نقد و بررسی
نقد پاککننده: تولد دوباره (Eraser: Reborn) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازسازیِ بیچهره؛ آشناییِ طرح و کمبودِ هویت «Eraser: Reborn» به کارگردانی John Pogue، بر ایدهای بنا شده که ظرفیت تریلری پرتنش را دارد: مأموری که مرگهای جعلی میسازد تا شاهدان مهم را از چشم دشمنانشان پنهان کند. میسون پولارد، با بازی Dominic Sherwood، مأمور حفاظت از رینا کیمورا میشود؛ زنی که قصد دارد علیه شوهر تبهکارش شهادت دهد.
اما مأموریت بهتدریج شکل دیگری پیدا میکند و پولارد درمییابد که خود او نیز در معرض حذفشدن قرار گرفته است. فیلم از همان آغاز وعدهی تعقیب، خیانت و هویتهای ناپایدار را میدهد، ولی در عمل کمتر میتواند این مواد آشنا را به تجربهای تازه یا ماندگار بدل کند. عنوان فیلم تماشاگر را به یاد اثر سال ۱۹۹۶ میاندازد، اما این بازآفرینی نه با حضور بازیگران آن فیلم پیوندی برقرار میکند و نه در شخصیتپردازی و جهان داستانیاش چیزی بهقدر کافی متمایز میسازد.
«بازگشت» یا «تولد دوباره» در نام اثر، بیش از آنکه به نوآوری اشاره کند، انتظاری را پدید میآورد که فیلم برآورده نمیکند. نتیجه، اثری است که از میراث نامی شناختهشده بهره میبرد، بیآنکه بتواند برای خود هویتی همسنگ بسازد. قصهای پرشتاب، اما کمرمق طرح داستانی در ظاهر ساده و کارآمد است: شاهدی باید از چنگ شبکهای تبهکار نجات یابد و مأموری که تخصصش محو هویت دیگران است، ناچار میشود در موقعیتی قرار بگیرد که خود او نیز باید راهی برای بقا پیدا کند.
این جابهجاییِ جایگاه، بالقوه میتواند پرسشی دربارهی اعتماد، هویت و بهای امنیت پیش بکشد. بااینحال، فیلم بیشتر به حرکتدادن شخصیتها از یک خطر به خطر بعدی علاقه دارد تا پرداختن به پیامدهای انسانیِ چنین زندگیای. میسون در مقام مأموری حرفهای، باید باهوش، محتاط و مسلط بر موقعیت به نظر برسد؛ اما فیلمنامه همیشه فرصت نمیدهد این ویژگیها در تصمیمهای او جلوه کنند.
« اما مأموریت بهتدریج شکل دیگری پیدا میکند و پولارد درمییابد که خود او نیز در معرض حذفشدن قرار گرفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
برخی رخدادها به جای آنکه از انتخابهای شخصیتها برآیند، بیشتر کارکردی دارند برای رساندن قصه به درگیری بعدی. از همین رو، تعلیق گاه بیش از آنکه از منطق داستان نیرو بگیرد، بر شتاب حوادث تکیه میکند. تماشاگر میتواند مسیر کلی روایت را دنبال کند، اما بخشهایی از آن ناهموار و کمانسجام به نظر میرسند.
اکشن؛ نقطهی قوتِ نسبی فیلم در صحنههای تعقیبوگریز و درگیری، بهتر از بخشهای دراماتیک خود عمل میکند. انفجارها، رویاروییهای مسلحانه و فرارهای پیاپی، ریتمی پرتحرک به اثر میبخشند و اجازه نمیدهند روایت برای مدتی طولانی از حرکت بایستد. طراحی این لحظات همیشه خلاقانه یا چشمگیر نیست، اما اغلب کارکرد سرگرمکنندهی خود را انجام میدهد.
در فیلمی که قرار است بر پایهی خطر و تعقیب پیش برود، همین تحرک دستکم بخشی از انتظار مخاطب را پاسخ میدهد. بااینحال، تفاوتی هست میان «زیاد بودن حادثه» و «ساختن تعلیق». اکشن فیلم گاهی به رشتهای از موقعیتهای پرصدا تبدیل میشود که پیوند عاطفی یا روایی محکمی با شخصیتها ندارند. در نتیجه، بعضی صحنهها تماشاییاند، اما الزاماً به یاد نمیمانند.
فیلم از انرژیِ لحظهای بهره میبرد، ولی کمتر میتواند آن را به تنش پایدار یا نقطهعطفی معنادار تبدیل کند. کیپتاون؛ پسزمینهای با ظرفیتِ استفادهنشده انتقال ماجرا به کیپتاون میتوانست فرصت مناسبی برای فاصلهگرفتن از الگوی متعارف تریلرهای آمریکایی باشد. شهر و فضای آفریقای جنوبی، با تفاوتهای بصری و فرهنگی خود، امکان میداد جغرافیا بخشی فعال از روایت شود؛ نه صرفاً مکانی برای تعقیب و تیراندازی.
« برخی رخدادها به جای آنکه از انتخابهای شخصیتها برآیند، بیشتر کارکردی دارند برای رساندن قصه به درگیری بعدی. »
شخصیتها و اجرا
فیلم گاهی از این ظرفیت بهره میگیرد و محیط تازه را به قابهایش میآورد، اما این استفاده پیوسته و عمیق نیست. در بیشتر مواقع، مکان بیش از آنکه بر انتخابها و وضعیت شخصیتها اثر بگذارد، پسزمینهی ماجرا باقی میماند. همین مسئله به حس کلیشهای روایت دامن میزند: گویی قصهای آشنا را به نقطهای دیگر منتقل کردهاند، بیآنکه ساختار آن را واقعاً با محیط تازه پیوند دهند.
کیپتاون میتوانست بر حس بیگانگی، پنهانشدن و دشواریِ اعتماد بیفزاید؛ اما فیلم بیشتر به کارکرد تصویری آن بسنده میکند. بازیها و دیالوگها؛ فاصلهی میان کنش و احساس Dominic Sherwood در نقش پولارد، بار اصلی فیلم را بر دوش دارد. او در صحنههای فیزیکی و موقعیتهای پرتحرک حضوری قابلقبول دارد، اما نقش بهندرت به او مجال میدهد لایههای پیچیدهتری از شخصیت را آشکار کند.
پولارد باید هم مأموری ورزیده باشد و هم انسانی که ناگهان امنیت حرفهایاش فرو میریزد؛ بااینهمه، فیلم میان این دو وجه پیوندی بسنده برقرار نمیکند. حاصل، قهرمانی است که بیشتر از طریق کارهایی که انجام میدهد تعریف میشود تا از راه تجربهی درونیاش. Jacky Lai نیز در نقش رینا، شخصیتی را ایفا میکند که اهمیت داستانیاش روشن است، اما سهم او در شکلدادن به مسیر روایت محدود میماند.
رابطهی میان رینا و پولارد میتوانست محور عاطفیِ مؤثری برای فیلم باشد؛ بااینحال، دیالوگها اغلب وظیفهی انتقال اطلاعات یا آمادهکردن صحنهی بعدی را بر عهده دارند. در نتیجه، گفتوگوها گاه مصنوعی به گوش میرسند و برخی بازیها نیز از آن گرمایی که موقعیتهای خطرناک نیاز دارند برخوردار نیستند.
« فیلم گاهی از این ظرفیت بهره میگیرد و محیط تازه را به قابهایش میآورد، اما این استفاده پیوسته و عمیق نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ضعف، اثر را از نظر احساسی کمرمق میکند. جلوههای ویژه و ناهمگونیِ لحن یکی از آشکارترین لغزشهای فنی فیلم به جلوههای ویژهی حیوانات مربوط میشود. بهویژه حضور کرگدن در بخش پایانی، از نظر بصری چنان ناپخته و غیرقابلباور است که میتواند تماشاگر را از فضای تعلیق بیرون بکشد. مسئله فقط واقعگرایانهنبودن تصویر نیست؛ کیفیت جلوهی ویژه با لحن جدی و پرتنش صحنه نیز سازگاری ندارد و ناخواسته حالتی مضحک پیدا میکند.
این ناهمگونی در مقیاس بزرگتر نیز به چشم میآید: فیلم میخواهد یک تریلر اکشن پرخطر باشد، اما کیفیت بعضی اجزای فنی و اجرایی، پیوستگی این جهان را مختل میکند. صحنههای انفجار و درگیری گاهی به اندازهی کافی مؤثرند، اما ضعف جلوههای ویژه به مخاطب یادآوری میکند که با اثری کمامکاناتتر روبهرو است؛ یادآوریای که در یک فیلم اکشن، بهویژه وقتی قرار است باورپذیریِ خطر حفظ شود، هزینهی دراماتیک دارد.
نسبت با فیلم اصلی و مسئلهی تازگی «Eraser: Reborn» در جایگاه بازآفرینیِ اثری قدیمی، ناگزیر با پرسشِ ضرورت روبهرو است: چه چیزی از ایدهی پیشین را نگه میدارد و چه چیز تازهای به آن میافزاید؟ فیلم مفهوم مأمورِ محوکنندهی هویت را حفظ میکند، اما در بسیاری از بخشها به همان چارچوب آشنای تعقیب و خیانت بسنده میکند.
آنچه میتوانست تغییر زمانه و فناوری را به موتور خلاقیت بدل کند، عمدتاً به اشارهای کلی محدود میماند. این اثر نه آنقدر به فیلم پیشین وفادار است که حسِ بازگشتِ پرقدرتی ایجاد کند و نه آنقدر از آن فاصله میگیرد که مستقل و تازه جلوه کند. همین وضعیت، فیلم را میان ادای احترام و بازتولید معلق نگه میدارد.
« این ضعف، اثر را از نظر احساسی کمرمق میکند. »
قوتها و کاستیها
برای مخاطبی که صرفاً خواهان اکشنی سرراست و کمتوقع است، این آشنایی شاید مانع تماشا نشود؛ اما برای کسی که از بازآفرینی یک عنوان شناختهشده انتظار زاویهای تازه دارد، کمبود ایده محسوس خواهد بود. جمعبندی «Eraser: Reborn» فیلمی پرتحرک، اما کمعمق است: تعقیبوگریزها و درگیریهایش میتوانند برای لحظاتی سرگرمکننده باشند، و ریتم نسبتاً تند اثر نیز آن را از ایستایی کامل نجات میدهد.
در مقابل، قصه از کلیشهها فاصله نمیگیرد، شخصیتها فرصت چندانی برای جانگرفتن ندارند و دیالوگها گاه زیر بار توضیح و پیشبرد پیرنگ، طبیعیبودن خود را از دست میدهند. جلوههای ویژهی ضعیف نیز در لحظاتی مهم، باورپذیری را مخدوش میکند. این فیلم بیش از آنکه بازآفرینیِ ضروری و خلاقانهای باشد، نسخهای دیگر از الگوی آشنای مأمور، شاهد و تعقیبکنندگان است.
میتوان از بعضی لحظات اکشن آن لذت برد، اما دشوار است که پس از پایان، شخصیتها یا ایدههایش برای مدتی طولانی در ذهن بمانند.
« جلوههای ویژهی ضعیف نیز در لحظاتی مهم، باورپذیری را مخدوش میکند. »



ثبت دیدگاه