآورد.
تأثیر عاطفی؛ میان لبخند و بغض «روزی روزگاری: میشل لوگران» بیش از هر چیز در برانگیختن احساس موفق است. برخی قطعهها و اجراهای آرشیوی میتوانند تماشاگر را بیمقدمه به خاطرهای شخصی یا به رابطهای دیرپا با سینما پیوند دهند. آشنایی با موسیقیهای «چترهای شربورگ» برای بسیاری از مخاطبان فقط شناخت یک اثر کلاسیک نیست؛ تجربهای خانوادگی و نسلی است که از راه شنیدن، بارها منتقل میشود.
« در نتیجه، حضورش بهجای آنکه دریچهای تازه بگشاید، پرسشی بیپاسخ در ذهن مخاطب باقی میگذارد. »
قوتها و کاستیها
فیلم در چنین لحظههایی بهجای آنکه احساس را توضیح دهد، آن را احضار میکند. همین توانایی، میانجیِ ارتباط فیلم با کسانی است که شاید پیشتر شناختی عمیق از لوگران نداشته باشند. مستند میتواند کنجکاوی برانگیزد، مخاطب را به شنیدن دوبارهٔ قطعهها وادارد و او را به تماشای فیلمهایی سوق دهد که موسیقی لوگران در آنها حضوری تعیینکننده دارد.
این دستاورد کوچک نیست؛ هرچند جای تحلیل گستردهتر را پر نمیکند، نشان میدهد فیلم در انتقال اشتیاق خود موفق است. جمعبندی «روزی روزگاری: میشل لوگران» مستندی خوشقلب، شنیدنی و سرشار از احترام است که بهترین لحظههایش را به موسیقی و تصاویر آرشیوی میسپارد. شور فیلم نسبت به هنرمندش صادقانه است و قطعهها، اجراها و خاطرات میتوانند تأثیری عمیق و گاه تکاندهنده بگذارند.
در مقابل، فرم گاه کهنهنما، ستایش بیوقفه و تحلیل محدود، مانع از آن میشوند که اثر به پرترهای واقعاً پیچیده و ژرف بدل شود؛ حضور مبهم استینگ نیز نمونهای از اجزایی است که جایگاهشان در روایت روشن نمیشود. با این همه، فیلم را میتوان بیش از آنکه زندگینامهای جامع بدانیم، دعوتی برای بازگشت به جهان موسیقایی لوگران تلقی کرد.
دعوتی که در آن عاطفه بر تحلیل میچربد و لذت شنیدن، از محدودیتهای روایت پیشی میگیرد. حاصل اثری معمولی در ساختار، اما گاه استثنایی در احساس است؛ فیلمی که شاید همهٔ پرسشها را پاسخ ندهد، اما میل شنیدن دوباره را با خود باقی میگذارد.
« فیلم در چنین لحظههایی بهجای آنکه احساس را توضیح دهد، آن را احضار میکند. »



ثبت دیدگاه